|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
مطبوعات ايران
مقالات و پژوهش ها
قوانين، کتب، آموزش
مطبوعات جهان

خدمات سايت



 
  magiran.com > اخبار و مطالب حوزه مطبوعات و رسانه
 

روايت اولين‌زن روزنامه‌نگاري كه با فرمانده داعش مصاحبه كردmagiran.com: روايت اولين‌زن روزنامه‌نگاري كه با فرمانده داعش مصاحبه كرد
 
 

 همشهري آنلاين 5/10/96

روايت اولين‌زن روزنامه‌نگاري كه با فرمانده داعش مصاحبه كرد

ارتباطات > رسانه و روزنامه‌نگاري - همشهري آنلاين:
    سعاد مخنت روزنامه‌‌نگار زني كه در سال ۲۰۱۴ با يكي از فرماندهان داعش گفتگو كرده بود.
    او در مورد آن مصاحبه گفت:«نمي‌دانستم رهبري كه قرار است ملاقات كنم، مدير برنامۀ گروگان‌گيري داعش است.»
    به گزارش مجله ترجمان، سعاد مخنت درخواست كرده بود تا با يكي از رهبران داعش مصاحبه كند. تقاضاي او براي مصاحبه در طول روز و در مكاني عمومي رد شد. به‌ جاي آن بايد ساعت ۱۱:۳۰ شب در مرز تركيه و سوريه سوار ماشيني مي‌شد كه يكي از فرماندهان ارشد داعش در آن نشسته بود. مخنت بر ترديدهايش غلبه كرد و براي مصاحبه رفت و با مرد جوانِ تحصيل‌كرده‌اي مواجه شد كه از خيلي جهات او را ياد برادر كوچك خودش مي‌انداخت.
    به من گفتند تنها بيا. نبايد كارت شناسايي مي‌بُردم و بايد تلفن همراه، دستگاه ضبط صدا، ساعت و كيفم را در هتلم در انتاكيۀ تركيه جامي‌گذاشتم. فقط مي‌توانستم دفترچه و خودكار ببرم.
    در عوض، مي‌خواستم با يكي از مهره‌هاي پرنفوذ حرف بزنم؛ كسي كه بتواند استراتژي درازمدت دولت اسلامي عراق و شام يا داعش را توضيح بدهد. تابستان ۲۰۱۴ بود؛ سه هفته پيش از آن كه اين گروه با انتشار ويدئوي سربُريدن روزنامه‌نگار آمريكايي، جيمز فولي، در اينجا مشهور شود. حتي همان زمان هم حدس مي‌زدم كه داعش به بازيگر مهمي در دنياي جهاد در جهان تبديل خواهد شد. من روزنامه‌نگاري بودم كه ستيزه‌جويي در اروپا و خاورميانه را براي نيويورك‌تايمز، خروجي‌هاي خبري مهم آلماني‌زبان و اكنون واشنگتن‌پست پوشش مي‌دادم. ديده بودم كه در دنياي خلق‌شدۀ پس از حملات يازده سپتامبر، دو جنگ به رهبري آمريكا و تحولاتي كه اكنون به بهار عربي مشهور شده‌اند، اين گروه شكل گرفت. سال‌ها بود كه با برخي اعضاي آتي اين گروه حرف مي‌زدم.
    به رابط‌هايم با داعش گفتم كه هر سؤالي بخواهم مي‌پرسم و قرار نيست تأييديۀ نقل‌ قول‌ها را بگيرم يا مقاله را پيش از انتشار نشان‌شان بدهم. همچنين بايد تضمين مي‌كردند كه ربوده نشوم و چون گفته بودند كس ديگري را از واشنگتن‌پست نياورم، تقاضا كردم رابط مورد اعتمادم همراهم باشد؛ كسي كه كمك كرده بود قرار اين مصاحبه را بگذارم.
    به رهبران داعش گفتم: «من متأهل نيستم. نمي‌توانم با شما تنها باشم.»
    من، زن مسلماني از تبار مراكشي - تركي كه در آلمان به دنيا آمده و بزرگ شده‌ام، بين روزنامه‌نگاراني كه جهاد جهاني را پوشش مي‌دهند مورد خاصي هستم اما از همان زمان كه به‌ عنوان يك دانشجوي كالج شروع به گزارش‌ دادن دربارۀ هواپيماربايان يازده سپتامبر كردم، به خاطر پيشينه‌ام، دسترسيِ منحصربه‌فردي به رهبران ستيزه‌جوي زيرزميني داشته‌ام؛ مثل همين مردي كه مي‌خواستم آن روز در ماه ژوئيه در تركيه ببينم.
    مي‌دانستم كه داعش روزنامه‌نگاران را گروگان مي‌گيرد اما نمي‌دانستم رهبري كه قرار است ملاقات كنم، مدير برنامۀ گروگان‌گيريِ اين گروه است و بر كار آن قاتلي نظارت داشته كه با لهجۀ بريتانيايي در ويدئوهاي اين گروه ظاهر شد و نزد جهانيان به «جان جهادي» معروف شد. بعداً فهميدم مردي كه تابستان آن سال ديدم، هماني كه به ابويوسف مشهور بود، هدايت شكنجۀ گروگان‌ها از جمله غرق مصنوعي را به عهده داشت.
    تقاضا كرده بودم كه با ابويوسف در طول روز و در يك مكان عمومي ديدار كنم، اما امكان‌پذير نبود. ملاقات بايد شبانه و در مكاني خصوصي انجام مي‌شد. چند ساعت قبل از قرار رابطم ساعت ملاقات را به ۱۱:۳۰ شب تغيير داد. اتفاق خوشايندي نبود. يك سال قبل، نيروهاي واحد پليس ضد تروريستي آلمان درِ خانه‌ام آمدند كه بگويند از نقشۀ يك گروه اسلامي خبردار شده‌اند كه مي‌خواهد با وعدۀ مصاحبۀ اختصاصي مرا به خاورميانه بكشاند، سپس من را گروگان بگيرد و به ازدواج يك ستيزه‌جو درآورد. حالا آن تهديدها داشت يادم مي‌آمد و در اين خيال بودم كه شايد اين كارم ديوانگي باشد. علي‌رغم فشار عصبي، مسيرم را ادامه دادم. اگر همه‌ چيز خوب پيش مي‌رفت، اولين زنِ روزنامه‌نگاري مي‌شدم كه با يك فرماندۀ ارشد داعش مصاحبه مي‌كند و زنده مي‌ماند تا ماجرا را تعريف كند.
    آن روز يكي از روزهاي گرم اواخر ماه رمضان بود و در هتلم در انتاكيه كه مشغول تنظيم سؤالات بودم، جين و تي‌شرت پوشيده بودم. پيش از ترك هتل، يك عبايۀ مشكي پوشيدم؛ يكي از همان لباس‌هاي سنتي خاورميانه‌اي كه همۀ بدن به جز صورت، دست‌ها و پا را مي‌پوشاند. اين لباس را يكي از همقطاران ابومصعب الزرقاوي سال‌ها قبل برايم انتخاب كرده بود؛ همان وقتي كه از شهر اين رهبر القاعده يعني زرقاي اردن ديدار كردم. آن همقطار زرقاوي با افتخار مي‌گفت اين عبايه، كه قلاب‌دوزي صورتي‌رنگ هم داشت، يكي از بهترين مدل‌هاي موجود در فروشگاه‌هاست و پارچه‌اش آن‌ قدر نازك است كه حتي در هواي گرم هم اذيت نمي‌كند. از آن زمان، عبايه‌ام طلسم شانس من شده است. هميشه در مأموريت‌هاي دشوار آن را مي‌پوشم.
    قرار بود ابويوسف را در مرز تركيه - سوريه، در نقطه‌اي نزديك به گذرگاه ريحانلي، ببينيم. آن منطقه را خوب مي‌شناختم: مادرم آن حوالي بزرگ شده بود و من هم در كودكي اغلب به آنجا سر مي‌زدم.
    با آنتوني فايولا، همكارم از واشنگتن‌پست، خداحافظي كردم. او در هتل مي‌مانْد. شماره تلفن‌هايي را برايش گذاشتم كه اگر اتفاقي افتاد، بتواند با خانواده‌ام تماس بگيرد. حدود ساعت ۱۰:۱۵ شب، مردي كه كمك كرده بود قرار مصاحبه را بگذارم و او را در اين مطلب اكرم مي‌نامم، آمد هتل دنبال من. پس از چهل دقيقه رانندگي، وارد پاركينگ يك هتل - رستوران در نزديكي مرز شديم و منتظر مانديم. اندكي بعد دو ماشين از دل تاريكي پيدا شدند. رانندۀ خودروي جلويي، از يك هونداي سفيد پياده شد. من و اكرم سوار شديم. اكرم پشت فرمان نشست و من در صندلي بغل.
    سرم را برگرداندم تا به مردي نگاه كنم كه براي مصاحبه آمده بود. ابويوسف كه در صندلي عقب نشسته بود، بيست‌وهفت يا هشت ساله به نظر مي‌آمد و يك كلاه بيس‌بال سفيد و عينك دودي داشت كه چشم‌هايش را پوشانده بود. قدبلند و خوش‌بُنيه بود، با ريش كوتاه و موهاي مجعدي كه تا روي شانه‌اش مي‌رسيد. با آن پيراهن پولو و شلوار خاكي‌اش، اگر در خيابان‌هاي اروپا راه مي‌رفت اصلاً توي چشم نمي‌زد.
    سه تلفن همراه قديمي نوكيا يا سامسونگ روي صندلي كنار او بود. توضيح داد كه بنا به دلايل امنيتي، هيچ‌كسي در موقعيت او از آيفون استفاده نمي‌كند، چون رصدش راحت است. يك ساعت ديجيتال مشابه آنهايي داشت كه ديده بودم سربازان آمريكايي در عراق و افغانستان به دست مي‌كنند. جيب راستش برآمده بود كه به نظرم تفنگ داشت. در اين خيال بودم كه اگر پليس تركيه جلوي ما را بگيرد، چه مي‌شود.
    اكرم سوييچ ماشين را چرخاند و در تاريكي به موازات مرز در خاك تركيه شروع به حركت كرديم. گاهي از روستاهاي كوچكي مي‌گذشتيم. مي‌توانستم صداي باد را بشنوم كه به شيشه‌هاي ماشين مي‌خورد. سعي كردم مسير را به خاطر بسپارم اما غرق گفت‌وگويم با ابويوسف شدم.
    او نرم و آرام حرف مي‌زد. سعي كرد نسب مراكشي‌اش را پنهان كند و نگويد دقيقاً از كدام نقطۀ اروپا آمده است اما متوجه شدم ويژگي‌هايش به اهالي شمال آفريقا مي‌خورد و وقتي به‌ جاي عربي كلاسيك به عربي مراكشي حرف زدم، او متوجه شد و واكنش نشان داد. معلوم شد كه در مراكش به دنيا آمده است اما از نوجواني در هلند زندگي كرده بود. با خنده گفت: «اگر مي‌خواهي فرانسوي‌ام را هم امتحان كني، بگو!» هلندي هم حرف زد. بعداً فهميدم كه مهندسي خوانده است.
    در طول مسير ديدگاهش را توضيح داد: «داعش مسلمانان را از فلسطين تا مراكش و اسپانيا آزاد مي‌كند و بعد جلوتر مي‌رود تا علم‌دار اسلام در سراسر دنيا شود. هر كسي كه مقاومت كند، دشمن حساب مي‌شود.»
    ابويوسف گفت: «اگر آمريكا گل تقديم‌مان كند، ما هم گل تقديم‌شان مي‌كنيم اما اگر آتش روي ما بريزد، با آتش جوابشان را مي‌دهيم و نه‌ فقط اينجا كه حتي در خاك خودشان. با هر كشور غربي ديگري نيز همين برخورد را داريم.»
    به من گفت داعش منابع و متخصصين فراواني دارد. در حقيقت اين گروه مدت‌ها پيش از ظهور در عرصۀ دنيا، در سكوت مشغول راه‌اندازي خود بود. افراد تحصيل‌كرده از كشورهاي غربي، افسران امنيتي آموزش‌ديده از گارد رياست‌جمهوري صدام‌حسين و دستياران سابق القاعده در جرگۀ اعضايش بودند. پرسيد: «فكر مي‌كنيد خُل‌وچل‌ها به ما مي‌پيوندند؟ نه. ما آدم‌هايي از سراسر دنيا داريم. برادران بريتانيايي با مدارك دانشگاهي از تبارهاي مختلف داريم: پاكستاني، سومالي، يمني و حتي كويتي.» بعدتر فهميدم دربارۀ نگهباناني حرف مي‌زد كه گروگان‌هاي داعش لقب «بيتلز» به آنها داده بودند: جانِ جهادي و سه نفر ديگر با لهجۀ بريتانيايي.
    از او پرسيدم، چه چيزي موجب شد به اين گروه بپيوندد. ابويوسف گفت: از دورويي حكومت‌هاي غربي به تنگ آمده بود. از اين كه از اهميت حقوق بشر و آزادي‌هاي ديني حرف مي‌زدند اما ساكنان مسلمانشان را شهروند درجه‌ دو حساب مي‌كردند. به من گفت: «ببينيد در اروپا چطور با ما برخورد مي‌شود. مي‌خواستم در همان جامعه‌اي بمانم كه بزرگ شده بودم اما احساسم به من مي‌گفت: تو فقط يك مسلماني، يك مراكشي، هرگز پذيرفته نمي‌شوي.»
    گفت حملۀ آمريكا به عراق در سال ۲۰۰۳ ناجوانمردانه بود: سلاح كشتار جمعي‌اي در كار نبود، عراقي‌ها در ابوغريب شكنجه شدند و اين قضايا هيچ عواقبي براي آمريكايي‌ها نداشت.
    به او گفتم: «شما مي‌گوييد مخالف كشتن افراد بي‌گناهيد. پس چرا افراد بي‌گناه را مي‌كشيد و مي‌رباييد؟»
    چند ثانيه ساكت بود. بعد گفت: «هر كشوري شانس آن را دارد كه شهروندانش را آزاد كند. اگر نكند، مشكل خودشان است. ما به آنها حمله نكرديم. آنها به ما حمله كردند.»
    جواب دادم: «وقتي مردم را گروگان مي‌گيريد، چه انتظاري داريد؟»
    آن‌وقت شروع به صحبت دربارۀ پدربزرگ مراكشي‌اش كرد كه براي آزادي خود عليه استعمارگران فرانسوي جنگيده بود و مي‌گفت آن جهاد نظير اين جهاد است. او گفت: «همۀ اين‌ها نتيجۀ استعمار عراق توسط آمريكاست. اكنون ما مشغول جهاديم تا جهان اسلام را آزاد كنيم.»
    اما پدربزرگ من هم يكي از مبارزان آزادي در مراكش بود. وقتي دختربچه بودم، دربارۀ آن «جهاد» برايم حرف زده بود؛ دربارۀ اين كه چطور مسلمانان و «برادران يهوديشان» جنگيده بودند تا فرانسوي‌هايي را بيرون كنند كه كنترل سرزمين اجداديشان را در اختيار گرفته بودند. پدربزرگم به من گفته بود: «ما زن‌ها و بچه‌ها، يا غير نظامي‌ها را نكشتيم. در جهاد اجازۀ اين كار را نداريم.» شورش او هيچ شباهتي به كارهاي وحشتناكي نداشت كه داعش مرتكب مي‌شد.
    من گفتم: «ولي او در كشور خودش بود. اينجا كه كشور شما نيست.»
    - «اينجا زمين مسلمانان است. كشور همۀ مسلمانان است.»
    به او گفتم: «من هم مثل شما در اروپا بزرگ شده‌ام. مثل شما در اروپا درس خوانده‌ام.»
    پرسيد: «چرا هنوز معتقدي نظام اروپايي منصفانه و عادلانه است؟»
    - «بديل آن چيست؟»
    - «بديل آن خلافت است.»
    بحثمان داغ و شخصي شده بود. پيشينۀ او و من تناظرهاي زيادي داشت اما مسيرهاي متفاوتي را انتخاب كرده بوديم و مسير من آني نبود كه او «راه درست» براي يك زن مسلمان بداند.
    پرسيد: «چرا با خودت اين كار را مي‌كني؟ واقعاً معتقدي كه غرب به ما احترام مي‌گذارد؟ رفتار يكساني با مسلمان دارد؟ يگانه راه درستْ راه ماست.» منظورش راهِ به‌اصطلاح دولت اسلامي بود.
    به من گفت: «مطالبت را خوانده‌ام. با رئيس القاعده در مغرب اسلامي مصاحبه كرده‌اي. چرا فقط گزارشگر هستي؟ چرا برنامۀ تلويزيوني خودت را در آلمان نداري؟ با اين همه جايزه كه بُرده‌اي، چرا در حرفه‌ات در آلمان جلو نرفته‌اي؟»
    نمي‌توانستم تظاهر كنم كه منظورش را نمي‌دانم. بزرگ‌ شدن و به‌ جايي‌ رسيدن در حرفه‌ام، به‌ عنوان يك مسلمان در اروپا، گاهي اوقات دشوار بود. من روسري نمي‌پوشم. ليبرال و فمينيست حساب مي‌شوم. در نوشتن كتابي دربارۀ يافتن آخرين نازي‌هاي زنده در مراكش همكاري كرده‌ام. چند بورسيۀ معتبر در آمريكا بُرده‌ام اما ابويوسف حق داشت: من در آلمان برنامۀ تلويزيوني ندارم. اگر يك مهاجر مسلمان يا حتي فرزندِ مهاجران باشيد، براي رُشد در كشور من بايد تمكين كنيد و ترقي‌خواهي اروپايي را تمجيد كنيد. اگر حكومت را زياده از حد علني نقد كنيد يا سؤال‌هاي جدي دربارۀ هر چيزي (از سياست‌خارجي تا اسلام‌هراسي) مطرح كنيد، ممكن است ضربۀ شديدي بخوريد.
    به‌روشني مخالف ابويوسف بودم كه خلافت را راه‌ حل مي‌دانست اما اين فكر از سرم نمي‌رفت كه جوامع و سياستمداران غربي در مسير حل‌ و فصل آن سياست‌هايي كه مردان جواني مانند او را راديكال كرده است، چندان قدم برنداشته‌اند. تأسيس سرويس‌هاي امنيتيِ بيشتر كه محدوديت‌هاي بيشتري براي مردم ايجاد مي‌كنند، راه‌ حل نيست؛ شبكه‌هاي نظارت و رصد جهاني كه حريمِ خصوصي افراد بي‌گناه و گناهكار را به يك اندازه به خطر مي‌اندازند نيز راه‌ حل نيست. ابويوسف از نسل آن مسلمانان جواني بود كه به‌ دليلِ حمله به عراق راديكال شده بود؛ همان‌طور كه نسل پيش از او به‌ خاطرِ حملۀ شوروي به افغانستان در سال ۱۹۷۹ راديكال شد. از برخي جهات، او مرا ياد برادر كوچك‌ترم مي‌انداخت و احساس يك خواهر بزرگ‌تر را داشتم كه بايد از او محافظت كنم ولي مي‌دانستم براي اين كار دير شده است.
    به او گفتم: «شايد حق با شما باشد كه با تبعيض مواجهيم و دنيا منصفانه نيست اما اين جنگي كه شما راه انداخته‌ايد، جهاد نيست. جهاد آن بود كه در اروپا مي‌مانديد و حرفه‌تان را پيش مي‌بُرديد. آن كار به‌ مراتب دشوارتر بود. شما ساده‌ترين راهِ خلاص را انتخاب كرده‌ايد.»
    براي چند ثانيه هر دويمان ساكت شديم.
    ابويوسف اصرار كرده بود به‌ جاي اين كه ما را به محل ملاقات اصلي‌مان برگرداند، من را به انتاكيه ببرد و حالا ديگر به نزديكيِ هتلم رسيده بوديم. از او تشكر كردم و از ماشين پياده شدم. حتي در اين ساعت قهوه‌خانه‌ها پُر از مردمي بود كه پيش از طلوع خورشيد مشغول خوردن بودند؛ چيزي رايج در ماه رمضان كه مسلمان‌ها در طول روز روزه مي‌گيرند. از اين مصاحبه احساس رضايت مي‌كردم اما نگران هم بودم كه ابويوسف با چنان اطمينان و غضبي حرف زد. او گفت: «هر كس به ما حمله كند، در قلبِ كشورش به او حمله مي‌كنيم. مهم نيست ايالات متحده باشد، يا فرانسه، يا بريتانيا يا هر كشور عربي.»
    پيش خودم فكر مي‌كردم كه داريم آدم‌ها را يكي پس از ديگري از دست مي‌دهيم. اين مرد مي‌توانست آدم ديگري باشد. مي‌توانست زندگي ديگري داشته باشد.»
     

View: 60 - Print: 1 - Email: 1
اين مطلب را در سايت ماخذ آن ببينيد:
http://www.hamshahrionline.ir/details/393720/Communication/Journalismandmedia





 

 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه توانبخشي
متن مطالب شماره 2 (پياپي 79)، تابستان 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است