|
رسم رويش
نويسنده: اسماعيل غلامي حاجي آبادي
سال ها بود كه تن خشكيده و ترك خورده كوير، وجودش را كاسه نياز دعاي باران كرده بود. گاهي در بيكرانه بي كسي، گياهي تنها، باهزار محنت، از لابه لاي دام گسترده بر پهنه كوير، خودش را بالامي كشيد. اما جمله هاي «آب آب» كودكانه اش را كسي به پايان نمي رساند. او خوب مي دانست: «عطش سرآغاز اقيانوس است.» ... بادهاي سوزان كوير، بر بدن نحيف و لاغر اين گياه نورسيده مي وزيد و در غربتي به وسعت آفاق، مظلومانه جان مي سپرد. اما باد، بي آن كه خود بخواهد، پيكر پاره پاره آن گياه شهيد را چون خاكستر عاشقان، در جام هاي سفالين و تهي مانده كوير و بر چشمان منتظر دوردست مي پاشيد. و سال ها گذشت تا همه تاثير آن اكسير را با چشم سر و دل خويش احساس كنند. گاهي نيز، كام تشنه اين گياهان خودرو را كارواني رهگذر از توشه اندك خويش، قطره قطره سيراب مي كرد. دست هاي خسته كوير، خسته تر و خسته تر مي شد و در جام هاي اينك خاكستري، كسي رنگ بيداري نمي ريخت... ناگاه، مردي از تبار بهار، حضورش را در دل كوير به رخ بادهاي سوزنده كشيد. او دانه هاي شعله را در جام هاي سفالين خاكستري كاشت... از كلامش شكوفه تراويد... چشم نگران گياهان نورس به لبان پر گهرش بود. و دانه هاي اميد، چون آفتابگردان، بر گرد شمع حضورش، بي پروا به گردش درآمدند. دست هاي خسته يكي شد. گياهان رشيد، تنومند شدند و دعاهاي سال هاي تنهايي به استجابت نزديك شد. و باراني از سپيده و رنگ و نور باريدن گرفت. آن مرد باراني راه و رسم رويش را آموخته بود... دم مسيحايي اش به تن خشكيده و دستان رنجور، طراوت و جسارت بخشيده بود... سال هابعد، خبري كوتاه، چشمان منتظر دوردست را روشن كرد: «انقلاب سبز سرزمين كهن، به رهبري بزرگمرد شولاپوش قرن، به ثمر نشست.» رسم رويش اسماعيل غلامي حاجي آبادي
□
دفعات مطالعه اين مطلب: 70 بار
|