|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران95/10/22: يك كتاب را با هزار فرياد مي فروشيم
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6440
سه شنبه سوم اسفندماه 1395



خدمات سايت




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 6405 22/10/95 > صفحه 9 (گزارش) > متن
 
      


يك كتاب را با هزار فرياد مي فروشيم
نمايي نزديك از كار و زندگي «دادزن» هاي ميدان انقلاب

نويسنده: ترانه بني يعقوب

«بنده خداها زندگي شان خيلي سخت مي گذرد. با اين همه زحمت و دادزدن، آخرش هم چيزي دستشان را نمي گيرد، نمي داني با چه سختي ماه را به آخر مي رسانند.» مرد جوان اين ها را مي گويد. دستفروشي مي کند، در همان راسته معروف ميدان انقلاب. دوباره نگاهي مي اندازد و سري تکان مي دهد. برمي گردد سر بساط کتاب هايش انگار بيش از اين حرفي براي گفتن ندارد...
    رديف ايستاده اند. هر کدام يک بنر مقوايي در دست دارند، روي يکي شان نوشته «پايان نامه، پروپوزال، ترجمه، کتاب هاي درسي» آن يکي کتاب «تاريخي و ادبي و...» اما آنچه روي تابلوها نوشته شده اهميت چنداني ندارد، آنها بايد داد بزنند، فرياد بکشند و مدام جمله ها را تکرار کنند.
     اين نخستين دادي است که در گوشم مي پيچد: «پايان نامه، اس پي اس اس، پروپوزال و...» راستي تا حالاچند بار گذرتان به کتاب فروشي هاي خيابان انقلاب افتاده؟ چند بار از کنار مرداني گذشته ايد که با داد شما را دعوت به خريدن کتاب کرده اند، البته همه اش هم کتاب نيست، اعزام دانشجو، بورسيه و...
    علي 25 ساله دانشجوي ارتباطات دانشگاه تهران است. بلوز آبي رنگ پوشيده و يقه کاپشنش را زده بالاتا از سوز سرما در امان بماند: «کار ما هم يک جور بازاريابي است. براي اينکه هزينه دانشگاهم دربياد، مي آيم اينجا داد مي زنم. درآمدم هم به تعداد مشتري هايي که مي روند داخل مغازه بستگي دارد. بعضي بچه ها که از اينجا رد مي شوند يک جوري نگاهم مي کنند. يک روز يکي شان گفت داد زني هم شد شغل؟ گفتم من نان بازويم را مي خورم. مشتري مي برم بالا، عيبش چيه؟ بهتر از اين است که کار نکنم و مدام توي حياط دانشگاه بيکار بچرخم.»
     نگاهش را مي دوزد به کتاب فروشي در طبقه دوم يک پاساژ بزرگ کتاب. يکي از روزهايي است که آلودگي هوا نفس تهران را بند آورده، خيلي ها سينه شان خس خس مي کند، خيلي از عابران سرفه مي کنند. همه جا را غباري سياه رنگ گرفته.
     محمود 39 ساله به جمع ما اضافه مي شود، صورتش از سرما سرخ سرخ است. مدام دستهايش را به هم مي مالد، لابد براي اينکه کمي گرم شود. مي گويد از ساعت 9 و نيم صبح اينجاست تا 8 غروب: «تمام مدت داد مي زنيم. هر چندعادت کرده ام ديگر. مي داني اصلاً آرامش نداريم. کار بايد يک ذره آرامش هم داشته باشد.» علي مي پرد ميان حرفهايش: «سه سال است اينجا داد مي زند، قبلاً شغل مهمي داشت، مسئول حراست يک سازمان بود.»
     «آنجا که حراست بودم، قراردادهم داشتم. الان اينجا کتاب هاي دانشگاهي و کنکوري را داد مي زنم. کتابهاي درسي، کمک درسي.همه اش هم همين جا دم در.» مي گويد خدا را شکر گلويش هنوز آسيبي نديده، روزي 50 هزار تومان دستمزد مي گيرد و اگر حتي يک مشتري هم براي صاحب کارش پيدا نکند، باز دستمزدش سر جايش هست. به قول خودش روزمزدش را مي گيرد.
    محمود چند بار سرفه مي کند: «محل کار ما هم اينجاست کنار خيابان. باور کن گلويم آنقدر اذيت نمي شود، پاهايم خسته مي شود بيشتر. دنبال کار هستم اما يا سرمايه مي خواهد يا پارتي.» همين جور که با من حرف مي زند داد هم مي زند: «درسي، کمک درسي، کنکوري، 20 درصد تخفيف... کتابهاي کارداني، کارشناسي ارشد، دکترا، کليه رشته ها طبقه اول»
    دوباره انگار نه انگار اين کلمات را داد زده رو به من ادامه مي دهد: «ديپلم دارم، سربازي رفته ام. دو تا بچه دارم، ولي انگار نه انگار؛ هيچ کس به من اهميتي نمي دهد. نمي داني چقدر مي آيند اينجا مدرک بخرند، ديپلم بخرند. حالاخيلي هاي شان را جمع کرده اند.هر کس هم مي آمد بخرد گير مي افتاد، دو سال حبس دارد.»
    از سختي هاي کارشان بيشتر مي گويند: «روي پا ايستادن از همه اش سخت تر است. يک نفر مي آيد اعصاب دارد، يکي ندارد. يکهو بر مي گردد داد مي زند چرا اينقدر بلند داد مي زني پرده گوش مان پاره شد! مي گويم برادر من کارم همين است، بايد داد بزنيم. آلودگي هوا هم هست. همين الان ببين به خدا قفسه سينه ام درد مي کند. اگر شغل برايمان باشد، خوب ما هم مي رويم سراغش.»
    علي اين بار توضيح مي دهد: «خيلي ها که اينجا کار مي کنند، شهرستاني اند. دانشجو و شهرستاني که بايد هم کار کنند و هم درس بخوانند خودتان هم که در جريانيد اصلاً کار نيست.» اين ها را مي گويد و داد مي زند: «تربيت بدني، علوم ورزشي، انتشارات... طبقه اول... لوازم التحرير مهندسي، درسي، کمک درسي 20 درصد تخفيف زير زمين.»با صداي رسا اين ها را فرياد مي زند.
    مجيد کمي آن سوتر ايستاده، سه ماهي است اينجا مشغول کار شده. به قول همکارانش ورزشکار بوده و کار و بار خوبي هم داشته: «من که والابه کسي نمي گويم شغلم چيه؟ اصلاً خجالت مي کشم. به همه مي گويم بازار کار مي کنم. قبلاً هم مغازه داشتم، با اين همه بالاو پايين رفتن قيمت ها ورشکست شدم، رفت. آخر اين کار شغل خيلي خوبي نيست که بخواهم به همه درباره اش بگويم. مي داني به درد بخور نيست، آينده ندارد. باز اگر پيک موتوري هم باشي به همه مي گويي در يک شرکت کار مي کني نه اينکه اينجا مثل برده براي کس ديگري کار کني. بدون بيمه و هيچ تسهيلاتي. هر وقت هم عشقش بکشد بگويد برو. کارهاي ديگر ابهت دارند، اين کار نه.»
    کتاب هاي قديمي را داد مي زند، او بر خلاف بقيه، روزي 40 هزار تومان دستمزد مي گيرد که شامل تعطيلات و روزهاي جمعه نمي شود: «نمي دانم لابد تازه کاريم، به ما کمتر مي دهند. آخر شما بگوييد با اين پولها مي شود زندگي را گذراند؟» محمود و علي مي دوند توي حرفهايش: «آقاي دکتر به ما بيشتر مي دهد، مي بيند مشتري زيادتر دارد، به ما بيشتر مي دهد.»
    آقاي دکتر صاحب چند کتابفروشي است. در يکي از پاساژهاي خيابان انقلاب سه داد زن در استخدام دارد که روزانه 50 هزار تومان دستمزد مي گيرند: «تا يادم هست اين داد زن ها هم بوده اند. شايد 20 سالي بشود، شوخي شوخي تبديل شده به يک شغل جدي اينجا. يک روز نباشند آدم دلش مي گيرد. همه به سر و صدايشان عادت کرده ايم. کاش مي توانستم تعداد بيشتري استخدام کنم اما کار نشر و کتاب که مي دانيد چندان درآمدي ندارد. با اينکه مغازه من توي ديد است بازعادت کرده ام به بودن شان. بيشتر مغازه هايي که در زيرزمين، طبقات بالاو جاهاي نامناسب هستند و مشتري کمتري دارند، داد زن استخدام مي کنند اما من نگذاشتم بروند.»
    مغازه آقاي دکتر در طبقه اول قرار دارد. جايي که ما حرف مي زنيم پر است از کتاب هاي درسي و کنکوري. دادزن ها هر مشتري را تا مقابل کتابفروشي همراهي مي کنند، انگار يک جورهايي وظيفه دارند مشتري را تحويل صاحب مغازه بدهند: «خيلي دوست داشتم اين بچه ها را بيمه کنم اما امکاناتش را ندارم. البته شنيده ام چند نفري هم بچه ها را بيمه کرده اند. همين جا راه بروي مي بيني شان.»
     به پياده رو برمي گردم. يکي داد مي زند: «بورسيه، اعزام دانشجو...» اينها را با تاکيد داد مي زند. روي بنر زرد رنگش هم نوشته اعزام دانشجو به باکو، استراليا، فرانسه و هند... خودش را عباس معرفي مي کند. 35 ساله است و تمام سر و صورتش را با شال پيچيده: «خانم اينجا ديسک کمر گرفتيم، روزي ده ساعت سرپا ايستادن کم نيست. کار سخت نيست، ولي چون مفيد نيست، خستگي توي جانت مي ماند. من خودم اصلاً اين کار را مفيد نمي دانم. فکر مي کنم دارم وقتم را هدر مي دهم. مي داني کار خدماتي نيست که فکر کني داري خدمتي ارائه مي دهي.» روزي 50 هزار تومان دستمزد مي گيرد اما چون هر روز از کرج مي آيد ماهي 200 هزار تومان هم هزينه اياب و ذهابش مي شود. روزي 10 ساعت کار مي کند و 4 ساعت هم در راه مي گذراند: «فقط جنازه ام را مي برم خانه. خيلي اوقات از خودم بدم مي آيد چرا شغلي انتخاب کردم که در استخدام يک نفرم. ولي کار ديگري هم برايم نيست. داد زدن خسته ام نمي کند، اين احساس منفي بودن است که داغانم کرده.»
    بيشتر داد زن ها بعد از کار، شير گرم و لبو مي خورند، براي اينکه هم صدايشان نگيرد و هم کمي از سمي که در طول روز به خاطر آلودگي هوا وارد بدنشان شده خارج شود. اما بيشترشان از سر پا ايستادن طولاني مي نالند، نمي دانم چرا کسي دلش نمي خواهد، روي صندلي هاي کوچک کنار پاساژها بنشيند و داد بزند.
    
    
    
    يک کتاب را با هزار فرياد مي فروشيم / نمايي نزديک از کار و زندگي «دادزن» هاي ميدان انقلاب
    


 روزنامه ايران، شماره 6405 به تاريخ 22/10/95، صفحه 9 (گزارش)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 7 بار
    



آثار ديگري از "ترانه بني يعقوب"

  دختران شطرنج ايران / آنها براي افتخار ملي از جيب مايه مي گذارند
ترانه بني يعقوب، ايران 2/12/95
مشاهده متن    
  از رنجي كه همراهان بيمار مي كشند
ترانه بني يعقوب، ايران 27/11/95
مشاهده متن    
  چرا اسيد پاشيدم؟ / گفت وگوي رو در رو با اسيدپاشي كه با قرباني خود ازدواج كرد
ترانه بني يعقوب، ايران 26/11/95
مشاهده متن    
  موزه اي از شلاق و فرياد / حال و روز زندانيان سياسي دوران پهلوي در كميته مشترك ضد خرابكاري
ترانه بني يعقوب، ايران 21/11/95
مشاهده متن    
  از «آزولا» تا كاغذ / جوان گيلاني از گياه مهاجم تالاب انزلي خمير سلولزي ساخت
ترانه بني يعقوب، ايران 16/11/95
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

تبليغات

ترجمه

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
ماهنامه سنبله
متن مطالب شماره 251، اسفند 1395را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1395-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است