|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق 95/10/22: بالاخره يكي بايد بايستد
magiran.com  > روزنامه شرق  >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 2875
يكشنبه هفتم خرداد ماه 1396



خدمات سايت




 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 2774 22/10/95 > صفحه 9 (كتاب) > متن
 
      


بالاخره يكي بايد بايستد
در معاصربودنِ بهرام بيضايي به مناسبت انتشار ترجمه «فتحنامه كلات»

نويسنده: شيما بهره مند

براي حميد امجد
    «نواي شادي و غم هر دو را بسرائيد. دنيا تا بنگريد ويران است.» «قصه خوانِ» بهرام بيضايي در «فتحنامه كلات» بعد از سكوتي كشدار روي صحنه مي آيد تا خبر از فتحي دهد كه از پسِ جنگ و ويراني حاصل شده، اما «دنيا تا بنگريد ويران است»، پس «نواي شادي و غم» با هم بايد سرود. بعد صحنه تاريك مي شود و اين چنين «فتحنامه كلات» كه با قصه خوان آغاز شده بود، تمام مي شود. بيضايي در اين نمايشنامه -كه در روزهاي اخير منوچهر انور آن را به زبان انگليسي برگردانده- به سياق ديگر آثارش با اسطوره و تاريخ سروكار دارد. پرده كه كنار مي رود، اگر پرده اي هنوز در كار باشد، قصه خوان روي صحنه مي آيد، صحنه اي كه به شرحِ بيضايي «فضاي خالي» است. «بشنويد، بشنويد، بشنويد/ از قصه گوي كهن قصه بشنويد./ بشنويد از پهلوانان ريگزار/ سواران اژدهاپيكر و اسبان بي سوار./ توي خان و توغاي خان/ دو پهلوان هر دو نامدار.» اما همه ماجرا به دلاوري اين دو پهلوان نامدار ختم نمي شود، كه ازقضا اسطوره هاي اين فتحنامه چيزي نمي آورند جز تباهي و ويراني، چنان كه «آي بانو» شخصيت محوري اين نمايش باور دارد: «دنيا به دست قهرمانان خراب شده؛ با ماست كه بسازيمش.» همين جا اندكي درنگ كنيم. از نمايشنامه «فتحنامه كلات» كه خلق آن مقارن است با دو فيلمنامه «روز واقعه» و «زمين» به سال ١٣٦١ دَر گذريم و برسيم به تلقي بيضايي از تاريخ و اسطوره. تبيين تلقي ادبيات ما از اسطوره و نسبت اش با تاريخ، نيازمند مجالي كافي و پژوهشي است به قدر درازاي تاريخ ادبيات. اما اگر گفتارهاي مسلط را احضار كنيم شايد در يك صورت بندي سردستي با مسامحه بتوان بر جايگاهِ بيضايي و آثار او از منظر نسبت با تاريخ و اسطوره، اندك نوري تاباند. در اين صورت بندي از ميان چندين وچند متني كه در منقبت و مذمت آثار بيضايي و پرتره ي روشنفكري او نوشته شده، بيش از همه بازخواني دو مقاله از حميد امجد به كار ما مي آيد كه محور هر دو مفهوم معاصريت است: «در چندوچونِ معاصر بودن»١ و «بيضايي معاصر»٢. امجد براي ترسيم موقعيت بيضايي در عرصه روشنفكري ما، از فيلمنامه «عيار تنها» نوشته بيضايي وام مي گيرد. شخصيت محوري اين اثر، «عيار» را مي توان تمثيلي از بيضايي گرفت در ميدانِ كار فكري و روشنفكري. «عيار تنها» نيز روايتي است از واقعه تاريخي حمله مغول، البته آن طور كه امجد مي نويسد «به رغم عادت و توقع رايج حاصل از فضاي ظاهري قصه و زمانِ وقوعش، نه صرفاً درباره واقعه اي تاريخي به نام حمله مغول، يا اسطوره رايج ستيزِ عياران با آن ها، بل درباره مجموعه واكنش هاي ما در برابرِ تصويري اسطوره وار و خردكننده از هجوم و سيطره تباهي» . بعد امجد به نخستين صحنه هاي فيلمنامه اشاره مي كند كه تصويرِ عادتي ما از هويت عيار را درهم مي شكند. او در تمام مدت كه سپاه مغول سايه به سايه پيش مي آيد، از مواجهه با آنان مي گريزد. اما در آخر وقتي هنوز راهي براي گريز هست در برابر اين صفِ انبوه مي ايستد، «بالاخره يكي بايد بايستد!» صف ِ مغولان از ديدن مردي تنها ايستاده در ميانه ميدان درمي ماند و عيار با شمشير خطي بر زمين مي كشد «ميان خويش و سپاه تباهي» و هويت عيار «مرهون همين خط است». اين تمثيلي است كه نقطه ايستادن بيضايي را نشانه مي دهد: «روي خطِ تمايزي هولناك ميان خويش و تمامي ابتذال و تباهي فراگير جهان پيرامون». در يكي از همين مقالات، امجد به درستي نشان مي دهد كه تا چه حد ما معاصرانِ بيضايي در تحليل و تفسير بيضايي راه به خطا رفته ايم. از همان دهه چهل كه بيضايي نوشتن آغاز كرد و جريان مسلط نقد او را فرم گرايي افراطي و زيادي مدرن، تا دهه هاي اخير كه برخي او را محتواگرايي سنتي دانستند: در دو سرِ دو طيفِ متضاد. اما بيضايي در كجا ايستاده است؟ براي تبيين اين جايگاه نخست بايد به نقد دو طيفِ اخير و حفره هاي اين دو طرز تلقي اشاره كرد. طرف نخست، كه جانبدارِ واقع گرايي اجتماعي بود و ادبيات سياسي را سرلوحه كارِ نويسنده/ روشنفكر زمانه مي دانست، خود درگير اسطوره سازي ها يا اسطوره انگاري هاي نسل بعد از خود شد و به تسخير گفتماني درآمد كه ازقضا يكسر مخالف جريان روشنفكري بود، گيرم كه اين اتفاق از سرِ قضا يا تبعات ناخواسته طرز تلقي آنان بود، كه بود. اما طيف اخير كه از سال هاي هفتاد دست به كار شد با اسطوره زدايي آغاز كرد، غافل از آن كه اسطوره زداييِ چنين، به طور صريح يا ضمني با اسطوره سازي مجدد هم بسته است. اين گفتار، ادبيات آرمان خواه و سياسي دهه چهل و پنجاه را به كلي طرد مي كرد و دَم از رهايي ادبيات مي زد، طرفه آن كه با اعلام ورشكستگي اسطوره و جهانِ اسطوره ها، كه به واقع هم دوران شان به سر رسيده بود، اسطوره هاي ديگري ساخته شد كه به مراتب مخرب تر بود و به ديدِ غيرتاريخي و غيرانتقادي دامن مي زد كه تا هنوز هم نگاه مسلط است. متن محوري اين طيف و ادعاي رَستن از بندهاي تاريخ و تاريخ گرايي مصداقِ «ملتي همه حافظه» است كه فرانسوا هارتوگ آن را به قوم يهود نسبت مي داد. قومي كه براي غلبه بر فراموشي، چنان به كتاب خود آويختند كه ديگر هيچ تاريخي ننوشتند و هرروز بيشتر به ملتي همه حافظه بدل شدند. حافظه و تاريخي كه تا آن زمان جمع بودند، يكسر جدا شدند و به زعمِ هارتوگ تمام معابد از آن پس «مكان حافظه» شد نه «كارگاه تاريخ». اما بيضايي به گواه آثارش نه در ميانه اين دو كه در جايي فراتر از اين دو طيف ايستاده. او نه براساسِ وظيفه جعلي و برساخته گفتار زمانه اي، در جايگاه سخنگوي «ما» نشست و نه مدافع فرديتي بود كه پرت افتاده از تاريخ در كارِ واسازي تجربيات روزمره خود و روايت حافظه اي بود كه تاريخ را انكار مي كرد و آينده را اكنوني كشدار جلوه مي داد. به تعبير امجد «جايگاه تاريخي ويژه بيضايي، آنچه از بيضايي «بيضايي» ساخته، نَه گفتن هميشگي او به اين وظيفه تحميلي و وفاداري اش به فرديت و منظر انتقادي ِ خويش بوده.» از اين منظر مي توان معاصربودنِ بيضايي را درك كرد، چنان كه نيما و هدايت معاصر بودند و معاصريت شان نيز تنها در گروِ نه گفتن نبود و نوكِ قلم انتقادي شان بيشتر به سمت هر روايت مسلط، به عادت و اسطوره وار از قدرت بود در صورت هاي مثالي مختلف آن. به تعبير امجد، بيضايي «نه آينه دارِ تصاوير دلخواه ما از خودمان، بل بازتاب دهنده گوشه هاي گم شده و ناديده از تصويرِ ماست.» البته لحن و زبانِ خاص بيضايي نيازمند نقادي رويكرد جريان هاي ادبي نسبت به مقوله «زبان» است كه در مورد بيضايي، گاه به زبان فردوسي وار و استفاده خلاقه او از متون ادبيات قديم راي داده و گاه مصنوع بودنِ زبان آثار او را به باد انتقاد گرفته و سويه هاي محافظه كارانه اي در آن جست وجو كرده است.
    برگرديم به «فتحنامه كلات» كه در فاصله بيش از سه دهه از تاريخ نوشته شدن اش و چند قرن از وقايع آن، هنوز معاصر ما است. زيرا برخلافِ آنچه در وهله نخست از نقلِ قصه خوان پيداست، بنا نيست قصه اي كهن از جنگاوري دو سردار مغول بشنويم يا در همنوايي با اسطوره سردارانِ فاتح، فتح شهري را به جشن بنشينيم. بلكه آن طور كه قصه خوان مي گويد «قصه گوي كهن» بنا دارد قصه اي براي ما بگويد، قصه اي كه ازقضا «فقط يكي مي داند طعم شكستِ تلخ» آن را. «آي بانو»، آن تك قهرمانِ زن «فتحنامه كلات». «قصه خوان: در ميان پرده نشينان فقط يكي! آي بانو، تو آن تكي. تو خود را فناي ما كردي/ تا جنگ مغلوب صلح شد؛ ورنه ما امروز چه بوديم/ جز سرهائي بر مناره ئي؛ مشتي ارواح گرسنه ي گريان در كناره ئي... قصه خوان: كيست آي بانو؟ سياه پوشي در اين جهان نيلي پوش... هفت زن بر او گرفته اند/ هفت پرده شبگون؛ او نشسته پشت هفت پرده ماتم... در ميان اين پرده نشينان فقط يكي/ مي داند اندكي طعم شكستِ تلخ؛ آي بانو تو آن تكي!» جريان غالب فرهنگي گويا، نگاه انتقادي بيضايي به سنت و تاريخ را با شيفتگي او به تاريخ اشتباه گرفته و آثار اسطوره ستيز او را با دركي تابعِ دريافتي اسطوره وار و مطلق نگر خوانده است. از طرفي تلقي بيضايي از سنت هاي نمايشي را مترادف سنت پرستي و آيين بازي گرفته و به قول امجد به چاهِ تكرار غيرخلاقانه سنت افتاده يا نوگرايي را يكسر مخالفِ توجه به ريشه ها دانسته است. اما طرز نگاه متفاوت به ريشه ها، سنت هاي نمايشي و تاريخ در آثار بيضايي تنها شاخصه «فتحنامه كلات» نيست. «مرگ يزدگرد» يا اثر اخير او «گزارش ارداويراف» - كه به خاطر امكان اجراي آن از پس ساليان و در جايي دور از وطن «اخير» مي خوانيم اش- نيز با ترديد در يك روايت قديمي آغاز مي شود. در «مرگ يزدگرد» اين ترديد در مواجهه با تاريخ مکتوب رخ مي دهد و در «گزارش ارداويراف» در تقابل با متني که در زمان خودش کارکردي عقيدتي داشته. ارداويراف نامه را بيشتر متني انذاردهنده مي خوانند كه بناست از آنچه در دَرَکات مي گذرد با ما سخن بگويد، اما دركِ انتقادي بيضايي از اين متن ترجمه اي ديگر به دست مي دهد كه معاصر ما است و شايد ازاين رو بيضايي كلمه «گزارش» را به كار گرفته، كه معادلي است براي ترجمه يا همان اينجايي كردن حكايت قديمي ارداويراف نامه. در گزارشِ بيضايي، مردگان ناآرامند و بين اعمال و کيفر اعمال نسبت چنداني نيست. «مرگ يزدگرد» نيز چنان كه براهني مي نويسد «بوطيقاي تراژدي كهن را به مبارزه مي طلبد، به رغم آن كه عناصر اصلي آن را به كار مي گيرد و از تجددِ خيره سرانه و كاسبكارانه و غربي نمايانه روي برمي تابد، بي آنكه از تجددِ واقعي يكسر رويگردان شده باشد.»٣ به قول براهني، تاريخ بارهاوبارها بايد ورق بخورد تا اثر هنري چكيده آن ورق ها را در يك بيانِ ادبي تحويل دهد، چكيده اي چون «مرگ يزدگرد» كه به اندازه «ده ها كتابِ تاريخي، ما را بيان مي كند». «فتحنامه كلات» و «مرگ يزدگرد» با روايت دوباره يک رويداد ثبت شده سروكار دارد، اما اين بار نه از طريقِ روايت رسمي كه از منظر مردمان عادي روزگار، خاصه حذف شدگان تاريخ؛ زنان. نگاهِ سنت ستيز بيضايي به تاريخِ مردمحور كه در فيلم هاي او صراحت بيشتر دارد، از همين جا شكل مي بندد. حضور زنان در «گزارش ارداويراف» و «فتحنامه كلات»، نمادِ تلقي انتقادي بيضايي اند به تاريخي كه روايت آن همواره به دست مردان بوده. در «فتحنامه كلات» اما بناست تاريخ را نه مردانِ فاتح كه زناني رقم بزنند كه به فرزندان خود از زن و مرد، نفرت از جنگ را آموخته باشند. در آخرين صحنه «فتحنامه كلات»، ايلچي وارد مي شود و سراغِ فاتح كلات را از پسِ «جنگ آخر» مي گيرد و چنين مي شنود كه «تو در برابر فاتح كلات ايستاده اي.» «ايلچي: يك زن؟» بعد ايلچي با حيرت مي پرسد آيا خطبه اي هست كه به تاتار برسانم و از آي بانو كلام آخر را مي شنود: «آري اين كلمات همه جا پراكنده شود؛ زنان فرزندان خود را با نفرت از جنگ به دنيا بياورند. دنيا به دست قهرمانان خراب شده؛ با ماست كه بسازيمش!» اينك مي توان خطاب به بهرام بيضايي خواند: در ميان پرده نشينان فقط يكي، مي داند طعم شكستِ تلخ؛ و تو «سالك»٤ آن تكي!
    ١. «در چندوچونِ معاصر بودن»، حميد امجد، مجله بخارا، زمستان ١٣٨٥
    ٢. «بيضايي معاصر»، حميد امجد، مجله سيميا، زمستان ١٣٨٦
    ٣. پرسشي به نام «مرگ يزدگرد»، رضا براهني، مجله سيميا، زمستان ١٣٨٦، به نقل از كتاب روشن، ١٣٧٠
    ٤. بهرام بيضايي فيلمنامه «روز واقعه» را نخستين بار در سال ١٣٦١ با نام مستعار «ع. سالك» مي نويسد.
    بالاخره يكي بايد بايستد / در معاصربودنِ بهرام بيضايي به مناسبت انتشار ترجمه «فتحنامه كلات»
    


 روزنامه شرق ، شماره 2774 به تاريخ 22/10/95، صفحه 9 (كتاب)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 25 بار
    



آثار ديگري از "شيما بهره مند"

  سكه سخن به نام گلشيري / شكست روايت خطي و «حديث مرده بر دار كردن آن سوار كه خواهد آمد»
شيما بهره مند، شرق 3/3/96
مشاهده متن    
  از روزگار رفته حكايت / «نامه به سيمين»، اثري از ابراهيم گلستان در آستانه انتشار
شيما بهره مند، شرق 20/2/96
مشاهده متن    
  از نامه هاي رادي تا دوزخ دورنمات
شيما بهره مند، شرق 18/2/96
مشاهده متن    
  خطاب به خواننده رياكار ! / اليوت و بودلر، بذر گل هاي ملال در سرزمين هرز
شيما بهره مند، شرق 6/2/96
مشاهده متن    
  شواهد شوم / سارتر، معناي زندگي و «سوء تفاهم در مسكو» اثر سيمون دوبووار
شيما بهره مند، شرق 23/1/96
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه فيزيك زمين و فضا
متن مطالب شماره 1 (پياپي 4301)، بهار 1396را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1396-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است