|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق 95/10/22: شبِ فقيرِ تهران
magiran.com  > روزنامه شرق  >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 2967
چهارشنبه بيست و نهم شهريور ماه 1396



خدمات سايت




 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 2774 22/10/95 > صفحه 12 (زاويه) > متن
 
      


شبِ فقيرِ تهران
پرسه چندساعته خبرنگار «شرق» در خيابان وليعصر (عج)

نويسنده: سعيد برآبادي

اين تکه از گزارش را نه به عنوان مقدمه يا به قول مطبوعاتي ها «ليد»، بلکه به عنوان يک حاشيه نويسي بر اين گزارش بخوانيد؛ چراکه نه مرتبط با گزارش است و نه در محتواي آن تغييري ايجاد مي کند. هدف از نوشتن آن هم مختصر به اين است که بگوييم خواننده اين صفحه قرار است چه بخواند. اين گزارشي است از يک راهپيمايي چهارساعته که از ساعت هفت تا ١١ شنبه شب در حد فاصل چهارراه وليعصر تا ميدان راه آهن اتفاق افتاد. برنامه اين بود برويم سراغ گدايان و متکدياني که در اصلي ترين خيابان شهر، هر روز و هر ساعت مي بينيم شان؛ اما کمتر توجهي به آنها داريم. دليلش هم ساده بود؛ به نظر مي رسد آنها خيلي هم اهل دروغ و دغل نباشند، به نظر مي رسد اين زمستان، آنها را هم آن قدر تحت فشار گذاشته که مجبور هستند براي سيرکردن شکم شان، دست جلوي ديگران دراز کنند. اين گزارش اما براي سوگواري و دلسوزي نوشته نشده، تنها قرار است از دريچه آن، با واقعيت فقري روبه رو شويم که حالاکاملااز زير پوست شهر بيرون زده و در حال خودنمايي است.
    
    پرده اول؛ گشنمه
    چهارراه وليعصر شلوغ تر از هميشه. مردم از ترس سرما، زودتر آمده اند دوردورشان را بکنند و برگردند توي خانه. يک ضلع از چهارراه در قرق گشت ارشاد است، آن سه ضلع ديگر، دست فروش ها رديف به رديف ايستاده اند و دست هايشان را به هم مي مالند و جنس شان را داد مي زنند. کنار رنده فروش ها و آنهايي که خنزرپنزر بدل مي فروشند، مردي کرچ کرده و سرش پايين است. با لُنگ دستش را تا آرنج بسته و از لاي موهاي سر و صورتش نمي شود تشخيص داد چرت مي زند يا خمار است. وقتي چشم در چشم کسي مي شود، تکاني مي خورد و دستِ بسته اش را سمت او مي آورد: «يه هزارتومني بده، گشنمه». همه ما ياد گرفته ايم که به اين آدم ها کمک نکنيم، به ما زنهار زده اند: «پول بهش ندي ها، ميده خرج عملش، نفرين مادرش مي مونه پشت سرت»، سقلمه زده اند بهمان که «نگاش کن، مردک عاطل باطل، معلوم نيست واسه چي زنده است. اينا رو اين طور نبين ها، ميليوني درآمد دارن، اونم از جيب ما». پيرمرد اما داغان تر از اين حرف هاست. لنگي که به دست بسته در تابش نورِ بي رمق چراغ هاي خيابان هنوز خيس از خون است. صدايش از لاي سبيل هاي بلند و زردش نمي آيد. هزاري را که مي بيند، از جا جست مي زند که پول را بقاپد؛ اما مي افتد و نقش زمين مي شود. اتفاق خاصي نمي افتد، فقط ازدحام روبه روي بساط خنزرپنزرفروشي يک قدم عقب مي کشند و باز غرق خريد مي شوند. مامور سر چهارراه مي پرد و دستش را مي گيرد و تکيه اش مي دهد به ديوار: «از عصر که من شيفتم همين جاست. حواسم بهش بود. حالش خوب نيست». و لنگ را از روي دستش بالامي زند. معلوم مي شود که اشتباه تزريق کرده و روي ساعد دستش جايي وسط رگ ها برآماسيده شده: «اينا رو دکترا قبول نمي کنن. اورژانس هم که نمي شه بردشون چون کسي نيست بياد دنبالشون». پيرمرد دستش را تکان مي دهد؛ يعني که چيزي نيست. پول را مي قاپد و آرام بلند مي شود، لخ لخي مي کند با گيوه هايي که به پا دارد و مي رود سمت تقاطع طالقاني؛ يا مي خواهد بربري بخرد يا مي خواهد اشتباهش را اصلاح کند».
    
    پرده دوم؛ خجالت
    چشم هايش تراخمي است و مدام پلک مي زند. دستش روي شانه يک پسربچه کوچک است. پسر بچه سبدي در دست دارد و پيرمرد مي خواند. يک ترانه قديمي از «سيما بينا» را روانه جنوب خيابان وليعصر مي کند و با تمام شدن ترانه به مردم مي گويد که نه معتاد است، نه گدا و وضع زندگي، کارش را به اينجا کشانده: «آقايون و خانم ها. يه کمکي به اين جوون بکنيد، مراقب آبروي ما باشيد که آبروي ما، آبروي شماست». با همين لفظ قلمي که در زبان دارد، يکي دو جمله هم از علي(ع) مي گويد و هوهو مي کشد. برخلاف درويش هاي قديم؛ اما نه خبري از کشکول هست و نه تبرزين؛ اما کلاه سبزي را به سرگذاشته و با متانت حوالي تقاطع مدرس قدم مي زند: «روزي رسون خداست، شما وسيله باش برادر، شما غيرت کن». مردم کمکش مي کنند، مي شناسندش. آدم بدي نبوده و نيست، در يکي از همين کوچه هاي منتهي به کارگرجنوبي، خانه اي اجاره کرده ١٠، ١٢ سال پيش. شغلش خطاطي بوده اما تراخم چشم، کارش را به اينجا کشانده: «نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت.» سه پسر دارد و يک دختر. زنش هم چند سالي است که به سراي باقي رفته: «آبرو رفتني نيست، آبرو بخشيدني است. من از روي خوشم اين کار رو نمي کنم، من دست پيش کسي دراز نمي کنم، همت شما بايد بلند باشه، بايد براي رفع بلا، دست به جيب بشي. منم همين قد که خرج امشب خونه ام دربياد، مي رم، اهل زيادخوردن نيستم، علي يارت باشه». بچه اما سربه زير است و خجالتي. گونه هايش از سرما و حيا سرخ شده و کبره بسته. کلاس سوم ابتدايي است؛ اما نه در مدرسه اي در همين حوالي. مي رود سمت خيابان مخصوص که کسي نشناسدش: «چرا يه بار شد، يکي از بچه ها با باباش اومده بود منيريه لباس بخره ما رو ديد». «خجالت کشيدي؟» «اولش آره، بعدش نه. تو مدرسه بهم گفت که منو ديده، گفتم من خونه ام اونجا نيست». پيرمرد اين مکالمه را مي شنود اما به رو نمي آورد، با اين همه وقتي مي خواهد دوباره صدايش را بلند کند و شعر بخواند، صدا آن صدا نيست، مي لرزد.
    
    پرده سوم؛ آشغالِ مرغ
    زني با لباس هاي پاره، دمِ مغازه مرغ فروشي ايستاد. کيسه گوني سفيدرنگي را که روي دوشش بود به زحمت زمين گذاشت و رفت سمت سطل زباله چسبيده به جوي خيابان. با دقت محتوياتش را وارسي کرد و بعد سر کرد داخل مغازه که «آقا، پوست مرغ مي خوام!» مغازه دار چاقوي بلندش را از دل گوشت ها بيرون کشيد و با بالِ لباسش پاک کرد: «ندارم، برو ردِ کارت». در تابش نورِ چراغ هاي مغازه صورت زن پيدا شد، دختر درشت اندامي بود با صورت سرخ شده از سرما و سبيل هاي سياه بالاي لبش. سماجت کرد: «چي ازت کم مي شه؟ يه ذره پوستِ مرغه ديگه». و قصاب از آن طرف دخل آمد اين طرف: «برو اينجا وانستا، اون دستاي کثيفت رو هم به مغازه نزن، مگه همين الان تو آشغالانبودي». خريداري که منتظر بود تا گوشتش خرد شود، آمد وسط کلام شان: «آدم نبايد حقوقش رو به زنش بگه آقاجان، زنا اگه بدونن چقدر حقوق مي گيري مي خوان تا قرون آخرش رو خرج کنن». گوشتش ٣٠٠هزار تومان شده بود، با خجالت از اينکه ٥٠ تومان کم دارد، نايلون گوشت را برداشت و قول داد که زود کسري پولش را بدهد بچه اش بياورد و رفت. زن هنوز دم در قصابي ايستاده بود و خفتش کرد: «سيصد گوشت خريدي، اون دنبه هاش رو بده به من». مرد نشنيد يا نخواست بشنود و راهش را کشيد به سمت منيريه. پرسيدم: «يه ذره پوست مرغ که چيزي نيست، چرا ندادي بهش؟» قصاب به حالت نزاري جوابم را داد: «اين کارِ هر شبشه آقا جان. اگه عادتش بشه ديگه خدا رو هم بنده نيست». زن داد زد: «من که هر شب نميام اينجا، اما اگه بيام هم مگه تو چند بار تو هفته بهم آشغال مرغ مي دي؟» قصاب سطلش را از پشت دخل بيرون کشيد. سطل جز شيرابه خون و خرده دل و جگرِ مرغ هيچ نداشت: «ندارم، ندارم، ندارم. بايد به همه هم جواب بدم، مگه يکي دو تا از اينا هست. اينا کارشون همينه. ميان گردن کج مي کنن تا جنس مفت ببرن، بعدش شاخ مي شن». خواستم بگويم «حالايه آشغال مرغ اين حرفا رو نداره» که ديدم زن رفته است. اعصاب قصاب به هم ريخته بود. داشت با ساطور بلندش، قلم هاي گاو را از حرص تکه تکه مي کرد.
    
    پرده چهارم؛کمک
    «اگه جلوي مهديه واستي بي خير و برکت نمي زارنت. اينجا آدماش باصفان. يه لقمه خودشون مي خورن، يه لقمه ام مي ذارن دهن فقير فقرا. فرقي هم نمي کنه کي باشي و از کجا اومده باشي. نذري نفر اول بهت نرسيد، نذري نفر چهارم پنجم بهت مي رسه که». اسمش عباس بود مرد ديلاق و بلندي که به زحمت سرش را خم مي کرد. نسخه اي به دست داشت که نشان مي داد از يک بيماري رنج مي برد و دواهايش گران است: «کي باورش مي شه آقا جان؟ من از صبح تا شب اينو دست مي گيرم و واميستم همين جا، يا يکم بالاتر دمِ شيريني لادن. کسي باورش نمي شه. اين قرص رو ببين، نوزده هزار تومنه. نخورم، موجي مي شم. اما کي باورش مي شه». از بروجن به تهران آمده. براي کارگري و يک مدتي هم در قاليشويي مشغول به کار بوده اما آب و رطوبت کار خودش را کرده و حالش به هم خورده. برده اندش بيمارستان و دکتر رماتيسم حاد را تشخيص داده و نسخه استراحت مطلق تجويز کرده. رعايت نکرده، باز از فردا پارو به دست گرفته به لکه گيري فرش هاي مردم. بالاخره عيد ٩٥، صاحب قاليشويي پيدايش مي کند، از هوش رفته، افتاده روي فرش ها و شير آب هم باز... . «از درمونگاه که برگشتم، گفت به سلامت. يه ٥٠ تومني گذاشت کف دستم و گفت بي حساب؟ گفتم بعله و گفت به سلامت». به بچه هايش نگفته. هنوز فکر مي کنند که تمام روز قاليشويي کار مي کند و وقتي که کار نباشد، همان جا مي ماند و ريشه مي زند يا رفو مي کند. نمي گويد خانه و زندگي اش کجاست اما احتمالاآن قدر دور است که شام نخورده نمي تواند برگردد. روزي ١٠ هزار و گاهي هم ٢٠ تومني درمي آورد و با حقوقي که زنش از خياطي مي گيرد، چرخ زندگي شان را مي چرخانند حتي اگر چوبي لاي آن رفته باشد.
    
    پرده آخر؛ ساعت چنده؟
    بي آرتي که مي رسد به ايستگاه پاياني جمعيت داخل پارک راه آهن چندبرابر مي شود. مردهاي سيگاري، مردهاي معتاد، آدم هايي که يک جورهايي مشکوک هستند و با پرسه هاي الکي، توجه ماموران را هم جلب مي کنند. بساط خنزرپنزري ها پهن است، چيزهاي عجيب و غريب مي فروشند. فلافلي هاي آن طرف هم شلوغ مي شوند، قهوه چي ها، روي سماور بزرگ، قوري ها را قطار مي کنند. خيلي ها آمده اند چيزي بفروشند، تک وتوک هم خريدار هستند: «اين کفشاي خودم بوده، برام از چابهار آوردن، پا نزدم تا حالا، نوِ نوئه». «راديو ترانزيستوري، مخصوص کنار رختخواب. همه موجا رو داره». «مس و روحِ فروشي داري خريدارم. نه داداش، نقره کار ما نيست اين وقت شب، فقط مس و روح». مردها مي روند توي پارک و شروع مي کنند به چرخ زدن. گداها هم گوشه وکنار، دستمال يزدي پهن مي کنند و مشغول مي شوند. همه بايد چيزي دربياورند، يکي، دو اسکناس سبز براي امشب، فردا؟ روز از نو، روزي از نو: «آقا ساعت چنده؟» «نزديک ده» «پس چرا اين قدر سوز داره هوا. گفته بودن گرم مي شه. اورکت نمي خواي؟ فقط يکم زدگي داره زير بغلش، بيا به قيمت خوب مي دم ها، ده تومن!» چشم هايش به خريدار نيست، بيشتر به راست و چپ حرکت مي کند، انگاري منتظر کسي است؛ کسي که بيايد و اين سيم کشي به هم ريخته در رگ هايش را سروساماني بدهد، کسي که بيايد و اين سرما را با جنس خوب، از تنش بيرون کند اما دير کرده: «آقا الان ساعت چنده؟» «هنوز ده نشده». «نشده؟! آره البته زمستونه، شبا اندازهِ روده آدميزاد کش مي آد. ولي خيلي شده ها، من از چهار صبح بيرونم، الان شده چند ساعت؟ صدساعت! اونم توي اين سرما». رفيقش مي آيد سمتش: «مملي، بريم سمت خاوران؟» «نه بابا، چه فايده!» «بريم غذا بخوريم، تني بشوريم، جاي گرم بخوابيم، ميگن امشب سرده ها». «من نميام، کار دارم، مي خوام برم پيش مرضيه، شمام نرو، جا نيست اونجا، معلوم نيست شايد يه وقت طلبکاري ديدي». مي نشينند کنار هم. چند دقيقه بعد، پيت حلبي روشن مي شود و آدم هاي انگشت شماري توي پارک مي مانند. هر چه کارتن پيدا کرده اند را از توي گوني هاي کنار دستشان مي ريزند توي آتش. مرد با چشم هاي خمار اين ور و آن ور را ديد مي زند: «پس کجاس، چرا نيومد، ساعت چنده؟».
    شبِ فقيرِ تهران / پرسه چندساعته خبرنگار «شرق» در خيابان وليعصر (عج)
    


 روزنامه شرق ، شماره 2774 به تاريخ 22/10/95، صفحه 12 (زاويه)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 55 بار
    



آثار ديگري از "سعيد برآبادي"

  چهره مرد هنرمند در روزگار جواني / گفت و گو با جلال ستاري ٨٦ساله درباره جواني، خانواده، زندگي و فرهنگ
سعيد برآبادي، شرق 25/6/96
مشاهده متن    
  غمنومه يورت / به بهانه روز ملي شدن معادن كشور به سراغ معدنچيان آزادشهر و مطالبات محقق نشده آنها رفته ايم
سعيد برآبادي، شرق 11/6/96
مشاهده متن    
  مرگ در يك صبحِ شهريوري
سعيد برآبادي، شرق 7/6/96
مشاهده متن    
  قرار بود تيربارانم كنند؛ اما زنده ماندم / سرك كشيدن به يك قرن تاريخ معاصر در گفت و گو با لوكوموتيوران ٩٨ ساله اي كه دو بار از مرگ جان سالم به در برده
سعيد برآبادي، شرق 28/5/96
مشاهده متن    
  برداشت ميلياردي از حساب مشترك كاركنان شهرداري / راغفر در گفت و گو با «شرق» از تخلفي ديگر در شهرداري گفت
سعيد برآبادي، شرق 25/5/96
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه هوش محاسباتي در مهندسي برق
متن مطالب شماره 1 (پياپي 801)، بهار 1396را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1396-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است