|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق95/10/29: پلاك
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3446
دو شنبه 20 خرداد 1398


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 2780 29/10/95 > صفحه 9 (ادبيات) > متن
 
      


پلاك


نويسنده: احمد غلامي

- تا حالافکرش را کردي يک جوري خودت را گم وگور کني. بعد بروي يک جاي ديگر زندگي تازه اي شروع کني!
     - نه! يعني قيد همه چيز را بزنم. پدر و مادرم، رفقا...
     - آره! بروي از اول شروع کني. - چه جوري؟
     - يک رفيقي داشتم توي گردان ٢٣٥ زرهي. تانک شان را زدند. خدمه تانک بود، اما جنازه اش توي تانک پيدا نشد. همه بودند. راننده و فرمانده تانک. جزغاله شده بودند. از روي پلاک، شناسايي شان کردند. پلاک اين رفيق ما هم بود، ولي جنازه اي در کار نبود.
     - جنازه کجا بود؟ - اصلانمرده بود که جنازه اي باشد.
     - پس چرا پلاکش بود!
     - هميشه پلاکش را آويزان مي کرد به دوربين تانک. به همه مي گفت، من که شب و روز توي اين تانکم، اين تانک بدلِ من است. چه فرقي مي کند پلاک توي تانک باشد يا روي گردنم.
     - خب درست مي گفته انگار.
     - نه بابا فيلم بازي مي کرده. خودش برايم تعريف کرد. گفت، خداخدا مي کند تانک شان را بزنند و او توي تانک نباشد.
     - چرا؟ - مي گفت، اگر اين اتفاق بيفتد. همه فکر مي کنند او توي تانک سوخته، بعد از جبهه راهش را مي کشد مي رود يک جاي ديگر و زندگي تازه اي را شروع مي کند.
     - يعني الان نمرده و رفته جاي ديگري زندگي مي کند!
     - نه بابا! مي خواست اين کار را بکند اما نتوانست. يک ماهي گم وگور شد. حتي توي شهرستان برايش مراسم ختم گرفتند. همه فکر مي کردند مفقودالاثر شده. توي جبهه بچه ها مي گفتند توپ خورده روي سرش و پودر شده. يک روز که توي بُنه استراحت مي کرديم، ديدم يکي از دور مي آيد. به چشمم آشنا مي زد. جلوتر که آمد، ديدم رحيمي است. گفتم، بي پدر خودش است! نرفتم طرفش. خودش آمد طرف چادر ما. به جز من، دو تا سرباز ديگر هم توي چادر بودند که تازه آمده بودند. آش خور بودند، کسي را نمي شناختند. گفتم، رحيمي زنده اي! گفت، به تو که گفته بودم بالاخره گم وگور مي شوم. گفتم، خوب پس چرا برگشتي، کجا رفته بودي حالا؟ گفت، رفتم اهواز يک خانه اجاره کردم تا فکرهايم را بکنم و براي آينده ام نقشه بکشم. از خانه بيرون نمي آمدم. شب و روز توي خانه بودم. از اينکه همه را سر کار گذاشته ام، حال مي کردم. آزاد آزاد بودم. انگار تازه به دنيا آمده ام. بيچاره سربازهاي آش خور هاج وواج نگاهش مي کردند. گفتم، خوب چرا برگشتي؟ گفت، نمي دونم. شب ها مي ترسيدم. خواب که مي رفتم انگار چاهي دهان باز کرده و من افتاده ام توي آن. فکر کردم اين کابوس تمام مي شود، اما نشد. روزها هم همين حال مي شدم. احساس مي کردم افتادم توي چاه. تنهايي کلافه ام کرده بود. شب و روز به خانواده ام فکر مي کردم و هي مي گفتم الان چه کار مي کنند. خواهرم کجاست؟ علي ريزه چه کار مي کند؟ به زور اينها را که از سرم دور مي کردم باز مي افتادم توي چاه؛ چاهي که ته نداشت و به آخر نمي رسيد. اگر به آخر مي رسيد شايد برنمي گشتم. گفتم، رحيمي حالامي خواهي چي کار کني؟ پوتين هايش را درآورد. آمد توي چادر و گفت، بابا حداقل بگذار بيام تو سايه، يک کم استراحت کنم. من رفيقتم انگار! آش خورها جا باز کردند. جوراب هايش بوي گند مي داد. گفتم چه قدر عرق کردي! گفت، براي اينکه کسي مرا نبيند از بيراه پياده آمدم. گفتم آخرش چي، حالامي خواهي چکار کني؟ گفت، خودم را به فرمانده معرفي مي کنم. گفتم، چه کارت مي کنند؟ گفت، دهنم را سرويس مي کنند. بازداشت، زنداني، اضافه خدمت. ليوان چاي را گذاشتم جلوش. گفتم، حالاکاري است که شده، خودت را ناراحت نکن! گفت، ناراحت نيستم. گفتم، واقعا! گفت، آره واقعا خيلي دوست داشتم اين کار را بکنم، ببينم نبودن چه جوري است، باشي و نباشي. براي بعضي ها مُرده باشي، براي خودت و آدم هايي که تو را نمي شناسند زنده باشي. گفتم، خب چرا برگشتي؟ گفت، بدون پلاک نمي شود زندگي کرد. گفتم، خوب پلاک مي خريدي، تو شهر پر پلاک است. گفت، اسکول! ماشيني که پلاک ندارد هر پلاکي هم که بزند قلابي است، بالاخره پليس گيرش مي اندازد، گيرش هم نيندازد خودش که مي داند قلابي است. به يکي از سربازهاي آش خور گفت، پلاک داري؟ سرباز آش خور پلاکش را درآورد و نشان داد. گفت، ببين اصل جنس است. اين آش خور اگر اين پلاک را نداشته باشد هيچي نيست، الان يعقوب بابامرام است! بعد زد پس کله سرباز آش خور و گفت، اين هم شد فاميلي! بابامرام را از کجا گير آورده اي؟ چايش که تمام شد بلند شد. گفتم، کجا مي روي؟ گفت، مي روم خودم را معرفي کنم. خدا کند سرگروهبان فحش ندهد وگرنه دعوامان مي شود و اضافه خدمتم بيشتر. بندهاي پوتين اش را که مي بست گفت، حواست به اين آش خورها باشد! دو تا سرباز هاج وواج نگاهش مي کردند. جواب ندادم. چپيدم ته چادر، منتظر فحش و فحش کاري رحيمي و سرگروهبان بودم.
     - بردنش زندان؟
     - چند ماهي بازداشت بود، چند ماهي هم اضافه خدمت گرفت. بعدش رفت خط و شهيد شد. اين بار راستي راستي شهيد شد. باباش راننده کاميون بود. تو مرخصي او را ديدم. گفت، اين بهروز بي پدر جز دردسر و خرج تراشي براي ما فايده اي نداشت، تو مردن هم دو تا خرج روي دست ما گذاشت. بعد زد زير گريه.
     - باباي منم راننده کاميون است.
     - واقعا! - آره، ولي دلم نمي خواهد مثل بهروز اين کار را با خودم بکنم.
     - چه کاري؟ - همين که گفتي، همين داستاني که تعريف کردي.
     - نبايدم بکني. براي چي اين کار را بکني.
     - من از اينکه گم وگور بشوم مي ترسم. دلم مي خواهد حتي اگر جنازه ام سوخت برگردم خانه. براي همين دو تا پلاک دارم. ببين!
     - اي ولله بابا. راست مي گي، چرا دو تا پلاک داري؟
     - گفتم که. دلم مي خواهد هر طور شده حتي جنازه ام برگردد خانه.
     - فکرش را نکن. حتما برمي گردي. همه دوست دارند برگردند.
     - همه؟ - آره، همه حتي بهروز هم دوست داشت برگرده، که برگشت.
     - پس براي چي رفت؟
     - يک چيزي آزارش مي داد.
     - چي؟
     - ولش کن، جنگ است ديگر... .
    پلاک
    


 روزنامه شرق، شماره 2780 به تاريخ 29/10/95، صفحه 9 (ادبيات)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 16 بار
    



آثار ديگري از "احمد غلامي"

  سياست درهاي كشويي
احمد غلامي، شرق 17/6/97
مشاهده متن    
  با اجازه شميم بهار! / گفت و گو با آيدين آغداشلو و حميد شاهرخ به مناسبت انتشار كتابِ «ديروز»
احمد غلامي، شيما بهره مند، شرق 14/6/97
مشاهده متن    
  زلزله اي كه حق انتخاب نمي گذارد
احمد غلامي، شرق 12/6/97
مشاهده متن    
  كيفر و پاداش روحاني
احمد غلامي *، شرق 10/6/97
مشاهده متن    
  بدا به حال مسببان!
احمد غلامي *، شرق 3/6/97
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
مجله مطالعات ديني رسانه
متن مطالب شماره 1، بهار 1398را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است