|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق 95/12/28: نوروز است، چه شيرين و چه تلخ
magiran.com  > روزنامه شرق  >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 2873
پنجشنبه چهارم خرداد ماه 1396



خدمات سايت




 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 2829 28/12/95 > صفحه 1 (صفحه اول) > متن
 
      


يادداشت 
نوروز است، چه شيرين و چه تلخ


نويسنده: شاهرخ تويسركاني

چه رسمي عزيز تر از اينكه هر سال بايد تمام طبيعت و تمام تن و جان و جهان ما، اين زائران مقصد نهايي آرامش و فلاح و شادماني، از رودخانه مقدس ايام نوروز و ايام عيد بگذرند، خود را غسل دهند و به يمن آشتي، عشق و تقسيم و تبسم پا به ساحل سالي ديگر نهند و امسال نيز از پي فرازونشيب ها، شوق ها و اندوهان، مشكلات و گشايش ها و افعال نيك و بد خود، باز پا به خنكاي رودي مي گذاريم كه ما را به سوي وحدت، بخشودگي و بهار مي طلبد. باز روزي نو، فصلي نو و سالي نو تر فرا رسيده است، مي دانيم جامعه و مردم ما در کنار تمامي ساکنان اين کره خاکي در سالي که گذشت مشكلات بسياري را پشت سر نهاده اند و سنگيني اين بار چنان كمرشكن بوده است كه هر سال مجبور شده ايم بخش عمده اي از اين معضلات پياپي را با خود حمل كنيم و از رود بگذريم.
    اما در كنار آن همه افت وخيز و دويدن هاي پرشتاب، گاه فَرَج هايي نيز پيش مي آمد، هر چند اندك و كوتاه، اما تهي از اميد نبود و تا اميد و تكليف و كار هاي نا تمام باقي است، بايد با شوق به استقبال روز هاي تازه تر شتافت، بدان اميد كه از بار تيرگي ها و فشار تنگنا ها بكاهيم و بر حجم روشنايي ها و توفيقات خويش بيفزاييم و اگر همين اميد نبود، ديگر روز نو و نوروز ما با ديگر شب و روزان دشوار ما چه فرقي داشت و رود مقدس ايام عيد با ديگر سيلاب هاي پر خطر چه تفاوت!؟
     ما تقسيم محبت و شادماني، و ترانه از نو شكفتن را از جَلَوات طبيعت و هستي بر گرفته و آموخته ايم. باغ و بوستان باقي مانده، از بار برهنگي سبك مي شود تا در جامعه و جاني تازه به تكليف طبيعي خود ادامه دهد، صدالبته اين باغ براي عبور از تابستان گرم، بسيار منتظر نشسته و در پاييز، برگ ريزان را تحمل كرده و زمستان بي برگ و باري را طي كرده است، اما حالابهار، فرصتي است تا ديگر باره اين باغ، ماندگاري خود را تجربه كند و محك زند.
     چه آييني محترم تر از اين عيد باستاني كه طفلان را به شوق، نوبالغان را به عشق و كامل شدگان را به سوي كرانه انديشه و اميد فرا مي طلبد، نوروز، نوروز است، چه شيرين و چه تلخ.
     باري، در برابر اين رسم روياخيز، همگان از زهدان سالي كه گذشت به درمي آييم و به در آمده ايم، پس در اين ميلاد نو به سعدِ عشق دست بر زانوي خويش برخيزيم و حق خواهي و حقيقت طلبي را پيشه كنيم. آرزو كنيم كه رستگاري روانمان از سر اعتماد به حيات خويش و مردم و ميهنمان به چنان چكاد پر چراغي برسد كه بتوانيم دعاي تحويل سال نو را هر بامداد و هر روز نو با ضميري منور و دلي آسوده زمزمه كنيم كه:
     يا مُقَلَّبَ الْقُلوبِ وَالاَبْصارْ يا مُدَبَّرَ الْلَيلِ وَ الّنَهارْ يا مُحَوَّلَ الْحَولِ وَ الاَحْوالِ حَوَّلْ حالِنا اِلي اَحْسَن الْحالْ
     نوروز كه امروزه نه تنها متعلق به ما ايرانيان كه متعلق به كل سياره آسيب پذير ما شده است، روز نجات زمين از كهولت و تهديد و تاريكي ا ست. سپاس چنين نعمتي را كه نشان از آن شناخت عميق فرهنگي و انساني دارد، نعمتي كه طبيعت بي هيچ تبعيض و ترديدي به مولود خود يعني انسان هديه كرده است. در اين فصل از كاكتوس برزيلي تا كوكب ژاپني، از گل سياه قطب تا خيزران جنوب، در وحدتي شگفت انگيز با هم مي شكفند. نعمتي كه هنوز با تمام شقاوت و بي رحمي و يورش بي محاباي آدمي، هنوز از اين سياره قهر نكرده است و انسان را نه همين يك نعمت بي منت كه نعمت هاي بسيار ديگري در اين خانه مشترك است: از آب و آفتاب تا عاطفه اي كه هنوز در جان بسياري به اميد احيا و گسترش، در برابر شدايد، پايداري مي كند، نعماتي فراگير كه خارج از قيد و بند و قانون و مرز و طبقه و دستور و اراده، براساس همان ذات عدالتي كه در حركت تكاملي هستي ا ست از آن همگان است. اين تقسيم به نسبت، خبر از مساوات فطري طبيعت و انسان دارد. مثل همين آفتابي كه بي دريغ بر همگان مي تابد و هر كسي سهم خويش را از فيض آن باز مي ستاند. از گياه و پرنده و انسان تا تمامي هرچه هست و هرچه بودگاني است. يا مثل بهار، يا مثل ديگر فصول كه مي آيند، اما نمي پرسند سرمازده كيست و گرماخورده كدام. آنچه بر ما مي رود از شعور طبيعت نيست، از اعمال قدرت و قانوني است كه خويش براي خويش خلق كرده ايم. بله، آرزوهاي ارزان، مثل همين نوروز مي آيند و نمي پرسند سفره هفت سين چه كس كامل و سرو دوش كدام ستم كشيده بي قباست. اما به هر تقدير سال نو مي شود، چه جامه صوف و كرباس باشد، چه حرير و پوست خز. زمين نه تاويل پا برهنگان را مي شمرد و نه سختي چكمه هاي سلاطين را. زمين پوست تازه مي كند، نفس مي كشد و نوروز مي آيد و عيد، اين سنت وحدت، اين آيين ملي، هم در كاخ ها را مي كوبد و هم دق الباب كوخ ها! و حتي از ميان بي خان و مان ها، هر او كه آگاهي اندكي به اين راز شوق انگيز داشته باشد، قناعت وار و بسنده، ميان بيم و اميد، زير لب دعاي تحويل سال نو را زمزمه مي كند، پس ما نيز حداقل در همين سهم ارزان و بي خطر، با او همراه شويم، همه ما همسرايان همين خانه مشتركيم.
     اين دلخوشي را دلِ خوشي بايد، كه اي كاش خوش دلي نيز همچون آفتاب، بي دريغ از آنِ همگان مي بود، كه نيست! سال نو، روز نو و نوروز همگان مبارك باد! علي الخصوص بر آنان كه نوشدن عدالت را چشم به راه اند كه نوشدن عدالت را براي همه وارثان زمين مي خواهند، همان وارثان محرومي كه همچون سايه همواره در پي وجدان ما با كوهي از اندوه و گلايه مي آيند، همان بي پناه ماندگان و درمانده شدگاني كه مي آيند و درست به وقت شوق، پرده را كنار مي زنند و آگاهي را به ما هشدار مي دهند كه تو را به وجدان تو نشان مي دهند: «بشكني اي دست، اي قلم، اگر جز به جانب حقيقت، به ديگر سويي اشاره كني!» حالاعيد مي آيد، عيد آمده است، از جنوب و شمال و شرق و غرب، از همه شهر ها و آبادي هاي ما مي گذرد، اما اين دلخوشي را اگر دل خوش بايد، بايد كه از آن همگان باشد، نه در اين خاك كه بر اين سياره! چگونه مي توان به خويش، به دل خويش و وجدان خويش دروغ گفت.
     تا كودكي، تا محرومي، تا بي پناهي، بيمار و گرسنه اي، تنها سر بر خشت خالي مي نهد، نهاد جهان را ميان اين همه بيم و اميد، شادمانه نخواهيم يافت. ما بسياريم و بسياراني را مي شناسيم كه چشم به راه عدالت، آب خالي بر چاله آتش نهادند و به كودكان آرزومندشان مي گويند بخوابيد، شبي از شب ها شام لذيذ شما نيز مهيا خواهد شد. دردا كه در اين جهان شقي چگونه مي شود لقمه اي را بي بغض بلعيد و تبسمي را بي بيم به لب آورد، همين لحظه كه تو زير گلوي كودكت را مي بويي، در حلب و دمشق، در موصل و ورقه گلوي كودكي دريده مي شود، تو نگران ديركرد تزريق واكسن سرخك دلبند خودي، درحالي كه در آمريكاي لاتين يا همين نزديكي ها خريد و فروش تن و اعضاي بدن كودكان يتيم و آواره، شغلي رسمي شده است. رنج و عذابي جهاني كه به صورت رسمي كريه بر پهنه اين «زمين بي دفاع» در آمده است، تا آنجا كه سازمان هاي بين المللي مانند اسكاپ، يونيسف، و... در پي اعلاميه هاي مكرر، از گسترش گرسنگي و فقري خوف آور خبر مي دهند، با نگاهي به اعداد و ارقام آحاد گرسنگان و مرگ ومير كودكان، به ويژه در آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين و اخيرا در يمن و سوريه و... بهتر به اين وحشت عظيم پي مي بريم؛ وحشتي بشري كه مي رود تا جانشين اعياد و ايام فرخنده انسان معاصر شود: به اذعان مسئولان سازمان فائو در دهه گذشته بيش از يک ميليارد انسان در كشور هاي در حال رشد با گرسنگي و فقر مواجه بوده و هستند كه نيمي از اين رقم را كودكان زير پنج سال تشكيل مي دهند.
     آيا جدا در هول و هجومي چنين فاجعه بار، هنوز هم مي توان با دلي خوش و وجداني آرام، اندوه انسان و جهان را ناديده گرفت. حالابا سهيم شدن در اين اندوه ازلي و ابدي، باز با لبي خشك، دندان بر جگر مي فشاريم و مي گوييم همه اعياد بر تو اي ستمديده، ترانه تاريك، زاغه نشين شريف مبارك باد، كه ما بسياريم و شما بسياران را خوب مي شناسيم.
     «نازنين!» در انتظار كدام آرزو، بي قراري چشم هايت را از من مَحْرَم نهان مي كني؟ دريغا پريچه مغموم! با چشم هاي تو بسيار گريسته ام غنچه غيظ! بي گناه همه فصول پاييزي! بهار در مسلخ تنهايي تو هرگز نمي ميرد، چراكه هنوز و هرگز به دنيا نيامده است، اما تو به دنيا آمدي. حالاما با چشم هاي تو بسيار خواهيم گريست. باور كن! باور كن كه اگر عدالت مولود قلم بود، تاكنون سياره ما نيستان اين ساقه سليم شده بود، اما دريغا! حالاديگر خوب مي شناسمت كپرنشين كوچكِ آن همه جنوب! در جنوب همه جنوب ها زاده مي شوي. زاده مي شوي ميان سرفه و سيلي، تراخم و تبعيض، عذاب و آوارگي، با همان شناسنامه مشترك نان و توهين و هقهقه.
     شناسنامه اي كه به نام شما كودكان، همه شما كبوتربچگان باران خورده بي پناه رقم مي خورد، تكرار مشابه هويتي همانند است: نامتان محروم، نشانتان محروم و شماره شناسنامه شما تا آن بي نهايت دور است كه به بغض مي رسد، مي تركد و باز رنج هزارساله و باران تازيانه است كه باريدن مي گيرد: نظم نوين جهاني، دموكراسي، توسعه، شعار، حقوق بشر، بلوغ فهميدگي، آزادي، عدالت، چه واژگان شريفي، شريف همچون دروغي آشكار به خاطر يك لقمه نان!؟
     دريغا پانچوي كوچولوي مكزيكي، انتظار و گرسنگي تو را، عبدالله محمد هفت ساله در يمن مي شناسد. غسان عبدالله، نرجس نساء و سليم صبرا، توفان خاوران و وحشت مشترك همه كودكان جهان را در شتيلاي فلسطين، در تل زعتر، در كَفَر قاسم تجربه كردند، امير حسب الله و سارا در سارايوو مي گريند، اما مويه هايشان را در صنعا مي شنويم. عثمان غزني در كابل جهت طلوع خورشيد را نمي داند، اما سمت بارش خمپاره ها را خوب مي شناسد. رودابه ١٣ ساله از جنوب ناكجا آباد مي گريزد تا در تايوان به سياحان موبور چشم آبي فروخته شود، چگونه براي اين فاجعه خون نگرييم!؟
     حالاگريه كن زاپاتا، اسب سپيد تو را بر آخور باشگاه همجنس بازان بسته اند، پس كي خواهي آمد؟ حالاگريه كن سردار تيپو، ديگر در جامو هيچ خيزراني جوانه نمي زند، پس كي خواهي آمد؟ حالاگريه كن محمود درويش، ديگر هيچ شعري از شكوه امت عربي زمزمه نخواهد شد، پس تو كي خواهي سرود؟ حالاگريه كن جزيره جنايت، دّر يتيم خون، موصل غريب، رقه بي صاحب، حلب ويران شده، مردمان تو برهنه مي ميرند، حالادر گور گريه كن شير دره پنج شير، احمد شاه مسعود، كرسي قدرت را با خون كودكان كابل شسته اند... . حالاهمه شما، همه مصلحان و شهيدان گريه كنيد كه ما با چشم هاي شما بسيار گريسته ايم.
     من خوب مي شناسمت سياه كوچولو، مرواريد غلتان معادن مس، فدريكو، ماريا، ارنستو، به رژ، آرمن، آماليا! من خوب مي شناسمتان جنوب زادگان بي خواب و بي عاقبت، از پهنه هاي سارايوو تا شمال ارس، از سانتياگو و بلندي هاي ماچوپيچو تا پس كوچه هاي بغداد و دمشق، زباله داني هاي ازمير، كولاك هاي سليمانيه، كركوك، حلبچه خون. تنها خون شما ملاط عمارات ژنرال ها، كباده كشان، دروغگويان و قاچاقچيان است. از اردوگاه غرب و شرق تا اردوگاه ستم و دشنه داعش. گريه كن قاسم رحمان! در گريه و بدگماني با اين جهان شقي چه خواهي كرد؟
     حالاخوب مي شناسمت اولاد اعماق خشم فروخورده بي پناه! حالاسناتور ها راي ها را مي شمرند، سرمايه داران كارخانه ها و ژنرال ها كشتگان را. سخن از پيشرفت ملت هاست، از تغذيه كودكان، از بهداشت، از امنيت، از آموزش، تنظيم خانواده و از حقوق مادران سخن مي رود، اما دروغ مي گويند پريچه مغموم! دروغ مي گويند غنچه غيظ، باور كن! باور کن! دروغ مي گويند: اين آمار رسمي سازمان جهاني «آکسفام» است که در سال ١٩٤٢ با هدف مبارزه با فقر بنيان گذاري شده و هم اکنون در ٩٤ کشور جهان در حال مبارزه با فقر است، در آخرين گزارش امسال خود با شرم آوري تمام اعلام کرده است که هشت نفر نيمي از ثروت کل کره خاکي را در اختيار دارند که شش نفر آنها در کشور به اصطلاح آزادي خواه آمريکا ساکن هستند و فاجعه بارتر اينکه در اين آمار با وقاحت اعلام شده است در سال ٢٠١٠ مجموع ثروت ٣٨٨ نفر از ثروتمندترين افراد، به اندازه نيمي از جمعيت جهان بوده است اين عدد در سال ٢٠١٣ به ٨٠ نفر رسيد و در سال ٢٠١٥، ٦٢ نفر و در سال ٢٠١٦ به هشت نفر رسيده است!
     و جاي خوشحالي است که درماندگان و فقراي جهان بدانند آقاي ترامپ، رئيس جمهور برگزيده کشور آمريکا، اخيرا اعلام کرده است هيچ حقوق و مزايايي به عنوان رئيس جمهور از بودجه ملي کشور تا پايان دوره رياست جمهوري اش دريافت نخواهد کرد! و به دولتيان ما هم از سال آينده حقوق هاي نجومي پرداخت نخواهد شد!
     باز هم نازنين هاي بي دفاع، وارثان زمين، متاسفم که بگويم در اين دنياي قتل و غارت و بي عدالتي، سران جهان با فقر مبارزه نکرده اند و نمي کنند اما کمر به قتل و نابودي فقرا بسته اند. ولي اين شيطان صفتان بايد بدانند اين بي عدالتي هاست که توازن هستي را قرباني کرده است. سرمايه داريِ ستمگر نه تنها براي تاريک کردن کوچه فقيران، که براي کشتار بسياران آمده است. اما دور نيست روز عزاي همين ديو. او خواهد ترکيد. ترکش و تعفن اين فاجعه را در کلمات سران غرب مي بينيد. فاشيزمِ شيک، سرمايه داري تميز، جلادهاي هشت تيغه و تاريکي عظيم... .
     بااين حال انسان موحد به نيکي مي داند در اين سراي سپنج، نبايد تسليم عظمت عزا شود، هم گريزگاهي بايد در تقابل با اندوه، به شادي درآيد. راه اين رويا، همين شادي هاي زودگذر است که در فرهنگ و تمدن مردم ايران زمين، از استمرار و تکرار و پيوستار خاصي برخوردار است. تو گويي اين انسان جان سخت، هميشه چشم به راه خلق بهانه اي بوده تا مشعل شادماني را هرچند کم سو روشن نگه دارد. از جشن هاي شباني تا مهرگان دهقاني و تا اشتياق عصر مدنيت و مدنيت عصر امروز. و تا همين روز، روز خوب نوروز و... .
     غم زمانه به پايان نمي رسد، برخيز!
     به شوق يک نفس تازه در هواي بهار
    يادداشت: نوروز است، چه شيرين و چه تلخ
    


 روزنامه شرق ، شماره 2829 به تاريخ 28/12/95، صفحه 1 (صفحه اول)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 21 بار
    



آثار ديگري از "شاهرخ تويسركاني"

  «پدر» تنها خلاصه سه حرف نيست
شاهرخ تويسركاني، ايران 23/1/96
مشاهده متن    
  اندوهِ فقدان آقاي روزنامه نگار
شاهرخ تويسركاني، ايران 20/1/96
مشاهده متن    
  زنده دار زنده دل را / به بهانه ٢٩ بهمن تولد استاد شهرام ناظري
شاهرخ تويسركاني، شرق 28/11/95
مشاهده متن    
  مسافرِ ديارِ خوبان / به بهانه چهلمين روز سفر عباس كيارستمي
شاهرخ تويسركاني، شرق 23/5/95
مشاهده متن    
  جهان من ايران است / گفت و گو با استادآواز ايران محمدرضا شجريان
شاهرخ تويسركاني*، حميدرضا نوربخش **، ايران 17/3/95
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
ماهنامه سرمايش، گرمايش و تهويه مطبوع
متن مطالب شماره 21، فروردين 1396را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1396-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است