|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق 95/12/28: حاجي فيروزهاي «دانشجو»
magiran.com  > روزنامه شرق  >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 2829
شنبه بيست و هشتم اسفند ماه 1395



خدمات سايت




 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 2829 28/12/95 > صفحه 4 (اقتصاد) > متن
 
      


حاجي فيروزهاي «دانشجو»
كاسبي داغ نوروزي، شهرستاني ها را به تهران كشيد

نويسنده: شكوفه حبيب زاده

چندسالي است كه تقريبا سر هر چهارراه معروفي در تهران، چند حاجي فيروز حتما مي بينيد. احتمال اينكه شب ها آنها را ببينيد بيشتر است؛ اما بعضي از چهارراه ها، روزها هم ميزبان اين حاجي فيروزها هستند.
     آخرين جمعه سال است و سر ظهر همه جا خلوت؛ چشم مي چرخانم تا ببينم شان و گپ وگفتي با هم داشته باشيم. از انقلاب تا فردوسي، سر هر چهارراه چشم مي گردانم، نيستند.
     سر چهارراه وليعصر سراغشان را مي گيرم. يكي از كاسب ها مي گويد: «ديروز يك ون شهرداري آمد و همه حاجي فيروزها را برد؛ اما شب برمي گردند، ساعت هشت دوباره سر بزنيد».
     يكي ديگر مي گويد: «الان كه اينها را بردند؛ اما كمتر اين حوالي در طول روز مي آيند. روزها مي روند شمال تهران. جايي كه مطمئن هستند درآمدي برايشان دارد».
     از فردوسي، راهي چهارراه تخت طاووس و عباس آباد مي شوم؛ آنجا حتما هستند، چندباري ديدمشان. تخت طاووس خبري نيست، اما سر چهارراه عباس آباد مي بينمشان.
    
     حاجي فيروزهاي کوچک
     دو تا پسربچه حدودا ٨، ٩ ساله. صدايشان مي كنم. دم دم هاي ظهر است؛ حوالي ساعت يك و نيم.
     - سلام بچه ها؛ خوبيد؟ سر ظهر جمعه هم اينجا هستيد؟
     -تازه اومديم.
     - لباس هاي عمونوروز نداشتيد؟ اين لباس قرمزها رو از كجا آوردين؟
     - لباس قرمزهامونو پوشيديم. (يكي از آنها، يك گرمكن قرمز پوشيده و ديگري هم، دور كمرش، سوئيشرت قرمزش را بسته. هر دو هم تي شرت هاي قرمز كهنه بر تن دارند).
     - كاروكاسبي خوبه؟
     اول خجالت مي كشند حرف بزنند؛ انگار که تازه کار هستند؛ دو تا از پسرهاي گل فروش كه كمي از آنها بزرگ ترند آن طرف خيابان آنها را ديد مي زنند. ترکيبي از خجالت و نگراني از خراب شدن کاروکاسبي شان دارند. حرف نمي زنند. خطاب قرارشان مي دهم: بچه ها بياييد مي خواهم بهتان عيدي بدهم. راضي مي شوند و مي آيند؛ «رضا» صدايش مي کنند، با لبخند مي آيد، از او مي پرسم:
     در روز چقدر درآمد داريد؟
     زياد نيست. ٧٠،٨٠ هزار تومان.
     چند وقته اينجاييد؟
     يک هفته اي مي شه که هر روز مي آييم.
     هر سال؟
     نه. اولين سال است.
     بزرگ تر هم همراهتان هست؟
     نه. دايي ما را اينجا مي ذاره و خودش با بچه اش مي ره تجريش فال مي فروشه.
     مادر و پدر كجان؟
     شهرستان.
     خونه دايي كجاست؟
     راه آهن.
     ظهر اومديد، ساعت چند برمي گرديد؟
     حدود ساعت هشت دايي مياد دنبالمون.
     اينجا مردم باهاتون خوب رفتار مي كنن؟
     آره. مي خندن ما رو مي بينن.
     خوشحال ميشي؟
     نه زياد.
     زياد خوشحال نيست. مي گويد من و ابوالفضل (به برادرش اشاره مي كنه) زياد پول نمي گيريم.
     چرا؟
     مردم به ما پول نمي دهند.
     چرا به شما پول نمي دن؟
     شانه هايش را بالامي اندازد: «نمي دانم.»
     سال بعد هم اين كارو مي كنيد؟
     نمي دونيم.
     پولشو چيكار مي كنيد؟
     مي ديم دايي.
     ديگر حواسش به من نيست. چشمش دنبال ماشين هايي است كه پشت چراغ قرمز ايستاده اند. به ناچار خداحافظي مي كنم تا به كارش برسد.
    
     دختر حاجي فيروز
     آن طرف چهارراه دو نو جوان دختر و پسر در حال تنبک زدن هستند. حرفه اي به نظر مي رسند. پسر لباس حاجي فيروز پوشيده و در حال تنبک زدن ترانه حاجي فيروز را مي خواند.
     «ارباب خودم سلام عليکم،
     ارباب خودم سر تو بالاکن،
     ارباب خودم منو نيگا کن،
     ارباب خودم لطفي به ما کن.
     ارباب خودم بزبز قندي،
     ارباب خودم چرا نمي خندي؟
     بشکن بشکنه بشکن،
     من نمي شکنم بشکن،
     اينجا بشکنم يار گله داره،
     اونجا بشکنم يار گله داره!
     اين سياه بيچاره چقد حوصله داره»
     دختر هم دامني پولک دار پوشيده و به خوبي نمايش اجرا مي كند. بازارشان هم به نظر گرم مي رسد. از دور که نگاه مي کنم تقريبا هر ماشيني به آنها پول مي دهد. مبلغ اما مشخص نيست. نزديک تر مي شوم.
     سلام بچه ها. خواهر برادريد؟
     مي خندد.
     آره
     حالانسبتتون مهم نيست. اسمت چيه؟
     مجتبي.
     از ساعت چند مي آييد اينجا؟
     از ساعت ١١ تا ٦، ٦ و نيم عصر.
     چقدر درآمد داريد؟
     با لهجه خاصي حرف مي زند: کم. سه نفري صد تومان در يک روز. بايد بين خودمون تقسيم کنيم. زياد پول نمي دهند.
     از کجا مي آييد؟
     از شهرستان.
     کدوم شهرستان؟
     ا... مشهد.
     کي اومديد تهران؟
     دو، سه روزي ميشه.
     تا دم عيد مي مونيد؟
     نه هشتم برمي گرديم.
     اونجا خبري نيست مي آييد تهران؟
     خب اينجا بهتره.
     شما از کجا مي آيي خانمي؟
     مي خندد. صداي پسرانه مي شنوم.
     من هم از مشهد ميام.
     پسري؟ با اين لباس ها و ظاهرت فکر کردم دختري! اسمت چيه؟
     اميرحسين.
     تا حالاآشنا اينجا شما رو ديده؟
     همشهري؟
     آشنا، فاميل يا همشهري...
     ببينند هم به روي مان نمي آورند.
     خاطره اي نداريد از اين دم عيدي و حاجي فيروز؟
     خاطره؟
     آره خاطره.
     پارسال دعوامون شد با دو تا حاجي فيروز.
     چرا؟
     اون ها هم اومده بودن سر چهارراه ما. چهار تا حاجي فيروز بوديم. درنمي اومد. دعوامون شد.
     با مردم چي؟ تا حالاخاطره بامزه اي پيش اومده؟
     مي خندد.
     خاطره خوب که خب پول بدن ما هم خوشحال مي شيم... وقتي اميرحسين مي رقصه و من مي خونم، همه مي خندن و خوشحالن. بعضيام بشکن مي زنن.
     ماشين ها پشت ترافيك مي ايستند. اميرحسين و مجتبي هم دل تو دلشان نيست كه بروند و با ساز و دهل و رقص، عيدي شان را بگيرند. خداحافظي مي كنم و مقصد بعدي را هم «پارك وي» انتخاب مي كنم.
     پس از كلي ترافيك كه از اين آخرين روزهاي سال كمي بعيد است، به پارك وي مي رسم. اينجا خيلي شلوغ است. از منظر حضور حاجي فيروزها. مي شمرم. پنج نفر هستند.
    
     حاجي فيروز دانشجو
     مرد جواني حدود ٢٢، ٢٣ساله با صورتي سياه كرده و لباس هاي مخصوص حاجي فيروز، ساز مي زند و با صدايي تغيير داده، مي خواند. صدايش مي كنم.
     سلام. مي تونم چند دقيقه اي با شما صحبت كنم؟
     بفرماييد.
     صدايش خيلي با صداي حاجي فيروز فرق دارد. صدايي دورگه و جوان كه با صداي خموده حاجي فيروز زمين تا آسمان فرق مي كند.
     چند روزه اينجاييد؟
     دو، سه روزي مي شود.
     هر سال اينجا مي آييد؟
     تقريبا. البته پارسال تجريش بودم. كمي بالاتر.
     شغل اصلي ات چيست؟
     دانشجو هستم.
     چي مي خوني؟
     مهندسي صنايع.
     دوستات هم دانشجو هستن؟
     آره. هم دانشگاهي هستيم.
     اهل تهراني؟
     نه. كرمان.
     چرا حاجي فيروز شدي حالا؟
     هم حال و هواي خوبي داره، هم اينكه خرج دانشگاه زياده. درسته دولتي مي خونم اما خرج و مخارج جانبي و كتاب و درس هم هست. نميشه هميشه از خانواده پول بگيرم. دست وبالشان تنگه.
     خوبه. حالاچقدر درمياري اين روزها؟
     چهار، پنج روز آخر سال سرجمع يك ميليوني دستم را مي گيره. غنيمته.
     امسال كه كبيسه هم هست. يك روز اضافه تر.
     (مي خندد). ايشالا.
     دوستانش صدايش مي كنند. پابه پا مي كند. مي خواهد برود. به من نگاه مي كند. لبخند مي زنم.
     برو. صدات با صداي حاجي فيروز قشنگ تره.
     (مي خندد). واقعا؟
     با تعجب از سوالش مي خندم.
     موفق باشي «حاجي فيروز دانشجو»
     به دايره دستش مي زند و مي خواند:
     ارباب خودم سلام عليكم...
     مي خواند و دور مي شود. ماشين ها پشت چراغ بوق مي زنند و لبخندزنان بشكن هم مي زنند.
    حاجي فيروزهاي «دانشجو» / کاسبي داغ نوروزي، شهرستاني ها را به تهران کشيد
    


 روزنامه شرق ، شماره 2829 به تاريخ 28/12/95، صفحه 4 (اقتصاد)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 14 بار
    



آثار ديگري از "شكوفه حبيب زاده"

  شيطنت آمريكايي / آمريكا براي اجراي راي خلاف عرف بين المللي دست به دامن لوكزامبورگ شد
شكوفه حبيب زاده، شرق 19/12/95
مشاهده متن    
  مصائب يك وزير / ربيعي در گفت و گو با «شرق» از سختي هاي وزارت مي گويد
شكوفه حبيب زاده، شرق 16/12/95
مشاهده متن    
  اتهامات ناروايي زدند
شكوفه حبيب زاده، شرق 8/12/95
مشاهده متن    
  مسئوليت قراردادهاي محرمانه با من / واكنش نعمت زاده به انتقادات درباره غيرعلني بودن قراردادها با ٢ غول خودروساز جهان در گفت وگو با «شرق»
شكوفه حبيب زاده، شرق 7/12/95
مشاهده متن    
  مرداني كه «مرگ» مي خرند / گزارش «شرق» از كولبراني كه با جان خود خطر مي كنند
شكوفه حبيب زاده، شرق 13/11/95
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

تبليغات

چاپ مقاله

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
ماهنامه جهان كتاب
متن مطالب شماره 11-12 (پياپي 334)، بهمن و اسفند 1395را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1395-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است