|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق 96/4/26: قصه ملوك دُواچي
magiran.com  > روزنامه شرق  >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 2943
سه شنبه سي و يكم مرداد ماه 1396



خدمات سايت




 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 2913 26/4/96 > صفحه 10 (ادبيات) > متن
 
      


آدم هاي چهار باغ -33 
قصه ملوك دُواچي
ماجراهاي عادله دُواچي در هتل جهان

نويسنده: علي خدايي

Positive
    همين طور که عادله از پله ها بالا مي رفت تا به اتاقش برود شکر خدا مي کرد. «شکر که خُب تموم شد.» ماجراي باباجمدي ختم به خير شده بود و در اين آخر شب جز خواب براي عادله کاري نمانده بود، اما اتاق شماره شش که خالي بود به عادله چشمک مي زد و به او مي گفت: «اصش نيمي دوني چه کيفي دارِد رد که مي شم مي گد نيمياي بِپري؟ بپري بري بالا.» در را باز کرد. چراغ را روشن کرد. کفش هايش را در آورد و رفت روي تختخواب و پريد. يکي و دوتا و سه تا پريد. «چراغا شهر که خاموشِس» پريد. «سرشون روي دامنه» پريد. «ستاره مي چنينم» پريد. وقتي از آن بالا پايين مي آمد سر شيخ بهايي توده درهم رفته اي ديد، جسمي دايره اي که گاهي برق مي زد کنارش بود. نديده بود تا آن موقع. از همان بالاي آسمان داد زد «زنده يي يا بي جوني؟» توده تکاني خورد. چشم هاي عادله ديد که توده بلند شد و گفت: «بانگت آشناست. منا مي شناسي؟» عادله صدا را که شنيد داد زد: «ملوک دُواچي توي؟ خيمه زدي ميون چارباغ که چه؟ بيا دري هتل تا در را برات باز کونم.» عادله نشست رو تشک. کفش هايش را پوشيد و رفت تا در هتل را باز کند. ملوک دُواچي که در قاب در ظاهر شد عادله آغوش باز کرد که ملوک گفته بود: «صب کن خوار» و تشت از دستش رها شده بود. صداي افتادن تشت چهارباغ را گرفت. هر دو دولا شدند که تشت را بگيرند. تشت را بلند کردند اما از دست شان رها شد و سريد در پياده رو. تا دم سينما دنبال تشت دويدند که بالاخره ملوک گفت: «تشت دارِد مي رقصِد. اومده خونه خاله.» عادله تشت را بغل کرد و رفتند هتل. عادله ملوک را برد به اتاقش. ملوک گفت: «کم از خونه داراوا ندارد. ماشالا بزنم به چوب خُب اتاقيس.» عادله تشت ملوک را کنار تشت خودش گذاشت که پر از گلدان شمعداني بود و بعد نشستند روبه روي هم. تخمه بوداده گذاشتند وسط و چرق چرق. ملوک گفت: «نفهميدم شوما چيطو منا جُستي؟» عادله گفت: «از بالا ديدمت. تشت برق مي زد. فهميدم توي. چرا اين موقع تو خيابونا پلاس شده ي! راسشا بوگو ملوک دُواچي.» ملوک زد زير گريه. عادله ساکت شد. ميان هق هق ملوک بريده بريده گفت: «از وقتي آب لوله کشي شدس و شير آب رفتس تو هر سولاخي، کسي دُواچي نيمي خواد. از صب تا شب در خونه ها از اين برزن به اون برزن. لب ماديا. اصش کسي نيس اصش تشت نيس. تو چيطو نيمي دوني. رفتم خونه مسکوب بيبينم کار دارن يا نه. کلفت شون اومدس ميگه ماشين رخشور خريدن زانوسي. سي تا زانو دارد. خب خوار، من دو تا زانو دارم. سي تا کوجا دوتا کوجا! سي تا پا بکوبن تو تشت همه چي سيفيد مي شد. نو مي شد. آ اين دو تا زانو جون و جيريق داشته باشد! اِي. رفتم خونه بچاي رحيم زاده. دايه خانم اومد و گفت، رفتند زانوسي رخشور اِستدن. خودش آب مي کوند. داغ مي شد آ بساب بساب مي کوند. بعدم درا بست.» عادله گفت: «خوشا او روزا. دايه خانم چيطو بود؟» ملوک گفت: «پير شدس. بوگو بخند که فاتحه. بوگو يک کلامشا دُرُس را ببري. بي حوصله. قوز در آوردس. بش گفتم، حالا چرا درا بستي؟ درا بازکرد و گفت، ملوک چي مي خوام برم سر قبر آقام تخت فولاد. خسه شدم بس کي گفتم دُواچي نيمي خوايم... حالام که اينجام کار نيس بار نيس.» عادله گفت: «به دلت بد راه نده، پيدا مي شد.» ملوک گفت: «چه شمدونياي داري، گذاشتي تو تشت؟» عادله گفت: «که يادم نرد از کوجا اومدم. که شکر خدا از اين دَنم نيفتد. شمدونيام که بو خونه بچگيامونو دارد. ما که با ننمون از بچگي از صب مي رفتيم دُواچي شوري و کلفتي.» عادله براي ملوک جا انداخت و گفت: «حالا وقت خوابه. پاشو دختر برو تو رختخوابد. بخواب و خواب بيبين. شب اول که اينجا خوابيدم خواباي خُب ديدم. اشک ريختم خنديدم تو خواب تا دمي نماز صب.» چراغ را خاموش کرد و به ملوک گفت: «برم يه سر تا کوچي کونم درا بيبينم نرو لاسش جورس يا نه. چفتارا بندازما بيام.» در را که بست در چارباغ ديگر کسي رد نمي شد. کسي در خيابان پهن نشده بود. به خودش گفت، عجب شب و روزي بوديا. تمومي نداري.
    صبح زود بيدار که شدند و نماز که خواندند، عادله پايين رفت. سماور را گيراند و کنار در ورودي را آب و جارو کرد. نوني آمد، شيري آمد و آفتاب که رگه زد بالاي درخت ها عادله گفت: «اينجا که برا منم کار کمه. آيا براي ملوک کدوم سولاخا بجورم!» که يکدفعه چشمش برق زد. هيچ وقت اين وقت صبح اين برنامه را نداشت. دويد بالا اتاق شش. در را باز کرد. کفش از پا بيرون آورد و جهيد روي تخت. پريد. پريد. رفت بالا. رفت بالاتر. چه صبحي بود. چيطو من اين همه قشنگي را نديده بودم. رفت حوالي دروازه دولت خبري نبود. خليفه قنادي لوکس شاگردِ مرد مي خواست. رفت شيخ بهايي. بالاي پاساژ مقدم. لبخندي بر صورت عادله نشست. جستم جستم کرد. وقتي مي رسيد پايين خورد به کاج بلند پشت پاساژ. آخ گفت و خنديد. به تشک گفت: «حالِد خب نيست. فنراد خب نيستندا.» رفت سراغ ملوک و گفت: «وخي خوار. بيا بريم ناشتايي. آ بعدم ميبرمد کار. دلد روشن باشد.»
    يک ساعت بعد عادله و ملوک در طبقه سوم پاساژ مقدم جلو تريکوبافي بودند. حاج مهدي خوب به حرف هاي عادله گوش کرد و گفت: «عادله خانم حرفاتون حجت. بياند. چند روز يادشون ميدن کارگرا و بعد بايد حواسش باشد. صب اينجا همه چي تميز باشد، پاکيزه باشد. سر ساعت سرکار باشد. جعبه ها که رسيد جا بدد. بار که مي خواد برد حواسش شش دنگ باشد. شبم که اينجا مي موند با غير شوما مهمون بازي نداريم. در پاساژ که بسته مي شد ايشون داخل مغازه مي موند تا صب. اينا را گفتم که حرف وحديث نباشد. از همين حالا بياد تا کارا با دستگاه ياد بگيرد.» عادله گفت: «حَجي ايشون اينجا را بهشت مي کوند. صبر بده بيبين.» عصر دو روز بعد در هتل باز شد و ملوک دواچي وارد شد. عادله گفت: «بيبين کي اومدس.» ملوک گلدان را زمين گذاشت و پاي عادله را گرفت و بوسيد. دست عادله را گرفت و بلند شد و دستش را بوسيد و گريه کرد. عادله گفت: «ديگه نبينم کپ کوني وسط چارباغ. ديگه نبينم ناشکري خدا را بوکونيا. آ چه گلدوني. چه شمدونيايي. بيا ببريمش بالا.» ملوک گفت: «خب جايي يه. دم ظهر خانماي اصفهان مياندا و از اين بي آستينا مي سونن. غلغله. غلغله.» عادله گفت: «تشددا ببر.» ملوک گفت: «بوموند پيش تشت شوما. گلسدون بشد اينجا.» يکي از گلدان هاي شمعداني را در تشت خودش گذاشت و به عادله گفت: «خير بيبيني» و شروع کرد به گفتن و گفتن. انگار نه انگار که چند شب قبل بي جا و بي مکان وسط چهارباغ ولو بود...
    
    Negative
    ملوک خبرهاي دسته اولي براي عادله داشت و حالا که عادله چراغ رستوران را خاموش کرده بود. پشت در ورودي را تخته گذاشته بود و زنجيرِ «اتاق خالي داريم» را گذاشته بود، با خيال راحت حرف ها و خبرها را دوره مي کرد. يادش افتاد که ملوک به او گفته بود: «هرچي از بالکوني نيگا مي کونم نيمي فهمم شوما چيطو منا ديدي؟ جايي پيدا نيس! راسشا نمي گوي عادله چي؟» و عادله گفته بود: «اينجا تختاش فنر دارد، ميرم روش مي جم بالا. سقف باز مي شِد مي رم بالا پاين، ستاره ها و شوما و شهرا تماشا مي کونم. وخيز ببرمد بيبيني.» رفته بودند اتاق شش. عادله روي تخت پريده بود و رفته بود بالا. از درخت هاي کاج بالا رفت. از همان بالا به ملوک گفته بود: «مي بيني درختارا.» بعد ملوک گفته بود: «ديدي ميوهاشا. کندم و انداختم به سرت.» ملوک گفت: «هي پريدي پريدي رفتي تا دم چراغ. آ پا کوفتي دوباره رفتي بالا، کوجا سقف باز مي شد؟!»
    عادله که تنها کنار پنجره رستوران رو به چهارباغ نشسته بود يکدفعه گفت: «باز مي شد. شوما نيمي بيني. سقف باز مي شد.» و بلند شد و رفت سمت اتاق شماره شش.
    آدم هاي چهار باغ -33: قصه ملوک دُواچي / ماجراهاي عادله دُواچي در هتل جهان
    


 روزنامه شرق ، شماره 2913 به تاريخ 26/4/96، صفحه 10 (ادبيات)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 7 بار
    



آثار ديگري از "علي خدايي"
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
مجله دانشگاه علوم پزشكي مازندران
متن مطالب شماره 151، مرداد 1396را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1396-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است