|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران96/5/22: تولد دوباره يك قهرمان
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6598
سه شنبه بيست و هشتم شهريور ماه 1396



خدمات سايت




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 6567 22/5/96 > صفحه 14 (زندگي) > متن
 
      


تولد دوباره يك قهرمان
نگاهي به فراز و فرود زندگي حامد اميري كه از قهرمانان و قوي ترين مردان ايران بود و امروز روي ويلچر افتخار مي آفريند

نويسنده: يوسف حيدري

روزگاري يکي از قوي ترين مردان ايران بود، پهلواني که رکورد حمل چمدان هاي آهني و «اسکات» در دنيا هنوز هم به نام اوست و تاکنون کسي نتوانسته جابه جايش کند. برنامه تلويزيوني مردان آهنين(که چند سال متوالي در ايام نوروز از آنتن شبکه سه پخش مي شد) فرصتي بود تا ميليون ها نفر چشم به بازوهاي پرقدرت او بدوزند و رقابت تنگاتنگش را با رقبا تماشا کنند. 11 سال پياپي در مسابقات قوي ترين مردان ايران حاضر شد و بارها بر سکوي قهرماني ايستاد؛ سال هايي که خرم آبادي ها خاک پاي اسطوره شهرشان را به چشم مي کشيدند و برايش از ته دل آرزوي موفقيت مي کردند. «حامد اميري» آرزوهاي بزرگي داشت و مي خواست قدرت واقعي اش را در فراسوي مرزها به رخ جهانيان بکشد و روي سکوهاي جهاني بايستد، اما خبر نداشت که تقديرش چيز ديگري است و نقش قالي زندگي اش طور ديگري بافته شده است. سرنوشت او را در مسيري قرار داد تا امروز به عنوان قهرمان زندگي شناخته شود. قهرماني که اگرچه سال هاست نمي تواند روي پاهاي خودش بايستد، اما تسليم نشده و قصد ندارد دست ها را بالا ببرد. هرکول ديروز مردان آهنين، امروز، قهرمان معلولان جهان است. قهرماني از جنس مدال هاي خوشرنگ آسيايي و جهاني و پارالمپيک.
    هنوز هم خاطره تلخ آذرماه سال 91 را که او را براي باقي زندگي ويلچرنشين کرد، به ياد دارد و هر روز با اين اميد که رويداد آن روز تلخ تنها يک کابوس بوده است، از خواب بر مي خيزد. او که حالا در 35 سالگي، تنها با پدر و مادرش زندگي مي کند، الگوي زندگي بسياري از معلولاني است که مي خواهند محدوديت ها را کنار بزنند. او از روزهايي گفت که بر وزنه هاي آهنين غلبه مي کرد و روياي زندگي اش رقابت با مردان آهنين جهان بود.
    
     مردي از جنس آهن
    وقتي مي خواهد از کودکي اش بگويد، روزهايي را به ياد مي آورد که براي رسيدن به قهرماني وارد عرصه چند رشته ورزشي مختلف شد. او نقش دايي خود را در اين عرصه مهم عنوان مي کند و مي گويد: دايي ام اهل ورزش بود و زماني که مرا به استاديوم ورزشي تختي خرم آباد مي برد جثه ام بقدري کوچک بود که روي شانه هاي او مي نشستم. سراغ ورزش وزنه برداري رفتم و بعد از 9 ماه تمرين در رقابت هاي وزنه برداري قهرماني نونهالان ايران در دامغان به مقام قهرماني رسيدم. اين نخستين مدالي بود که در شروع دوران ورزشي ام به دست آوردم و برايم بسيار با ارزش است. مدتي بعد احساس کردم علاقه اي به وزنه برداري ندارم و سراغ ورزش دووميداني و پرتاب ديسک رفتم. نوجوان بودم که با شناسنامه يکي از کارگران کارخانه در رقابت هاي قهرماني کارگران کشور شرکت کردم و در پرتاب ديسک، قهرمان و در پرتاب وزنه نايب قهرمان شدم و رکورد جديدي به جا گذاشتم. علاقه ام به پرتاب ديسک هر روز بيشتر مي شد و سال بعد در رقابت هاي دو و ميداني جوانان کشور در پرتاب ديسک مقام نخست را کسب کردم. چندسالي دو و ميداني را ادامه دادم تا اينکه وارد ورزش کشتي شدم. چند سالي هم کشتي مي گرفتم، اما با ديدن نخستين دوره رقابت هاي قوي ترين مردان ايران به ورزش قدرتي و پاورليفتينگ علاقه پيدا کردم و وارد اين رشته ورزشي شدم. نخستين دوره رقابت هاي قوي ترين مردان ايران در نساجي بروجرد برگزار شد و من با وجود سن کم و مخالفت اطرافيان، سراغ اين ورزش قدرتي رفتم. وسايل و لوازم مورد نياز براي تمرين را به شکل عجيبي تهيه مي کردم. مي نشستم و آيتم ها ي مسابقات را به دقت تماشا مي کردم و بعد همان تمرينات را انجام مي دادم. به يکي از معادن رفتم و آنها يک لاستيک بزرگ که قابل استفاده نبود به من دادند. کنده درخت را خودم تهيه کردم و داخل چمدان هاي فلزي قديمي مقداري آهن ريختم تا سنگين شوند. با اين وسايل هر روز تمرين مي کردم و خودم را در شرايط مسابقه قرار مي دادم. هر سال با ديدن آيتم هاي جديد مسابقه آنها را به تمرينات اضافه مي کردم. سه سال تمرين کردم تا اينکه سال 85 در رقابت هاي انتخاب مردان آهنين که در تهران بود شرکت کردم. در رقابت هاي انتخابي نتوانستم حد نصاب لازم را کسب کنم. نااميد نشدم و روزي 5 ساعت تمرين مي کردم. سال 86 در رقابت هاي مردان آهنين موفق شدم با اختلاف 4 امتياز نايب قهرمان شوم. در آن سال به عنوان پديده مسابقات معرفي شدم. سال بعد در نخستين دوره مسابقات مردان آهنين که از تلويزيون پخش مي شد به مقام پنجم رسيدم و کاپ مرد اخلاق مسابقات به من اهدا شد. 8 سال به شکل مستمر در رقابت هاي مردان آهنين حضور داشتم و دو رکورد جهاني در اسکات تعادلي و حمل چمدان ثبت کردم و تا به امروز کسي هنوز نتوانسته است اين رکوردها را جابه جا کند. هميشه جزو نفرات نخست بودم، تا اينکه در سال 90 براي حضور در رقابت هاي قوي ترين مردان جهان در فنلاند دعوت شدم.
    
    کابوس تلخ زندگي
    هنوز هم نمي تواند باور کند پاهايش او را همراهي نمي کند؛روزي که يک تصادف دلخراش مسير زندگي اش را تغيير داد و معلولش کرد. روزي که بازوهاي قدرتمند و بدن تنومندش نيز نتوانست جلوي تقدير را بگيرد.
    حامد همه آن لحظات تلخ را به قول سينمايي ها، فريم به فريم، به ياد دارد: 4روز به زمان پرواز باقي مانده بود. خودم را براي مسابقات فنلاند آماده مي کردم. من تنها ايراني بودم که به اين رقابت ها دعوت شده بود و بايد با قدرت حاضر مي شدم. براي تمرين هر روز مسير 90کيلومتري خرم آباد به بروجرد را طي مي کردم و در آنجا تمرين مي کردم. شرايط تمرين در آنجا بهتر بود. آذرماه سال 90 وقتي از تمرين بازمي گشتم در جاده باريک به طرف خرم آباد درحال رانندگي بودم که ناگهان خودرو پيکاني که سبقت غيرمجاز گرفته بود، از روبه رو به من نزديک شد و محبور شدم ماشين را به حاشيه خاکي جاده هدايت کنم. ماشين چپ کرد و 8 بار معلق زد. در آن لحظات فقط اسم ائمه اطهار را صدا مي زدم. ماشين بعد از اينکه چند متر روي زمين کشيده شد از حرکت ايستاد. عجيب اينکه هيچ کسي به کمک نمي آمد و خودروهاي عبوري حاضر نمي شدند نگه دارند و مددي برسانند. بعد از 10 دقيقه متوجه شدم پاهايم ديگر هيچ حسي ندارند. به هرسختي و فلاکتي که بود گوشي موبايلم را پيدا کردم و با خانواده تماس گرفتم. توان حرف زدن نداشتم اما به هر جان کندني بود، به آنها گفتم در جاده تصادف کرده ام ولي نمي دانم دقيقاً کجا و در کدام منطقه هستم. بعد از آن با اورژانس تماس گرفتم و درخواست کمک کردم. ساعتي بعد آمبولانس اورژانس و خانواده ام بالاي سرم بودند و مرا به بيمارستان عشاير خرم آباد منتقل کردند. با توجه به وضعيتي که داشتم مرا به اتاق عمل بردند و عمل جراحي شدم. تا 9 ماه بعد از اين حادثه نمي دانستم چه بلايي سر من آمده است. پزشکان و اطرافيان وعده مي دادند که بزودي خوب مي شوي و ماه بعد مي تواني راه بروي. ماه ها بدون هيچ حرکتي روي تخت بيمارستان بودم و وزنم از 174 کيلوگرم به 71 کيلوگرم کاهش پيدا کرد. در اين مدت بيش از 100 کيلو وزن کم کردم و هر روز نحيف تر مي شدم. با همان تخت بيمارستان مرا به خانه منتقل کردند و دکتر براي آرام کردن درد متادون تجويز کرده بود. 2 سال با زجر و سختي زندگي کردم. روزهايي که هر لحظه آن با درد همراه بود. چهارفصل سال برايم تنها همان چيزي بود که از پشت پنجره مي ديدم. مادرم هميشه غمخوار و مراقب من بود. مقابل در اتاق من مي خوابيد تا در صورت نياز به من کمک کند. همه اينها در حالي بود که هنوز نمي دانستم چه اتفاقي براي پاهايم افتاده است. يکي از شب ها از شدت درد پتو را در دهانم ساعت ها فشار دادم و نمي خواستم مادرم را از خواب بيدار کنم، تنها چيزي که دردم را کمي کاهش مي داد متادون بود. ساعت ها درد را تحمل کردم و نزديک صبح از حال رفتم. آرزو داشتم تختم را کنار پنجره قرار بدهم تا بتوانم بيرون از خانه را ببينم. تنها چيزي که به من آرامش مي داد، خواندن قرآن بود. با خدا راز و نياز مي کردم و مي گفتم هرچه برايم مقدر کرده است مي پذيرم. به خدا مي گفتم اگر صلاح من اين است که براي هميشه روي تخت باشم، نمي خواهم خانواده ام بيش از اين اذيت شوند. با چشمانم ديدم که پدر و مادرم 20 سال پير شدند. براي آنها سخت بود که پسر پهلوان شان روي تخت نحيف و ضعيف افتاده باشد،نمي توانستم رقابت هاي مردان آهنين را تماشا کنم. من کسي بودم که وزنه هاي 500 کيلويي را جابه جا مي کردم اما اکنون قادر نبودم پاهايم را جابه جا کنم.
    وي ادامه داد: با همه اين سختي ها بازهم روي همان تخت ورزش مي کردم و با دمبل سعي مي کردم بازوهاي خودم را تقويت کنم. پزشک معالجم مخالف بود اما توجهي نمي کردم. يکي از روزها وقتي براي معاينه به تهران آمدم پزشک من گفت بايد به ويلچر عادت کنم و هيچ گاه نمي توانم روي پاهايم بايستم. از شنيدن اين خبر شوکه شدم و با اعتراض به دکتر گفتم پس چرا همه به من وعده مي دادند که دوباره مي توانم با پاهايم راه بروم. همه خانواده اين حقيقت تلخ را از من مخفي کرده بودند. در مسير تهران به خرم آباد هزار بار مردم و زنده شدم.
    
     تولدي دوباره
    حامد اميري مرد آهنين ديروز و قهرمان معلول امروز تولد دوباره اش را مديون پدر و مادر و کسي مي داند که او را به ورزش دوباره تشويق کرد. روزي که به او پيشنهاد داد تا به ورزش معلولان رو بياورد از ناراحتي اشک از چشمانش سرازير شد. بايد مي پذيرفت که ديگر جايي در ورزش انسان هاي سالم ندارد و بايد به ورزش معلولان رو بياورد. مي گويد: وقتي به ملاقاتم آمد و اين پيشنهاد را مطرح کرد مادرم از ناراحتي صورتش سرخ شده بود. او نمي خواست باور کند که من معلول شده ام. وقتي براي بارسوم اين پيشنهاد را مطرح کرد قبول کردم و به ورزشگاه رفتم. صحنه هاي عجيبي در آنجا ديدم. مردي که دو پا نداشت اما با شوق زياد تمرين مي کرد. جانبازي که يک دست و يک پا نداشت اما با اراده اي محکم مشغول تمرين ورزش بود. از ديدن آنها انگيزه پيدا کردم و از صبح روز بعد من هم مشغول تمرين شدم. از آنجايي که برنامه هاي بدنسازي را در رقابت هاي مردان آهنين به شکل علمي انجام مي دادم از همان برنامه ها استفاده کردم و بعداز 5 ماه تمرين در رشته پرتاب ديسک، وزنه و نقره به مسابقات بين المللي دوبي اعزام شدم. در اين رقابت ها مدال نقره گرفتم و اين نخستين سکوي پرتابي بود که مرا به ميان بهترين روزهاي زندگي ام پرتاب کرد. هر روز تمرينات فشرده اي انجام مي دادم و در بازي هاي پاراآسيايي ضمن جابه جايي سه رکورد سه مدال طلا گرفتم. در رقابت هاي جهاني نيز با وجود آنکه در يک کلاس بالاتر مسابقه دادم مدال نقره گرفتم. مهم ترين ميدان رقابت هاي پارالمپيک «ريو» بود که در آنجا نيز در پرتاب وزنه مدال نقره گرفتم. من دوباره متولد شده بودم و نمي خواستم متوقف شوم. در رقابت هاي جهاني در پرتاب نيزه دوم شدم. اين روزها براي رقابت هاي جهاني تونس و بازي هاي پاراآسيايي جاکارتا آماده مي شوم. حامد با بغض ادامه داد: وقتي مدال پارالمپيک را گرفتم خوشحال شدم که توانستم به خانواده ام ثابت کنم من همان حامد هستم. از آنجايي که مادرم از ديدن من روي ويلچر غصه دار مي شود براي تمرين به شهرستان هاي اطراف مي روم تا کمتر مقابل چشمان او باشم. من قهرمان جهان و پارالمپيک هستم اما با وجود اين هر روز وقتي چشم باز مي کنم با خودم مي گويم کاش همه اتفاق هاي تلخي که پشت سرگذاشتم فقط يک خواب باشد. اعتراف مي کنم که من خودم کسي بودم که گاه با رفقا مي گفتم، پول که داشته باشي همه چيز داري، حتي مي تواني سلامتي هم داشته باشي و اگر هم نقصي پيدا کردي مي تواني با پول آن را جبران کني! حالا که به ياد آن حرف ها مي افتم مي بينم چقدر جاهل بودم. بعد از اين حادثه بود که متوجه شدم هيچ چيزي در اين دنيا نمي تواند جايگزين سلامتي باشد.
    حامد لبخندي مي زند و ادامه مي دهد: با همه اين ها خوشحالم که با اراده اي محکم دوباره به عرصه ورزش بازگشتم و احساس مي کنم بيشتر به خدا نزديک شده ام. در کنار ورزش با معلولان بدنسازي کار مي کنم و به آنها برنامه مي دهم تا با تمرين بتوانند عضلات دست و پاها را قوي کنند. همچنين به آنها برنامه غذايي مي دهم. معلولان بسياري از سراسر ايران با من در تماس هستند و مي دانند که من آنها را بخوبي درک مي کنم. هميشه سعي کردم به آنها روحيه و انگيزه بدهم و حتي دو نفر از آنها را که از زندگي نااميد بودند و مي خواستند خودکشي کنند از اين کار منصرف کردم و امروز با ورزش روحيه خوبي به دست آورده اند. هرگاه احساس نااميدي مي کنند داستان زندگي ام را برايشان تعريف مي کنم و مي گويم اگر خدا از سر حکمت دري را ببندد صدها در ديگر را به روي ما باز مي کند. دنيا جاي امتحان است و بايد از آن سربلند بيرون بياييم. به آنها مي گويم: «ببينيد، اين پهلوان ايران بود که از عرش به فرش افتاد؛ اما هيچ گاه نااميد و تسليم نشد.» زندگي از ديدگاه من يعني تلاش و تقلا و خواستن و حرکت کردن... وگرنه انساني که هدف و اراده ندارد، چه فرقي با يک مرده متحرک دارد؟
    
    
    تولد دوباره يک قهرمان / نگاهي به فراز و فرود زندگي حامد اميري که از قهرمانان و قوي ترين مردان ايران بود و امروز روي ويلچر افتخار مي آفريند
    


 روزنامه ايران، شماره 6567 به تاريخ 22/5/96، صفحه 14 (زندگي)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 9 بار
    



آثار ديگري از "يوسف حيدري"

  تنها راه نجات ما در «عدم خشونت» است / شهروند كرد در اعتراض به وضعيت كولبران، مسير مريوان به تهران را بدون لب زدن به آب و غذا ركاب زد
يوسف حيدري، ايران 28/6/96
مشاهده متن    
  پا قدم خوب معلم بچه هاي «ته ايران» / صفحه اينستاگرام «مدرسه معرفت» در نقطه صفر مرزي ايران و تركمنستان به همت معلم اين مدرسه بيش از 45000 فالوور از داخل و خارج دارد
يوسف حيدري، ايران 26/6/96
مشاهده متن    
  بار ديگر؛ زنگ مهر در فرح آباد ژاله / شاگردان سابق دبستان «بسوي كمال» بعد از چند دهه دور هم جمع شدند
يوسف حيدري، ايران 25/6/96
مشاهده متن    
  نقش اميد بر تار و پود زندگي «سيد احمد» / پنجره اي به زندگي پيرمرد معلول گرگاني كه سرش بسيار شلوغ است و بافته هايش را مثل برگ زر مي برند
يوسف حيدري، ايران 14/6/96
مشاهده متن    
  يك معلم، ده ها لباس و هزاران خاطره و تجربه / آموزگار خلاق دزفولي با ابداع شيوه اي جديد در آموزش و ساخت 400 وسيله جديد كمك آموزشي و همچنين پوشيدن لباس صنف هاي مختلف، به شاگردان درس زندگي و زيست اجتماعي مي دهد
يوسف حيدري، ايران 8/6/96
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه تحقيقات سياسي بين المللي
متن مطالب شماره 30، بهار 1396را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1396-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است