|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق 96/6/22: خون ريز و نغمه پاش
magiran.com  > روزنامه شرق  >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 2967
چهارشنبه بيست و نهم شهريور ماه 1396



خدمات سايت




 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 2961 22/6/96 > صفحه 11 (موسيقي) > متن
 
      


خون ريز و نغمه پاش
روايتي از زندگي و زمانه استاد عثمان به بهانه نصب نخستين «كاشي ماندگار» خراسان به نام او

نويسنده: مجيد خاكپور

مي گويند دل آدم پير، مثل دل کودک نازک است و عثمان محمدپرست در اين جمع قابل شمارش پيرترين است. نخستين کاشي ماندگار خراسان قرار است با نام او روي ديوار خانه اش در مشهد نصب شود. صحبت از افتخارات او و چرايي نصب اين کاشي است. ميکروفون را دستش مي دهند و تا مي آيد حرفي بزند، بغضش مي ترکد. صداي عثمان هميشه بغض آلود است، حتي وقتي مي خندد. صدا و نگاهش مرا برد به آخرين ديداري که در خواف داشتيم. «نوايي» را نواخت و خواند و بعد ناراضي از خودِ ٩٠ ساله اش گفت: «نبودي که جواني ام را ببيني، مي زدم که حيران مي ماندند. عثمان چيز ديگري بود. دير آمدي...».
     عثمان با چشم هاي نمناک، صورت هاي خندان مردمي که دست مي زنند را نگاه مي کند، همان طور که به من نگاه کرد و گفت: «هيچ کس نمي گفت دستت درد نکند، همه قوم و خويش ها و محلي ها مي گفتند لعنت بر تو. مي گفتند عثمان مطرب شده است. همه را تحمل کردم ولي کارم را ادامه دادم، نترسيدم. به من فحش مي دادند، من از کارم برنگشتم، به من زن نمي دادند، ولي من دست از کارم برنداشتم...». کاشي را نصب مي کنند. تمام جمعيت براي پذيرايي و خوردن خربزه هاي شيريني که از خواف رسيده است، در يک حياط ٢٠، ٣٠متري جا مي شوند. عثمان خوافي هميشه ميزبان خوبي بوده است، گشاده دست و گشاده رو. همان بار اولي که قرار شد به خانه اش در خواف بروم زياد سوال پيچ و پرس و واپرس نکرد، آدرس داد. در را هم خودش باز کرد (آن زمان مهره هاي کمرش را عمل نکرده و خوب راه مي رفت، بي آنکه عصا دست، يا دست به ديوار بگيرد، حالا چندماهي است روي ويلچر مي نشيند، مي گويد پاهايش حس ندارد، قوت ندارد). احساس ولرمِ خودماني بودن با نوشيدن يک چاي گرمم کرد و او هم آن فيلم حالا کلاسيک شده از خودش را نشان داد.
    غمت در نهان خانه دل نشيند...
     فيلم قديمي و خط دارِ چند دست کپي شده تونل زد به سال ١٣٤١ و جشنواره موسيقي اقوام. پنجه هايي چابک براي بار هزارم شايد، کار از سر گرفتند؛ پيش درآمدي نواخته شد که رسيد به نواي آشناي نوايي و خواند آن مرد جوانِ سياه و سفيد: «غمت در نهان خانه دل نشيند...» و چه آوازي. گفت: «اين پنجه و صداي آن موقع من است».
     در آن فيلم پنج نفر با لباس هاي محلي وزين، مي رقصيدند. رقص محلي خطه کويري خراسان، به ويژه خواف و تربت جام، نمايش حرکاتي محکم و مطمئن است که از عمق تاريخ بيرون کشيده شده، چکيده اين مردمان و روزگاري است که بر آنان رفته است؛ رقصي که در آن داستانِ زندگي را مي شود يافت؛ ترکيبي از رنج و حماسه، از کار و کاشت و برداشت تا نبرد و نياز و نيايش.
     قطعه که تمام شد نگاه از چهره مردي جوان و بلندبالا با صورتي صاف و سبيلي نازک زير يک بيني کشيده گرفتم و به صورت مردي نگاه کردم، زال، با چين هايي عميق و دستان کمي لرزان و صدايي... راستي صدا را چطور بايد توصيف کرد که بشود از نوشته روي يک برگ کاغذ کاهي روزنامه اي آن را شنيد و حس کرد؟ نمي دانم، من اما اين طور حس کردم: صدا تا از خم وپيچ حنجره بگذرد و کلمه شود، از مسيري عبور مي کند پر از ابرهاي باران زا، کلمه که بيرون مي آيد سنگين است و نم دار، کمي آميخته به بغض، کمي زخمي.
     به آن مردان اشاره کرد و گفت: «همه اينها پسرعموهاي من هستند... بودند. همه مردند، فقط يکي مانده که او هم زمين گير است... و من».
    
    با دوتار که به خانه آمدم قيامتي به پا شد
     هزارويک شب استاد عثمان محمدپرست، داستان اوست و دو تارش که بايد از اول شنيد. وقتي از نخستين باري که به دوتار دل داده پرسيدم، رفت به ٧٥ سال پيش: «نخستين بار که دوتار را ديدم وقتي بود که مي رفتم مدرسه، يک خياط در همان خيابان مسير ما بود که بعضي وقت ها دوتارش را بر مي داشت و دم مغازه مي نشست و مي زد. من همان جا دلبسته اين ساز شدم. يک روز يک نفر را ديدم که در مسير مدرسه مي رفت و دوتاري هم داشت، به او گفتم: همين دوتارت را نمي دهي من هم بزنم. دوتار را داد اما همين که آوردم به خانه قيامت شد؛ پدر و مادر شروع کردند نفرين و ناله. ولي نتوانستند جلوي مرا بگيرند... زجر کشيدم، ستم ها کشيدم». يادآوري آن گذشته و ستم ها انگار داروي تلخي بود که به خوردش داده ا ند. چهره اش درهم شد، سکوت کرد، فرصتي مي خواست تا زردآب ٧٥ ساله بالاآمده را بفرستد سرجايش: «پدر و مادرم نمي گذاشتند، ناراحت بودند. مي گفتند بد است. چون دُهُلي ها (کولي ها و نوازنده هاي دوره گرد) را مي ديدند و فکر مي کردند مثل آنها مي شوم، از راه به در مي روم. مادرم مدام مرا نفرين مي کرد. با مشت به سينه اش مي کوفت و با همان لهجه خوافي ما مي گفت: «الله که جوان مرگ بشي» يعني بميري که تو آبروي ما را بردي. به خاطر چه چيزي؟ به خاطر دوتار، به خاطر موسيقي. پدرم هم مخالف بود، اما بالاخره يک شب از تقصير من گذشت.
    
    آرام آرام مادر هم از ما گذشت
     يک شب با يک رضانامي در خانه نشسته بوديم. اين رضا صدايي داشت که وقتي مي خواند يک کيلومتر آوازش راه مي رفت. او فهميده بود که من دوتار مي زنم و پنجه خوبي دارم، آمد به خواف و گفت: دلم مي خواهد تو دوتار بزني و من بخوانم. آن شب در وصف حضرت محمد(ص) او خواند و من زدم. از اتاق که براي آوردن چاي آمدم بيرون ديدم پدرم پشت در است، ترسيدم. آمد پيشاني مرا بوسيد و گفت: «بابا، مدتي هست که تعقيبت مي کنم. مردم خيلي حرف هاي بدي به من مي گفتند. (مردم به پدرم مي گفتند خدا بچه بدي به تو داده و آن بيچاره هم خون به جگر شده بود). اما تا حالا از تو خلافي نديده ام، تو در وصف حضرت محمد(ص) خواندي، به مادرت هم مي گويم که ديگر مزاحمت نشود...» آرام آرام مادر هم از ما گذشت... خدابيامرزدشان.
     دست به دست و دل به دل ساز داد و شروع کرد به زخمه زدن... زخم، زخمه، زخمي. آهنگي چنان غمين از آن دو سيم بيرون کشيد که انگار ساز مي گريست، نه، خانه مي گريست، خواف مي گريست. پنجه هايش شايد آن چابکي روزهاي جواني را نداشتند، اما انگار در سر انگشتانش فلسفه اي نهفته بود که جز به بهاي عمر به دست نمي آيد. سبک که شد دوباره برگشت به گذشته: «تک و تنها بودم، کسي پشتيبانم نبود، هيچ کس هم نبود بگويد بارک الله که اگر گفته بودند چيز ديگري مي شدم. دوتار را خودم ياد گرفتم، استادي نداشتم، خودم هرچه بايد ياد مي گرفتم، ياد گرفتم».
    
    قوم و خويش ها و محلي ها مي گفتند لعنت بر تو
     نام آن جوان اهل شهر کوچک و دلگير و خشک خواف، از شرقي ترين شهرهاي کشور زياد گمنام نمي ماند. پرسيدم از چه زماني نام عثمان روي زبان ها افتاد و او به همان فيلم اشاره کرد: «سال ٤١. مرا قبل از آن در خواف مي شناختند و مي دانستند چه پنجه اي دارم، اما سال ٤١ که در جشنواره موسيقي اقوام در تهران پيش مقامات اجرا کردم، آوازه درکردم. خودم پيش درآمدي براي نوايي ساخته بودم که خيلي خوب بود و به اين ترانه جان دوباره داد». به پيشِ پايش، به گلِ پاخورده روي قالي خيره شد و ساکت ماند. کجا بود؟ نمي دانم، هر جايي غير از خانه، هر زماني غير از آن زمان. سر که بالا آورد باز مي شد رد نيشتر تلخ خاطره اي را در چهره اش ديد: «خيلي چيزها را نپرس از من، چون آدمي نبودم که هر کاري مي کنم يادداشت کنم. فکرش را نمي کردم يکي به سراغم بيايد. يکي بگويد بارک الله، هيچ کس نمي گفت دستت درد نکند، همه قوم و خويش ها و محلي ها مي گفتند لعنت بر تو. مي گفتند عثمان مطرب شده است. همه را تحمل کردم ولي کارم را ادامه دادم، نترسيدم. به من فحش مي دادند، من از کارم برنگشتم، به پدرم حرف درشت مي زدند و مي گفتند دين محمد باي (فاميل اصلي من باي بود) خدا بچه بد به تو داده، ولي من از کارم برنگشتم».
    
    به من زن هم نمي دادند
     رنجي سقراطي را پذيرفته و لعن و نفرين و طردشدن از سوي مردم يک شهر را به جرم همراه نشدن با «عرفِ عام» به جان خريده بود. مرا با همسرش آشنا کرد؛ زني گذشته از ميان سالي و در سراشيبي عمر، که با لباسي محلي نشسته و لبخندي محو روي صورتش خشکيده بود؛ لبخندي که ردش را فقط مي شود روي چهره زناني مثل خودش يافت، لبخندي که حدش را عرف تعريف شده در شهرهاي سخت سنتي براي آنان تعيين کرده است. «به من زن هم نمي دادند. زنم دختر يک قاضي بود، همديگر را مي خواستيم ولي پدرش به خاطر اينکه ساز مي زدم مخالف بود، من کوتاه نيامدم، از عقيده ام برنگشتم. سازم را زدم، او را هم گرفتم و چطور زني بود و چقدر دوستش داشتم و دارم. خدابيامرزدش، بعد از او و به حرمت او هرگز نتوانستم هيچ زني را جايش بياورم، ولي براي رسيدن به او زجرم دادند. حالا تو ببين چه ستم ها کشيدم من، حمايت که نکردند هيچ، جلوي من هم وا مي ايستادند. دلم داغ است، داد و درد دارم، گريه ام مي گيرد...». نگاه از روي زنش در قاب عکس برداشت و ساز را بغل زد. دوباره زخم... دوباره زخمه... و کم رمق، با آن صداي سنگين که گفتمش خواند:
    دلا بسوز که سوز تو کارها بکند / نياز نيم شبي دفع صد بلا بکند...
     چيزهايي بند و بهانه زندگي اند؛ شعله فانوسي در سياهي گسترده و غليظ بيابان؛ چيزي که آدم به اميد و به خاطرش زندگي را تاب مي آورد و شايد دوتار براي اين پير همان باشد. به چشم هايم نگاه کرد با حالتي که انگار حرفي يادش آمده است: «ولي من براي اين مردم کار کردم. آنها مرا خسته کردند، خسته شده بودم، مي خواستم بروم به گروهباني (ارتش)، پدرم فهميده بود که من با بقيه فرق دارم برايم يک مغازه گرفت که بمانم. ماندم اما ديدم اين مردم هيچ وسيله اي ندارند که جايي بروند. مغازه را فروختم و يک ماشين خريدم. در خواف اولين اتوبوس را من براي اين مردم آوردم. البته قبلش يک شورلت خريدم به ١٤ هزار تومان. بعد يک ماشين باري خريدم و مردم را بالاي بار سوار مي کردم، با آن باري، بار هم مي بردم. همه جاي ايران با همان رفتم، دوتارم هميشه همراهم بود و شب هر جا نگه مي داشتم براي استراحت شروع مي کردم به زدن. زير آسمان خيلي جاهاي اين مملکت زده ام. بعد از مدتي راهنمايي گفت ديگر نمي شود مردم را روي باري سوار کرد، من هم رفتم يک اتوبوس قسطي خريدم و خط اتوبوس خواف را راه انداختم، اول خواف تربت، بعد خواف مشهد و بعد خواف تهران. ٣٠ سال هم راننده اتوبوس بودم تا همين چند سال پيش که کمردرد گرفتم و بازنشست شدم. من خرج زندگي ام را اين طور درآوردم».
    
    راننده اتوبوسي که عاشق دوتار بود
     خرج زندگي اش را اين طور درآورد در تمام عمر؛ رانندگي اتوبوس و کار روي تراکتور و زمين. هيچ وقت براي نواي دوتارش اسکناس نگرفته است. شايد به خاطر همان ترس بدنامي که از کودکي و نوجواني در ياخته هايش نهادينه شده؛ همان ترسي که آن خدابيامرزها -پدرومادرش- هم داشتند: «شايد تنها کسي هستم که در تمام عمرش براي ساززدن پول نگرفته باشد. من نه پول گرفتم نه قيافه. مفت زدم، ولي پول نگرفتم. بي ادبي مي دانستم. حاضر بودم با اتوبوس کار کنم، اما نمي خواستم از راه ساز پول دربياورم. سختي هم کشيدم، خون جگر مي شدم تا با همين دست ها پنچري ماشين را بگيرم. يک بار روي تراکتور بودم که از ژاپن با همراهم تماس گرفتند. گفتند صداي تراکتور مي آيد، گفتم خوب دارم روي تراکتور کار مي کنم. تعجب کرده بودند، باورشان نمي شد. موسيقي پول ساز است. من همين الان با شجريان نوار دارم، اگر به بازار بدهم نمي خرند؟ ولي نمي خواهم اين پول را. البته اگر دولت خودش حمايت و به اندازه يک کارمند حقوقي براي من تعيين مي کرد، شايد مي توانستم کارهاي بيشتري انجام بدهم. اما من از احدي درخواست نکردم، من خودم را نفروختم، به هيچ چيز نفروختم. به همين خانه قانعم (به خانه ساده اش با وسايلي ارزان قيمت اشاره مي کند) ولي آبرو دارم، مردم دوستم دارند. تازه پول هم نمي خواستم، اگر برايشان مهم بود و مي گفتند به کارت ادامه بده، اگر تشويق مي کردند که بفهمم کارم براي کسي مهم است، بيشتر از اين کار مي کردم. اما آنها (مسئولان) توجه نمي کردند، برايشان مهم نبود، آنها کار مرا نمي فهميدند».
    
    نواختن در کنار شجريان
     گوشي هوشمندش را از کنار چند بسته قرص که روي ميزي کوچک بود، برداشت. دنبال ويدئويي گشت و پيدايش کرد. مراسمي بود و استاد کسائي پشت تريبون گفت: «امشب آقاي استاد عثمان که بدون شک استاد بي نظير و بي همتاي دوتارنوازي هستند، نه در ايران که در تمام دنيا ميهمان ما هستند. شما از ساز استاد عثمان چيزي رو مي شنويد که از ساير سازها نمي شنويد... کاري مشکل است، ساززدن و از دل برخاستن و بر دل نشستن کاري است مشکل... ساززدن ايشان، سازشنيدن نيست، دردِدل است. از نوک انگشتان اين مرد خون مي چکد».
     آلبوم عکس و کتاب يادنامه لاغرش را آورد. ورق زد، کنار پرويز ياحقي. ورق زد، با محمدرضا شجريان. ورق زد، با حسن کسائي، با عبدالوهاب شهيدي، با محمدرضا لطفي، با شهرام ناظري، با سيما بينا با... صداي دوتار او همراه صداي نام آورترين خوانندگان و نوازندگان اين کشور شنيده شده است. او دوتار خراساني را به جايي برد که کسي تا پيش از آن فکرش را هم نمي کرد. با اضافه کردن هشت پرده ابداعي خودش، يک ساز که فقط موسيقي مقامي از آن برمي آمد را به سازي تبديل کرد که بشود از همان دو سيم، نواي تمام دستگاه هاي ايراني را بيرون کشيد. «ديدم من بلدم چهار تا آهنگ چهاربيتي بزنم و آهنگ هايي که در دستگاه هاي مختلف است و شجريان و ديگران مي خوانند را نمي شود با اين ساز زد، به همين خاطر پرده اضافه کردم. دوتار سنتي هشت پرده داشت که هشت پرده هم من به آن اضافه کردم».
     ساز را کوک کرد و فلبداهه قطعه اي نواخت: «اين بيات ترک است». دستگاه را عوض کرد: «اين در دستگاه ماهور است». کوک را عوض کرد: «اين يکي سه گاه است».
    
    موسيقي زندگي مرا عوض کرد
     ساز را روي پايش گذاشت و انگشت اشاره را به نشانه تاکيد تکان داد: «کسي به من نگفت چه کنم، خودم مي شنيدم و پرده ها را جور مي کردم. پيش هيچ استادي هم نرفتم، هر صدايي که مي شنيدم توي سرم منعکس مي شد. قطعه هايي مي زنم که هيچ کس ديگر نمي تواند بزند، کوک هايي بلدم که کس ديگري نمي داند. فقط هم دوتار نبود، سازهاي ديگر هم ياد گرفتم. ويلن را خوب مي زدم، خيلي خوب. ولي گفتم عثمان، دوتار اسمي ندارد، دوتار را اسم دارش کن. اين ساز اصلا اسمي نداشت. من رواج دادم نام دو تار را. اگر آن زمان بوديد و وضع دوتار را مي ديديد حرف هاي امروز مرا مي فهميديد. اگر دوتار را دست نمي گرفتم به اين حال نمي شد. ممکن است از بين نمي رفت، ولي به اين صورت هم نمي بود. وقتي که بزرگ ترين خواننده هاي اين مملکت با اين ساز خواندند، معلوم است دوتار هم زنده مي شود. آنها که تاييد هستند، پس وقتي با اين ساز بخوانند، اين هم تاييد مي شود». اما اين عشقي يک طرفه نبود، نام دوتار و عثمان با هم باليدن گرفت. يکي شدند با هم: «مديونيم به هم من و اين ساز. اصلا موسيقي زندگي مرا عوض کرد، به ويژه دوتار. به خاطر همين دوتار بود که در چند فيلم بازي کردم و به چند کشور خارجي دعوت شدم. به خاطر همين دوتار چند سال پيش سرديسي از من ساختند که در حضور بزرگاني مثل آقاي محمود دولت آبادي و آقاي داريوش ارجمند رونمايي شد».
    
    مدرسه از مسجد بالاتر است
     عثمان خوافي حرمتي به موسيقي اصيل و به ويژه دوتار در اين خطه داده است که اگر نه بي سابقه، اما بي شک آدم زنده اي پيدا نمي شود که چنين حرمتي را تا پيش از او به ياد داشته باشد. شخصيت او به ساز شخصيت داد: «در جواني آدم زورآوري بودم، ولي به احدي ظلم نکردم. به الانم نگاه نکن، در جواني بر و رويي داشتم، خيلي هم خوب ساز مي زدم و مي دانستم خيلي ها خاطر مرا مي خواهند، اما نگاه به ناموس احدي نکردم». و کارهاي خيري که دوتار او واسطه اش شد براي اين ديار فراموش شده، حرمتش را صد چندان کرد: «من هميشه گفتم و پايش هم هستم، مدرسه از مسجد بالاتر است. اگر سواد و فهم نداشته باشي به مسجد به چه کار مي روي؟ من به خاطر همين ساز (حالا حساب دقيقش دستم نيست) شايد بيشتر از ٩٠٠ مدرسه ساختم، حالا حساب کن از هر مدرسه چند نفر درآمدند. پول هايش را کي داده؟ همين مردم. ولي خودم يک دينار از کسي پول نگرفتم. چرا مردم پول دادند؟ من که يک باباي خوافي بيشتر نبودم. مرا با همين موسيقي که مي گفتند مطربي است شناختند و وقتي ديدند عثمان آدم ساده و بي شيله پيله اي است اعتماد کردند و پول دادند براي مدرسه ساختن. اين ساز باعث شد که دست اين مردمي که ندارند را بگيرم. من ادعايي ندارم، يک آدم ساده هستم که هرکس ببيند مي گويد اين روستايي کيست. اما موسيقي باعث شد نام من فراگير شود. هزار نفر مرا دعوت کردند و نرفتم، ولي براي مدرسه سازي هر جا گفتند رفتم. همين موسيقي باعث شد مدرسه ها ساخته شود». او يک تنه دوتار و موسيقي را که در دادگاه ذهن و باور مردمش دست بسته در جايگاه متهم ايستاده و با اکثريت آرا، محکوم به اعدام بود، تبرئه کرد. بر صدرش نشاند. بعد از او ديگر هيچ مادري وقتي دوتار دست پسرش ديد با مشت بر سينه نکوفت و نفرين نکرد. حتي دهلي هاي دوره گرد هم سال هاست احساس بهتري دارند.
     لبخند زد، چين هاي دو طرف صورتش عميق تر شد. دوتار را دست گرفت و نواخت، اما نه شاد. دوتار جنوب خراسان نشاني از شور و شرنگ ندارد. اين ساز هيچ وقت جدا از حال و روز مردم و سرزمينش نبوده است. سوز دارد و درد و گلايه. برخلاف دوتار شمال خراسان. پنجه هايش که آرام گرفت، از اين راز پرسيدم: «اين بستگي دارد به فرهنگ مردم. فقر و محروميت تاثير دارد. اينجا هميشه بيابان بوده، سختي و کم آبي بوده. اين مردم کم زجر نکشيده اند. وقتي آدم دل پردردي دارد که نمي شود شاد بزند و بخواند. اما شمال خراسان را نگاه کن، سرسبز است، آب و آبادي دارد».
    
    «نوايي» را دوست دارم
     چندساعتي گذشت، رفتن به گذشته اي تلخ و شيرين، مرور رنج ها و سختي ها، نواختن از درد و گلايه، پير ٩٠ساله را -که با خنده گفت هنوز ٢٠،٣٠ سال ديگر از خدا عمر طلبکار است- خسته کرد. سوءاستفاده کردم و خواستم آهنگي که خودش بيش از همه دوست دارد، بنوازد: «هرچه را بزنم دوست دارم. خيلي شده که ساز زدم و گريه کردم. ولي اگر يک آهنگ بخواهم بزنم، نوايي را دوست دارم، چون مردم هم دوستش دارند».
     نوايي را زخمه زد. تنها مخاطب اين اجرا ايستاد و تشويقش کرد. از اين تشويق سر ذوق آمد، محجوب خنديد و شرم کودکانه اي در صورتش دويد: «الان دست هايم خراب شده اند، صدايي هم ندارم ديگر. نبودي که جواني ام را ببيني، مي زدم که حيران مي ماندند. عثمان چيز ديگري بود. دير آمدي...».
    خون ريز و نغمه پاش / روايتي از زندگي و زمانه استاد عثمان به بهانه نصب نخستين «کاشي ماندگار» خراسان به نام او
    


 روزنامه شرق ، شماره 2961 به تاريخ 22/6/96، صفحه 11 (موسيقي)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 8 بار
    



آثار ديگري از "مجيد خاكپور"

  يك نفر توي مريخ خودش / روايتي كوتاه از تنها عزادار يك زلزله
مجيد خاكپور، شرق 21/2/96
مشاهده متن    
  همه چيز زير سر يك ژن است / گزارشي از روستاي «چهاربرج» كه ركورددار بيشترين نابيناي كشور است
مجيد خاكپور، ايران 25/7/94
مشاهده متن    
  جنازه هاي آرام مردان شرور / سه سارق مسلح ديروز در مشهد اعدام شدند
مجيد خاكپور، اعتماد 7/3/94
مشاهده متن    
  مرثيه اي براي يك شمر / روايت مردي كه همراه دسته تعزيه خوان ها باليده بود و سر در اين راه گذاشت
مجيد خاكپور، شرق 14/10/93
مشاهده متن    
  روياي آبادي / روزهاي بي آب روستاهاي خراسان
مجيد خاكپور، شرق 7/10/93
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
مجله توليد گياهان زراعي
متن مطالب شماره 1 (پياپي 1001)، بهار 1396را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1396-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است