|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران96/6/23: از كوهسار و رود و محبوب
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6666
پنجشنبه بيست و سوم آذر ماه 1396



خدمات سايت




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 6594 23/6/96 > صفحه 12 (شعر) > متن
 
      


از كوهسار و رود و محبوب
نظري به دلايل جاودانگي منظومه حيدرباباي استاد شهريار

نويسنده: دكتر وحيد ضيائي*

سيد محمدحسين بهجت تبريزي که او را به نام شهريار مي شناسيم، 27 شهريورماه 1367 درگذشت؛ محبوب ترين شاعر کلاسيک گوي ايران از مشروطه به اين سو و بعدها سالروز درگذشت وي، به نام روز ملي شعر و ادب ايران ناميده شد. او در شعر فارسي، شهرتي ملي و در شعر ترکي آذربايجاني شهرتي فرامرزي داشت. چندين نسل با شعرهاي او جواني ها کردند و پيري هاي خويش را به تفکر و تامل در جهاني که لحظه به لحظه در تغييري نفسگير بود، سپري ساختند؛ شهريار تنها شاعري بود که نمودار محبوبيتش از روزگار جواني تا پيري فرو نکاست و پس از مرگش، حتي افزون شد.
    نوشتن شعر، ساختن آدمي است. شاکله کالبدي که قالب است و دميدن موسيقي و نظم و تقارن واژه ها و هجاها تا پا بگيرد اين صورتگري و به لطف هزار هزار شيوه عيسايي گردد که برانگيخته است و برمي انگيزاند. شعر از آن جهتي که آيينه اطوار دلبرانگي جهان است به هستي زن نزديک است که شعر است و در آن ابهت و سخت جاني اش حرکت مدام نثري است پر تلاطم که مردانه مي زيد. شعر آمده است چون صاعقه اي بر دشت بي حاصل، تا زبان حال الکني چون آدم باشد که نخستين بار زبان به عذر گشود در مقابل محبوب که «ربنا ظلمنا انفسنا...» اگر تو نبخشي که بر جان مشتاق ما رحمت آرد؟ شعر در آينه آيين ها، نجواي روح عاصي سرگشته اي است که در طلب بهشت گمشده از برزخ کلمه گذشته است تا در برزخ فلسفيدن استدلاليان، با پاي دل از درياي شناخت جهان بگذرد. شعر در شرق نسيم عنبر افشان سرگشتگي و حديث رنج پيامبران بزرگ و در غرب، حاصل عرق ريزان بازيگران عبوس در دشت هاي بي حاصل است تا آرزو بکارند و کلمه درو کنند که نخست کلمه بوده است گويا.
    سرزمين پهناور ما ليکن، در شاکله مداراي تاريخي خود با آشنا و بيگانه، در تلاش حفظ تماميت آنچه از هزاران سال اندوخته است، شعر را در زبان ها و گويش ها و لهجه هايي فراوان، مضمون به مضمون پيچانده و گردانده، تا به وقت ناکوکي تاريخ تلخ مکررش ريا، آواز فلوت شبانان و زمزمه شبانگاهي پيران گوشه نشيني باشد که از تاراج و باج غير، دلرنجه ها بخوانند و سينه به سينه، آرزوهاي ملتي کهن را در رساترين قالب شبيه به آدمي در قحط و مرگسال مردم، از خاکي به خاکي و از تاريخي به تاريخي تحويل دهند. شعر چه در منظومه هايي کهن چون درخت آسوريک به زبان مردمان اسطوره ساز پيشين و چه در هجاي موزون کوچه بازاري طفلکان نخستين دوره هاي همنشيني کوشک و چادر، از قدمت سنگ نگاره هاي بز و گاو و آدمي تا دست ساز هاي نگارگران کاسه پز سلسله هاي نخستين بعد از ورود اسلام، جلوه اي از انديشه ورزي ايراني و در جست و جوي هويت تاريخي، ملي، فرهنگي و سياسي خود بوده است. شعر ايراني سمفوني بزرگي از زبان ها و فلسفه ها و جهان بيني هاي مکرر مصلحي است که تلاش مي کند تا در انديشه هاي نو بوده يا پذيرفته، با حفظ اصول اعتقادي و منش مداراي خود، حرف تازه اي بنگارد و کهنه و نو را کنار هم بگذارد از پيوند روح و کالبد فرزندي بزايد نامش هر آنچه بايسته و شايسته. مهم، حفظ انديشه و تماميت هنري آن بوده تا خاستگاه اميد و حامل آرزويي باشد که از آن ِ قاطبه افراد آن جامعه بوده است از هرنژاد يا زباني.
    به همين دليل است که عناصر مضموني و تصوير کلي شعر ايراني – که حاصل تعمق فلسفي و نشانگر آرزو هاي ديرين اوست- در چند کلان واژه مختصر مي شود. کلان واژگاني که از جهت جهانشمولي اش با آثار پيشرو توليد شده به دست مشتاقان ديگر سرزمين ها، يک قصه بيشتر نمي گويند: «عشق»، «فراق» و «وطن». يار و ديار و دمار روزگار:
    «حيدر بابا يولوم سنن کج اولدو
    عمروم کئچدي گلنمه ديم گئج اولدو
    هئچ بيلمديم گوزلرون نئج اولدو
    بيلمزيديم دونگه لر وار دونوم وار
    ايتگين ليک وار، آيريليق وار، اولم وار
    (راه من اي دريغ جدا شد ز راه تو / ديرم شد و گذشتن اين عمر عذر خواه تو / غافل ز بخت دخترکان چو ماه تو / من بيخبر ز پيچ و خم راه زندگي / زآوارگي و مرگ و جدايي و راندگي)
    
    شهرياري غزل
    غزل، برگزيده بود. منتخب جان مشتاق ايراني که از دروغ و دغل و گزافه و مطنطن گرايي استبداد زده قصايد بلند درباري، معاشقه نخستينش را برگزيد تا حرف اول و آخر را گفت و گوي شاعر با محبوب بزند. شاعر آگاه ايراني از گفتمان پيشکشانه زبون پرورانه مدايح با صله، گفتمان يار و دلدار را برگزيد تا کوتاه و رسا، در پرده تغني و مغازله، به رمز اعداد مقدسي چون هفت و چارده، همه چيز دنياي واقعي اسب و شمشير و خشونت را به استعاره هاي مجازي مرکب و تيغ نگاه و بي وفايي، شعر زده کند تا از سخت جاني تاريخ و نامرادي بخت ناجورش بکاهد. تا زمزمه دهقانان و شعر بازي طفلانش سعدي و حافظ و مولانا باشد از شباب تا واپسين خواب!
    غزل، نياز مردمي بود که حتي جاي سخن گفتن _ که زبان سرخ مي خواست و سرسبز _ مي توانست اشارت ابرويي، مصرع لبخندي، خط و نشان دلبرانگي اي را جايش بگذارد تا غير، که شحنه باشد و محتسب، زبان به طعن و دست به قبضه نبرد.
    غزل تا دير زماني قالبي بود حاصل سکوت و رنج و مشتاقي و دلخستگي ملتي غريب، زير سم اسبان سلسله هايي پي در پي و امروز و در اکنون، غزل يک نگرش، يک جهانبيني، يک نشان و نشانه در شعر است در هر قالبي که باشد.
    تغزل ايراني از قالب به ماهيت شعر و از جسم به جان رسيد تا شعر معاصر ما منادي فرزندان سه گانه تغزل تاريخي ايراني باشد از شاهنامه تا فروغ و قيصر: «عشق»، «فراق» و «وطن»... عشق پناهي براي بي سرپناهي هاي و سرگشتگي ها و بي خانماني هاي رواني و عاطفي و اجتماعي و سياسي... درد فراق از سه اصلي که هر انساني محق داشتنش است: حق زندگي و حق آزادي و حق شادکامي! و وطن، از بطن مادر تا بطن مام زمين. آنجا که خون و آب و خاطره است در دواير مشخص فرضي:
    بيچين اوستو سونبول بيچن اوراقلار
    ائله بيل کي زلفي دارار داراقلار
    شکارچي لار بيلديرچي ني سوراقلار
    بيچين چي لر آيران لاررين ايچرلر
    بير هوشلانيپ سوندان دوروب بيچرلر
    (آن داس ها که سنبل زرين درو کنند / گويي به زلف لاله رخان شانه مي زنند / صيادها سراغ شکار کرک روند / گاهي دروگران قدح دوغ درکشند / چرتي زنند و تازه نفس داس برکشند!)
    
    جادوي شعر
    جهان تقارن، جهان نظم، جهان طبيعت، جهان شعر است که بر آدمي عرضه مي شود. در انبوه تقارن برگ ها و توالي آمد و شدن هاي مکرر، از فصول تا زندگاني بشر، شعر در قالب و وزن و محتوايي متفاوت از شکوفه و آسمان و سنگريزه و صاعقه بر جهان عرضه مي شود. هر بالي از پروانه در نظم باشکوهش آشوب دشت هايي دور به همراه دارد و هر شعله اي برانگيختگي ظلمات است در نهايت درجه از غرور و سرمستي سياهي خويش. شعر بر آدمي عرضه مي گردد و هر چه تقارن روح و ذهن و روان بيشتر باشد، هر چه فهم توازن جهان از کودکي بيشتر بر ناخوداگاه نشسته باشد، چشم سر را بصيرت الهام جهان بيشتر خواهد بود. شعر زمزمه مي شود، نجوا مي شود، به آواز درمي آيد و جان مشتاق خسته گاه آن را مي نشاند و مي نوازد، گاه در خود فرو مي بلعد و آتش جان شعله مي کشد با شعوري که از جنس شعري به نام آدمي است. سحر شعر، همجنسي دو عصيان ناپرهيز و شعور تبلور يافته است و از «سرزمين بي حاصل اليوت» تا «گلشن راز شبستري» شعر باز سرايش خلاقانه هستي از دريچه جهان کوچکي به نام شاعر است. هر چه اين، اين هماني انسان – طبيعت بيشتر باشد، شعر صبغه اي جهاني تر مي يابد. هر چه ادوات و استعارات و مجازيات، به حقيقت جغرافياي درک شده و تجربه شده شاعر نزديکتر باشد شعر، به کنه شاعرانگي و پذيرفتگي جهاني بيشتر نزديک است. از درخت و کوه و سبزه و درياچه اي مي گويد که همه آدميان آن را در خود دارند. درياچه اي از آن خودمان، کوهي که از آن بالا رفته ايم، رودي که در آن دست شسته ايم و باراني که اشک هايمان را پنهان کرده است:
    ياز گئجه سي چايدا سولار شاريلدار
    داش – قيه لر سئلده آشيب خاريلدار
    قارانليقدا قوردون گوزو پاريلدار
    ايتلر گوردون قوردو سئچيب اولاشدي
    قوردا گوردون قالخيب گديکدن آشدي
    (فصل بهار سيل خروشد ز کام شب / غلتيده سنگ و صخره بغرد تمام شب / چشمان گرگ برق زند در ظلام شب / سگ تا ز گرگ بوي برد زوزه مي کشد / وانگاه گرگ در رود و رفع شر کند)
    
    ديار آشنايي
    به شهادت اربابان روان پژوه، آدمي بيشترين روياهايش را در سرزميني مي بيند که وابستگي عاطفي کودکي هايش در آن شکل گرفته شده باشد. روياي سرزمين مادري روياي بي هوش و حواسي از عدالت بي چون زمان گذرنده و ايستايي در شعف ناداني هايي است که بعدها بر اثر زمان چيرگي خود را دوچندان مي کند. کودک حيران و کنجکاو عادت به کشف و جست و جو را گويي از بطن مام نخستينش با خود همراه دارد که تا پاسي از شباب اين تعمق حيراني را در کنه خويش دارد. او در کشمکش بين مام خود تا مام زمين به تحير کودکي مبتلاست و هنوز آن آشوب و جوشش و ظلمات و کوشش و سيلاب و غرش و جنون و اشک در خم نشستگي (جنيني) را با خود دارد.
    
    نيم نگاه
    
    در نخستين بند از منظومه شهريار، سه پردگي (نور ، آب و زن) نور حاصل از رعد و شکوه همداستاني سيل و «قيزلار: دوشيزگان» که شاعر با حسرتي عاشقانه از آنها ياد مي کند، گويي صداي هم عصر او سهراب است که گفت «شاعران وارث آب و خرد و روشني اند» يا شکسپير که در منظومه اي ديگر گفت: «...هيچ کس، مگر اين کرامت و اعجاز، اين قدرت را داشته باشد که در اين مرکب سياه، محبوب من، بتواند همچنان روشن و تابناک بدرخشد.»
    
     کلان پرسش هاي فلسفي موجود در حيدر باباي شهريار از جنس همان سوالاتي است که ذهن شاعران آگاه و دلخستگان فلک بي قرار چون مولانا و خيام را به خود مشغول کرده است. اگر خيام بيداد زمانه را در غنيمت حال به صليب مي کشد، اگر فردوسي شکوه بزم را در شمايل قبل و بعد رزم آوردگاه کلمه و گفت و گو و همدلي براي فلک ستيزي مفروض مي دارد اگر حافظ سکوت و سکون مرگ را در جاودانگي کلام مهر آيينش معني مي کند، شهريار خود را به دست پرورندگانش از طبيعت و ايل مي سپارد تا جاودانه شود.
    
     حيدر بابا مويه غريبانه فرزندي از ايلي تمام و کمال است که در بستر نمادهاي چندين هزار ساله ناخودآگاه جمعي سرزميني به وسعت و گوناگوني ايران، قهر و آشتي، ظلم و ستيز و برخورداري و خشکسالي را توامان زيسته و در شخصيت مردمانش متبلور کرده است. مادران و زنان منظومه حيدر بابا نمونه کامل زناني خانواده دوست، عاشق، تلاشگر و ايثارگرند که چرخ زندگي اگر نگوييم به دست ايشان، که بي ايشان نمي گردد حتي اگر مردانشان به صلابت «بابا تولستوي» باشند.

    
    او که در بطن مادر خويش آب و درخت و باران و سبزه و حالات و احوال بيروني را تجربه اي گنگ داشته، حالا به دنبال «همه آنچه در اوست» مي آيد و مي رود. بيخود نيست که به قول فريدون مشيري و بسياري از شاعران ديگر جان آگاه «بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد / به کوه خواهد رفت / به دشت خواهد زد» آدمي و بخصوص آني که ظرافت اين حيراني بيشتر بر او تاثير داشته و هنرمند تربيت و زاده شده است، - که هر کودکي اين هنر نا آموخته را دارد – به دنبال آن بخش از هستي خويش مي گردد که زماني داشته و چشيده است. او سخن فرزانگان و پيغامبران را از آن رو مشتاقانه مي شنود که از سرزميني که در اوست نشانگاني به زبان مي آورند. از کوهساري که در اوست، از دريا، از کوشک و کومه، از عشق از مادر از جغرافيايي که ابتلاي خاص و عام است از نقطه وجود. داستانواره هايي ازلي هر روح سرگردان جان باوري آشنايش مي يابد و ناباوران را قصه ناخوداگاه جمعي است. شاعر متعلق به دامنه هاي «حيدر بابا»، شاعر رودهاي خروشان، شاعر طبيعت باشکوه، شاعر ايلي که زبان روان ناپيداي اوست و زباني براي همه.
    چه او که در کوتاه سروده هايش از فوجي ياما سخن مي گويد از سنجاقکي دشوار و لرزان بر آب، او که از عشق سخن مي گويد در اطوار ناز و کرشمه و نياز يا او که از سرنوشت و پيشاني نوشت صحبت مي کند در زادن و کشتن و پنهان کردن، روحي را مخاطب قرار مي دهند که زائري براي معابد آشناست تا با يار آشنا سخن از ديار آشنا بگويد:
    حيدر بابا ايلديريم لار شاخاندا
    سئل لر سولار شاقييلدايب اخاندا
    قيزلار اونا صف باغلاييب باخاندا
    سلام اولسون شوکتيزه، ائليزه
    منيم ده بير آديم گلسين ديليزه
    (حيدر بابا به گاه چکاچاک رعد و برق / کامواج سيل غرد و کوبد به صخره فرق / دوشيزگان شوند به صف در نظاره غرق / از من به شان و ايل و تبارت درود باد / شايد که نام و خاطر من هم کنيد ياد)
    اين اغراق نيست که شاعري که بتواند به ناخوداگاه جمعي، به آن، آن ِ جهاني به آن خاطره پيشافراق دست يازد، سخني مي گويد که در اسطوره و استعاره و تمثيل و ارائه، در شکل در ساختار، چون به موشکافي تکثير رسد آينه اي از منِ جهاني همه خواهد بود چه، در نخستين بند از منظومه کوه پيماي شاعر نورد شهريار، سه پردگي (نور و آب و زن) نور حاصل از رعد و شکوه همداستاني سيل و «قيزلار: دوشيزگان» که شاعر با حسرتي عاشقانه از آنها ياد مي کند، گويي صداي هم عصر او سهراب است که گفت «شاعران وارث آب و خرد و روشني اند» يا شکسپير که در منظوم هاي ديگر گفت: «...هيچ کس، مگر اين کرامت و اعجاز، اين قدرت را داشته باشد، که در اين مرکب سياه، محبوب من، بتواند همچنان روشن و تابناک بدرخشد – غزل 65 ترجمه دکتر تفضلي»
    
    کوه و رعد و آب و محبوب
     کوه که منزلگاه ايزدان است، زيارت کوه نمايانگر تبلور آرزوست، کوه ناف آب هاست. کوه مرکز جهان است. کوه گذر از مرحله اي و رسيدن به مرحله اي ديگر است که همنشيني ايزدان را با خود دارد. کوه چه حيدربابا باشد چه دماوند و سهند و دنا و سبلان، قصه زائريني است که در جست و جوي ديرينه سالي خود کالبد قواي حياتي کيهاني اند يادآور ايزدان باران و تندر!
    رعد: دلالت خشمگين طبيعت در باروري و روزي رساني آسماني است. به شهادت پلوتارک آب اغلب به کمک رعد بر جاي حاصلخيز فرو مي ريزد و اتحاد آنها سبب گرماي حياتي مي گردد. ايلديريم: صاعقه نماد بارور سازي ايزد آسمان و پذيرندگي مادر زمين است.
    آب: منشا همه مخلوقات، نماد مادر کبير، زهدان عالم! و سيل نيروي کيهاني آب ها پايان يک چرخه و آغاز چرخه اي ديگر – چون شاعرش که با بازگشت به ديار آشناي مادري سفري آغاز مي کند و آغاز چرخه معنوي و حقيقي اوست – حتي آغاز شهرت جهاني شاعري که در جست و جوي آن نا کجا آباد ساکن در نهاد هر بشري ست!
    و زن: نماد اصل مونث ماه و زمين و آب. نماد عشق و آن ولايتعهدي ابدي آدمي در پذيرفتن شکست و جلال!
    حيدر باباي شهريار مملو از اين نمادهاي جهاني است. پا از اقليم کوه و رود و دره و درخت بيرون نمي گذارد. روايت عاشقانه مدهوشي جاني خسته است که به زيارت آرامگهي آمده است که هر انساني را مامني است مطمئن. زبان و زمان نمي شناسد که کوه کوه است و گرگ، گرگ و گرگ سالي، گرگسالي! در جايي ديگر نوشتم که شايستگي احراز نشان «خرس نقره اي» به ديگر همزبان شهريار – محمد رضا بايرامي – به خاطر داستان کوه مرا صدا زد که وجهه اي جهانشمول يافت، به دليل بهره گيري خالصانه و مسلمان وار – تسليم شدگي محض - يک نويسنده از سرزمين مادري خود بوده است چنانچه منظومه حيدر بابا نيز به بيشتر زبان هاي رايج دنيا ترجمه شده است و شهريار مقام معنوي شعرش را بيشتر از آنچه مديون غزل ها و عاشق بازي هاي جواني و ميانسالي اش باشد مديون چشمه ها و کاهگل ها و شخصيت هاي داستانواره ايل خود است. هر چند دو مجموعه اول و دوم حيدر بابا در فاصله زماني بسياري سروده شده است اما حکايت فراق شاعر و وصل کوتاه او به يادگاران دوره کودکي و اداي دينش به والدان ِ انساني و طبيعي در سفر اول و پير سالي و چشيدن طعم هجراني ها از آنچه بود و ديگر نيست تا آنان که ديگر هيچگاه نخواهند بود و جزئي از آسمان و خاک و زمين همان دامنه خشکنابي شده اند، حکايت شاعري مدام و مداوم مردي است که پرومته وار، رنجي بشري را مي کشد و لمس مي کند:
    گئدنلرين يئري بوردا گورونور
    خانيم ننه م آغ کفه نين بورونور
    داليمجادير، هارا گئديم، سورونور
    بالا، گلدين؟ نيه بئله گئج گلدين؟
    صبرين سنن گولشدي، سن گوج گلدين!
    (خالي است، سوت و کور و حزين جاي رفتگان / مادر بزرگ با کفن و قامتي کمان / چون سايه با من آيد و گويد به لحن ِ جان / فرزندم، آمدي؟ ز چه رو دير آمدي؟ / صبرم چو يک حريف قدر بر زمين زدي)
    کلان پرسش هاي فلسفي موجود در حيدر باباي شهريار از جنس همان سوالاتي ست که ذهن شاعران آگاه و دلخستگان فلک بي قرار چون مولانا و خيام را به خود مشغول کرده است. اگر خيام بيداد زمانه را در غنيمت ِ حال به صليب مي کشد، اگر فردوسي شکوه بزم را در شمايل قبل و بعد رزم آوردگاه کلمه و گفت و گو و همدلي براي فلک ستيزي مفروض مي دارد اگر حافظ سکوت و سکون مرگ را در جاودانگي کلام مهر آيينش معني مي کند، شهريار خود را به دست پرورندگانش از طبيعت و ايل مي سپارد تا جاودانه شود:
    نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
    او زنده است در غم و شعر و خيال من
    ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
    کانون مهر و ماه مگر مي شود خموش
    آن شيرزن بميرد؟
    او شهريار زاد
    هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق! (اي واي مادرم – شهريار)
    
    اشتراک شهد زباني
    اين که اين مکتوب بي هيچ ازل و پيشا متني به بطن ماجراي جدال شاعر و جهان مي پردازد و قصه را از کنه هستي حيرانيت در جهان واژه که مختص جان هاي آگاه است پيش مي برد و از سه شمايل «عشق»، «فراق» و «وطن» در بررسي منظومه اي سخن مي راند که راوي اش را زبانزد خاص و عام کرده است و به مقوله «زبان: ديل» کمتر از آنچه بايسته است پرداخته، بيشتر بدان جهت است که زبان را در مثلث مفروض آن سطح هوشياري مي پندارد که متن بر آن ساري و جاري است. عاملي که اگر چه در قبال ناعدالتي ترجمه، به تکثر تن نمي دهد و شعر ترکي شهريار با همه شکرين بودن زبان فارسي و نگارگري چيره دستي چون کريم مشروطه چي، در ترجمه فارسي اش ناقص جلوه مي کند اما نکته اي پيش از ورود به بحث شخصيت پردازي شهريار در حيدرباباست که لازم به ذکر است. زبان شعر شهريار در زمان سرايش و بعد از آن، يکي از ارکان همه گير شدن شعرش بين آحاد همزبانانش بود زيرا بسامد واژگاني شهريار و انتخاب و گزينش کلمات او در منظومه، آسان ياب ترين، پراستفاده ترين و رساترين معادل هاي ترکي موجود در بين گويش هاي گفتاري و نوشتاري زبان ترکي بود. يعني به زباني سرود که نه سختي و فخامت و ابداعات آنچناني اهالي فرم زباني را در ادبيات ترکي داشت و نه معادلات استفاده شده بيگانه، نا آشنا يا مهجور از آني بود که مردم ترک زبان از آذربايجان تا آناتولي بدان صحبت مي کنند. زبان شعر شهريار بسادگي همان جماعت ايلش بود که قرار بر مداومت زباني براي حضور دائمي داشت. شايد اگر او نيز مثل برخي همدورانهايش زباني سخت در سرايش شعر استفاده مي کرد آن تبلور احساس ناب و بي پيرايه طبيعي در انتقال مفاهيم و احساس ها، جلوه گري نمي کرد آنچنانکه بود و هست و خواهد بود:
    حيدر بابا، ننه قيزين گوزلري
    رخشنده نين شيرين – شيرين سوزلري
    تورکي دئديم اوخوسونلار اوزلري
    بيلسينلر کي، آدام گئدر آد قالار
    ياخشي پيسين آغزيندا بير داد قالار
    (چشمان نرگس ننه قيز ناز و آتشين / رخشنده را سخن به حلاوت چو انگبين / از بهر فهم هر دو به ترکي سرودم اين / زيرا که عمر فاني و پاينده نام هاست / از نيک و بد هر آينه طعمي به کام هاست)
    ايل زادگاني –به روايت شيخ اجل- اهل تميز
    شهريار از ديار دور افتاده در بازگشت ادبي و اجتماعي خود به دامان مام وطن، حسرت هميشه گذشته هاي کودکي را به مثابه گذشته پيشا تولد آدمي با خود دارد و اين حديث فراق و روايت هجراني ها، سرگذشت همه آدمياني است که از بطني به بطن ديگر در سفرند. بي علت نيست که واژه «آيريليق: جدايي – هجران – فراق بي اميد بازگشت» در ادبيات ترکي اينچنين جايگاه شگرفي از معنا و محتوا دارد که يافتن معادلي به زبان فارسي سخت مي کند چنانچه در ترجمه موزون تصنيف «آيريليق استاد فرهاد ابراهيمي» به قلم نگارنده اين مقاله نيز اين مهم با وجود هم انديشي با شاعر آن نُه بند معروف – که خدايش سلامت نگه دارد – بي نتيجه بود!
    حيدر بابا مويه غريبانه فرزندي از ايلي تمام و کمال است که در بستر نمادهاي چندين هزار ساله ناخودآگاه جمعي سرزميني به وسعت و گوناگوني ايران، قهر و آشتي، ظلم و ستيز و برخورداري و خشکسالي را توامان زيسته و در شخصيت مردمانش متبلور کرده است. مادران و زنان منظومه حيدر بابا نمونه کامل زناني خانواده دوست، عاشق، تلاشگر و ايثارگرند که چرخ زندگي اگر نگوييم به دست ايشان، که بي ايشان نمي گردد حتي اگر مردانشان به صلابت «بابا تولستوي» باشند. شخصيت پردازي شهريار شعر در اين منظومه، نگارگري بخشي از تاريخ يکجانشيني (کشاورزي و دامپروري) ايراني است در رفت و آمد دوست و بيگانه. در کولي وارگي دستفروشان خنزر پنزر فروش تا مهاجرت ناگزير فرزندان در طلب روزي بيشتر. خديجه سلطان و منصور خان و ميرزا تقي و عمو ملا باقر و بسياري از اين مردمان ساده زيست که عاشقانه در تکاپوي ثبت حضور آدمي در عرصه طبيعت جاري اند نمونه اعلاي ايراني رمان هايي هستند که صرفاً بواسطه رمان بودگي شايد – زبانزد خاص و عامند و اين شخصيت هاي گاه عجيب و دوست داشتني هنوز منتظر هنرمنداني هستند که به ديگر هنر ها تولدي دوباره بدانها بخشيده و خود متولد ماه شهريار باشند.
    حيدر بابا، دنيا يالان دنيادي
    سليماندان نوحدان قالان دنيادي
     ترجمه هاي موزون مندرج در متن اين مقاله، از کتاب مستطاب حيدرباباي شهريار در آينه ادب فارسي نوشته و ترجمه کريم مشروطه چي ست.
    
    *شاعر و مترجماز کوهسار و رود و محبوب / نظري به دلايل جاودانگي منظومه حيدرباباي استاد شهريار
    


 روزنامه ايران، شماره 6594 به تاريخ 23/6/96، صفحه 12 (شعر)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 14 بار
    



آثار ديگري از "دكتر وحيد ضيائي"

  طغيان شاعران عاصي عليه نابرابري جوامع نابرابر / نگاهي به اشتراكات شاعران «صعاليك عرب» و شعر آنارشيستي غرب
دكتر وحيد ضيائي*، ايران 22/4/96
مشاهده متن    
  عاشقانه هاي روزِ واقعه / درآمدي بر كشف ساختار هاي قرآني شعر حافظ
دكتر وحيد ضيائي*، ايران 8/4/96
مشاهده متن    
  سلوك شعري اهلِ شريعت / نگاهي به شعر عالمان شاعر از سنايي تا امام خميني (ره)
دكتر وحيد ضيائي*، ايران 18/3/96
مشاهده متن    
  «هشتاد» سرشار از عاشقانه هاست / نگاهي به سپيدسروده هاي 1380 تا 1390
دكتر وحيد ضيائي*، ايران 14/2/96
مشاهده متن    
  يوسف گم گشته شعر ايراني / درآمدي بر سابقه و شيوه هاي شعر درماني در ايران و جهان
دكتر وحيد ضيائي*، ايران 24/1/96
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
پژوهشنامه حمل و نقل
متن مطالب شماره 4 (پياپي 1404)، زمستان 1396را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1396-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است