|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران96/10/21: رتبه يك، لياقت مغزهاي روشن
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6723
چهارشنبه دوم اسفند ماه 1396



خدمات سايت




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 6690 21/10/96 > صفحه 15 (توانش) > متن
 
      


رتبه يك، لياقت مغزهاي روشن
گفت و گوي « ايران » با دو دانشجوي نابينا كه در كنكور كارشناسي ارشد و دكتري ، صاحب رتبه هاي ممتاز و برتر شدند

نويسنده: محبوبه مصرقاني


    
    دائماً شکايت مي کنيم. چرا زندگي مان اين طور است؟ چرا آن طور نيست؟ چرا شانس نداريم؟ چرا اوضاع طبق خواسته مان پيش نمي رود؟ حتي لحظاتي هم به اين فکر مي کنيم نکند خدا فراموشمان کرده است. نقل داستان کليشه است؛ منظور روايت زندگي معلولان موفق است؛ اينکه معلولي را ببينيم و لحظاتي متحول شويم. تلاش براي از بين بردن نابرابري ها داستان زندگي خيلي از معلولاني است که در جامعه ما زندگي مي کنند. اما داستان موفقيت برخي افراد معلول فراتر از کليشه مي رود و پيروزي شان در رقابت با افرادي عادي مبين برتري آنها از بسياري جهات است. ادامه گفت و گوي ما را با دو نابينايي مي خوانيد که در تحصيل شاخ کنکور را شکسته اند و به ترتيب موفق به کسب رتبه يک در مقاطع ارشد و دکتري شده اند.
    
    افراد ديرنابينا؛ نيازمند آموزش
    مهدي تابان رتبه يک کنکور کارشناسي ارشد است. او پس از تصادف دچار مرگ مغزي شده و بينايي اش را از دست مي دهد. اين جوان 31 ساله به دليل صدمات به جا مانده از حادثه دردناک غير از نابينايي؛ سخت هم حرکت مي کند و دچار معلوليت جسمي شده است. زماني که براي مصاحبه با منزل تابان تماس گرفتيم با مادر مهدي همکلام شديم. ايشان از داستان معلوليت تک فرزندش براي ما گفت: مهدي در اوج جواني، در سن 17 سالگي به دليل تصادف دو ماه در کما بود. در آن زمان تقريباً اميدي به برگشتش نداشتيم و به اهداي اعضاي بدن مهدي فکر مي کرديم که هوشياري مهدي کم کم به حالت عادي برگشت. متاسفانه بعد از ضربه اي که به مغز مهدي وارد شد بينايي اش را از دست داد و براي حرکت نيز نياز به عصا دارد. صبري که خدا به مهدي براي پذيرش موضوع داد واقعاً قابل تحسين است. اين فرد هرگز دربرابر مشکلات خم به ابرو نياورد و لحظه اي خنده از چهره اش پاک نشد. قبل از اين اتفاق مهدي برق مي خواند و پس از معلوليت با مشورت کارشناسان و بنا به علاقه خودش براي انتخاب رشته دانشگاهي رشته هاي روان شناسي باليني و مردم شناسي را انتخاب کرد که در رشته مردم شناسي در دانشگاه آزاد تهران مرکز پذيرفته شد.
    زهرا حاتم وند از مشکلات بعد از معلوليت فرزندش اين گونه مي گويد: «متاسفانه هيچ مرجع آموزشي براي بچه هاي دير نابينا وجود ندارد. اينکه چگونه بايد با اين موضوع کنار بيايند، چه از لحاظ روحي چه از لحاظ مهارت زندگي، نياز به آموزش دارند. در مورد مشکلات تحصيل بايد بگويم دوره کارشناسي تمام کتاب ها و منابع آموزشي مهدي را شخصاً برايش گويا مي کردم و مهدي با تلاش خودش تمام دروس را دوباره پياده مي کرد. از اين لحاظ اشاره مي کنم که بچه هاي نابينا از لحاظ دسترسي به منابع واقعاً دچار مشکل هستند. مشکل ديگري که بچه هاي دير نابينا با آن دست و پنجه نرم مي کنند بحث «رفت وآمد» است. در مدت 4 سال دور ه کارشناسي که مهدي سه روز در هفته کلاس داشت من همراه او بودم. سر کلاس ها حاضر مي شدم و مثل يک دانشجو بودم. علت همراهي من اين بود که واقعاً نمي شد به جامعه اعتماد کرد و يک فردي که تازه نابينا شده است را تنها راهي خيابان کرد. پشتکار مهدي مثال زدني ست. او پس از فارغ التحصيلي در دوره کارشناسي، کمر بر آن بست تا کارشناسي ارشدش را بگيرد آن هم در يک دانشگاه سراسري. نخستين سالي که شرکت کرد رتبه اش در کنکور 41 شد اما به آن اکتفا نکرد و با هدف گذاري سال بعدش رتبه يک شد. در دوره کارشناسي هميشه يک سر و گردن از همکلاسي هايش بالاتر بود چون خود را مسئول مي ديد بهترين کار را ارائه دهد. در اين مشکلات، شخصي نيز همراه ما بود که مهدي را حمايت مالي مي کرد. جا دارد از همراهي ايشان تشکر کنم.»
    
    هيچ چيز درست نمي شود
    بعد از شنيدن سخنان مادر مهدي از او خواستيم براي ما از خودش بگويد. مهدي با بيان اينکه هميشه با سوالات کليشه اي مثل بيوگرافي مشکل داشته و دوست ندارد در مورد اين مسائل سخن بگويد از ما خواست تا خودش برايمان بنويسد و آنچه در زير مي خوانيد از قلم مهدي تابان است:« با سوال از بيوگرافي هميشه مشکل داشتم. مثل سوال از «حالت چطوره»، انگار آدم را توي فضا رها کرده باشند و بگويند مساحت اين فضاي کيهاني چقدر است. انسان هم مثل يک کيهان لايتناهي است که به تنهايي جهاني پر از ستاره هاي روشن، سياه چاله هاي تاريک و چيزهايي ناشناخته را درخود يکجا دارد. بنابراين در جواب به اين سوال، بايد به گفتن اينکه خودم را با چه اسمي مي شناسم و چندسال دارم، بسنده کنم. من مهدي تابان هستم و درست19 روز بعد ازاين مصاحبه، 30 ساله خواهم شد.
    راستش را بخواهيد، سوالات شما آدم را ياد مشکلاتش مي اندازد. البته مشکل ساز نيست، فقط کمي مشکلات را ازسر مي گذراند و اين نقطه واقعي دنياي ماست. درباره مشکلات دل تنگم زياد مي خواهد بگويد. اما مجال نيست. درواقع اگر دراين مورد پرحرفي کنم، مي توان شماره هاي يک روزنامه را از آغاز تا پايان به مشکلات من ها اختصاص داد. چون مشکلات درجايي درگذشته باقي نمي مانند. مشکلات مثل سيل روان هستند. همه روزه يا بهتر بگويم هر ساعت و هرلحظه از جايي که آبشخورش هم معلوم نيست، مي آيند و به ناکجايي مي روند. تنها اين تو هستي که زير امواج ويرانگر آن مي ماني و جز دست کساني که توانايي شان فقط مانع از آب بردگي ات مي شود، دست ديگري ياري گرت نيست. بله مشکل زياد است و ما نيز ياري اندر کس نمي بينيم. به قدري که گوشه اي ازآن در تراکم اين کلمه در سوال هاي شما و پاسخ هاي من بخوبي ديده مي شود. اگر بخواهم آسمان ريسمان ببافم، شايد با برچسب غرغر و اغراق ميخکوب شوم. اما باور کنيد اين گونه نيست. زندگي که به طورکل ماهيتي سخت و سمج دارد واين براي ما شايد چند برابر دشوارتر است. پايت را که ازدر بيرون مي گذاري، مشکل ها شروع مي شوند. اصلاً بيرون نه، بايد بگويم پايت را توي مشکل مي گذاري. پياده روهاي تنگ و ترش، جدول هاي غير مترقبه، خيابان هاي دوران درشکه چي و آدم ها و ماشين هايي که قانون شان هنوز قانون قبيله هاي عصر سنگ است. هرکس زودتر به جايي رسيد، مالک آنجاست. زودتر ازمحلي گذر کرد، حق تقدم با اوست. تازه اگر ازاينها جان سالم به در ببري، اگر چند داربست فلزي هم سر راهت سبز نشود، حتماً به مقصد خواهي رسيد. نمي خواهم دراين موارد راه حل هاي رنگارنگ ارائه کنم. زيرا بافت فرهنگي رنگ پريده ما که ازبالا تا پايين جامعه را نيز شامل مي شود، اين درس را به ما داده که هيچ چيز درست نمي شود و تو هم مپرس.اما همه اينها براي من که به تازگي بينايي ام را از دست داده ام چندين برابر مي شود. آري به تازگي. همان طور که شما نيز خبر داريد، چندسالي است که من ارتباط بصري با جهان پيرامون ندارم. اين به کنار، حنجره و مغز من هم آسيب ديده که از بينايي تقريباً مهم تر هستند. درباره علت اين مشکل به اين اکتفا مي کنم که بگويم: يک اتفاق شوم بود. چون خيلي اوقات علت ها ديگر مهم نيستند. بلکه آثار و پيامد آنهاست که اهميت پيدا مي کند. خلاصه بگويم که براثر آن اتفاق من مرگ مغزي شدم و بينايي ام را نيز از دست دادم پيش از اين حادثه کار اصلي من موسيقي بود و اگر اين چنين نمي شد حتماً درسطح حرفه اي آن را ادامه مي دادم. اينجا شايد اهميت حنجره برايم مشخص شود.
    اما اينکه من چگونه با اين مشکل کنار آمدم... اگر قدري براي مشکلات، هوش و اراده قائل شويم، فکر مي کنم که آنها با توجه به ظرفيت هاي ما خود را مي نمايند. من هروقت با مشکلي روبه رو مي شوم، به طور عجيبي زودتر ازاينکه خودم را ببازم، به فکر راه حل مي افتم و اين بزرگترين ويژگي براي کنار آمدن با اين مشکل بود. شايد مشکلات هم مي دانند بايد کجا بروند! البته حجم و ميزان آن اتفاق به اندازه اي بود که هرگز نمي شد به جنبه مخربش فکر نکرد. اما همان توانايي به اضافه خانواده و دوستان باعث شد که بتدريج خودم را از آن گرداب بيرون بکشم. گردابي که شعاع آن هنوز هم ادامه دارد. بعد از چندسال دست و پنجه نرم کردن با بيمارستان و يک سري از درمان ها، تصميم گرفتم که درزمينه اي غير از موسيقي راهم را ادامه دهم. چيزي که مرا به سمت خود مي کشاند، دانش و آگاهي بود. کوتاه سخن، با مشورت يکي از آشنايان رشته انسان شناسي (مردم شناسي) را انتخاب کردم و خيلي زود ديدم که همان چيزي است که دنبالش بودم. تا پيش ازاين به روان شناسي علاقه داشتم. اما به دليل روحيه جمع گرا و اجتماعي که داشتم، انسان شناسي و به طورکلي علوم اجتماعي را چاره مشکلات اين جامعه نابسامان مي ديدم. بعد از چهار سال با معدل 50/19 از دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه آزاد فارغ التحصيل شدم و تقريباً دو سال بعد با رتبه 1 درهمين رشته درکنکور 96 قبول شدم و به دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران عزيمت کردم.
    مشکلات دانشجوهايي مثل من خيلي زياد هستند. بزرگترين آنها شايد نبودن منابع مناسب باشد. از مشکلات درون دانشگاه که بگذريم، آيا خروجي ما چه مي شود؟ شغل مناسبي براي ما هست؟ ارگان هاي موجود چند درصد از استخدامي هاي خود را به معلولان اختصاص مي دهند؟ چيزي که بيشتر ازهمه آدم را دلگير مي کند، همين مواجهه و برخورد ديگران با ماست که گاه ازروي دلسوزي هم هست. اما تا همدردي مانده، دلسوزي چرا؟ گاه نچ نچ هايي که ازسر احساس ناراحتي از اوضاع ما مي کنند، مثل مرغ ماهي خواري است که به ماهي هاي وجودت نوک مي زند. راهش اين نيست که ما را ببينند، بلکه بهتر است ما را نبينند. يعني مثل ساير افراد با ما رفتار کنند. دراين زمينه حرف هايي در آکادمي گفته مي شود که با واقعيت تناسب چنداني ندارد. اينکه خود ما و جامعه بايد اين را بپذيريم. بله ولي آيا درواقعيت هم اين گونه است؟ به عنوان کسي که هر دو شيوه زندگي را تجربه کرده، مي گويم نه. اين وسط گاهي نوعي کاست هم به وجود مي آيد که مي گويد: کبوتر با کبوتر، باز با باز. منظورم بخش عاطفي قضيه است. ديدن يا نديدن چرا بايد به اين بيانجامد که من بايد با که باشم و با که نباشم؟ نصيحتي ندارم. چون آن را کار بيهوده اي مي دانم. اما به همدلي اعتقاد دارم. با جوان بايد همدلي کرد. همه ما اقيانوسي از استعداد هستيم که اگر درست با آن برخورد شود، شکوفا خواهند شد.
    دراينجا مي خواهم از خانواده، بويژه مادر دوست داشتني ام تشکر کنم که هيچ گاه پشت مرا خالي نکرده اند. همچنين ازدوستانم و باز بويژه يکي از دوستان نزديکم که به من اميد به زندگي مي دهند.
    از مسئولان کشورم مي خواهم که به مساله اشتغال ما بيشتر رسيدگي کنند. حرف ديگري نمانده. فقط مي خواهم بگويم که «زمستان است» و من آرزو مي کنم هرچه زودتر اين زمستان به سر آيد.»
    
    برگ برنده ام استقلال است
    داستان ادريس فتحي اما قدري متفاوت است. فتحي متولد سال 66 است و موفق به کسب رتبه يک در کنکور و مصاحبه مقطع دکتري در رشته مديريت آموزشي شده است. او به تدريج نابينا شده و از سن دو سالگي کم کم بينايي اش را از دست مي دهد تا اينکه در 12 سالگي کاملاً نابينا مي شود. او به مدت چهار سال ترک تحصيل مي کند و پس از چهار سال دوباره در يک مدرسه تلفيقي شروع به تحصيل مي کند. او در حال حاضر در مقام مشاور و کارشناس تحصيلي دانش آموزان نابينا فعال است. اين جوان موفق داستان موفقيتش را اين گونه بيان مي کند:«به دليل مشکلات مادرزادي سال اول راهنمايي ترک تحصيل کردم. چرا که نگرش معلمان آن زمان با معلمان امروزي بسيار متفاوت بود و خيلي اوقات براي مشکلي که داشتم مرا مورد مواخذه قرار مي دانند تا آنجايي که ديگر علاقه اي به تحصيل نداشتم. بعد از نابينايي هم از آنجا که در شهرستان زندگي مي کردم تصورم اين بود که نابينايان نمي توانند تحصيل کنند. من اهل سنندج هستم. بعد از چهار سال دوري از مدرسه از طريق اطرافيان دريافتم که نابينايان هم درس مي خوانند پس شروع به درس خواندن در مدارس تلفيقي کردم و تا دوم دبيرستان در سنندج درس خواندم و بعد از آن به تهران آمدم و در مدرسه محبي تهران به ادامه تحصيل پرداختم. بعد از آن هم با تلاش فراوان در رشته علوم تربيتي در دانشگاه تهران پذيرفته شدم. به خاطر دارم از همان سال اول کارشناسي به عنوان مشاور در يکي از موسسات آموزشي شروع به کار کردم. من در تهران تنها بودم و ابتداي کار هم تحصيل هم کار واقعاً برايم سخت بود. مرخصي هايم را براي شب هاي امتحان نگه مي داشتم و شب ها نهايت دو تا سه ساعت مي خوابيدم. زماني که در دوره کارشناسي درس مي خواندم قبول شدن در دوره ارشد برايم رويا بود. اما زماني که وقتش رسيد با هدفگذاري و برنامه ريزي دقيق توانستم در همان رشته در همان دانشگاه پذيرفته شوم. من واقعاً براي تحصيلم هزينه کردم و در بسياري از مواقع مجبور مي شدم به افرادي پول دهم تا منابع را برايم گويا کنند. البته دانشگاه به دانشجويان کار دانشجويي مي داد و براي کمک به دانشجويان نابينا مبلغ اندکي در نظر مي گرفت اما کافي نبود. باز هم در آن دوره پذيرفته شدن در آزمون دکتري برايم غير ممکن مي آمد اما باز هم وقتي به زمانش رسيدم متوجه شدم قابليت آن را دارم که بتوانم قبول شوم. البته ناگفته نماند قبول شدن در مصاحبه آزمون دکتري کار يک شب و دو شب نيست. من در تمام دوره کارشناسي سعي کردم نگرش استادان را نسبت به خودم که يک فرد نابينا بودم عوض کنم. دو نگرش در ميان استادان دانشگاه غالب است يا تصورشان اين است که فرد قابليت و توانايي حضور در دانشگاه را ندارد يا بسيار نگرش مثبت و همدلي دارند که به توانمندي افراد معلول ايمان دارند. تمام سعي من اين بود تا با ارائه کارهايم نگرش افراد را به توانمندي افراد معلول سوق دهم. در زمان مصاحبه دانشجويان همتراز من يا من را يک رقيب قوي مي ديدند يا درکل ناديده مي گرفتند. من در مدت 10 دقيقه اي سرنوشت ساز مصاحبه خودم را ثابت کردم و نگرش ها را نسبت به يک فرد نابينا براي استاداني که مقرر بود تصميم بگيرند عوض کردم. کلام من اين است که رتبه يک شدن براي يک فرد نابينا تا زماني که جامعه او را نپذيرد هيچ ارزشي ندارد. شما اگر در کنکوررتبه يک شوي اما جامعه با ديدنت نتواند به توانمنديت پي ببرد هيچ ارزشي ندارد. من 11 سال از زندگي ام را به دور از خانواده در خوابگاه زندگي کردم و شايد برگ برنده من استقلالم بود.»
    اين متخصص آموزش نابينايان در مورد جامعه و پذيرش افراد نابينا مي گويد: چيزي که در بحث بچه هاي ديرنابينا اهميت دارد پذيرش خانواده است. يعني اول خانواده بايد نابينايي فرزندش را بپذيرد تا بتواند اين پذيرش را به کودک القا کند. خانواده ها نبايد غير از خودشان کسي يا سازماني را مسئول کودک شان بدانند. هيچ سازماني تا زماني که خودشان مشکل فرزند را نپذيرند نمي توانند به کودک کمک کنند. من دانش آموزاني را مي بينم که هنوز خود را از جامعه پنهان مي کنند. من پدري را مي شنا سم که مي گفت دو عصاي سفيد براي بچه ام خريده ام اما وقتي به خانه بردم مادرش عصا را پنهان کرده است. تا خانواده نپذيرد کودک نمي تواند معلوليتش را بپذيرد. در قدم بعد از افراد جامعه مي خواهم که با يک فرد نابينا مثل يک فرد عادي برخورد کنند و به خاطر نابينايي از اشتباه افراد نگذرند. حس ترحم غلط است. شما در مقابل اشتباه يک فرد نابينا بايد به او فرصت بدهيد نه اينکه اشتباه را نديده بگيريد.
    ادريس فتحي در مورد آينده خود مي گويد: من در حال حاضر تقريباً با تمام مخاطبان نابيناي ورود به دانشگاه ارتباط دارم و راهکارهايي به آنها براي موفقيت در اين امتحان مهم مي دهم. در نظر دارم بعد از فراغت از مقطع دکتري، موسسه آموزشي براي متقاضيان شرکت در کنکور راه اندازي کنم و يقين دارم موفق خواهم شد.
    
    
    رتبه يک، لياقت مغزهاي روشن / گفت و گوي « ايران » با دو دانشجوي نابينا که در کنکور کارشناسي ارشد و دکتري ، صاحب رتبه هاي ممتاز و برتر شدند
    


 روزنامه ايران، شماره 6690 به تاريخ 21/10/96، صفحه 15 (توانش)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 9 بار
    



آثار ديگري از "محبوبه مصرقاني"

  سنگفرش هر روستا از طلاست / نگاهي به ظرفيت هاي كارآفريني، پول سازي و گردشگري در روستاها در گفت و گو با متخصصان
محبوبه مصرقاني، ايران 29/11/96
مشاهده متن    
  آشي كه «وب» براي كسب و كارها پخته است / نگاهي به مدل هاي كسب و كار اينترنتي با توجه به واقعيت هاي بازار مصرف ايران
محبوبه مصرقاني، ايران 15/11/96
مشاهده متن    
  بعد از اين ميزان خود شو تا شوي موزون خويش / عبور از تله هاي دروني و بيروني كارآفريني در گفت و گو با كاوه يزدي فرد مدير ارشد يك شتابدهنده و گلرخ بحري، كارآفرين اجتماعي
محبوبه مصرقاني، ايران 8/11/96
مشاهده متن    
  از كشاورز نمونه همدان تا آچار فرانسه تهران
محبوبه مصرقاني، ايران 24/10/96
مشاهده متن    
  شيريني پزي با فوت و فن معماري / گپ و گ فتي با تانيا انصاري؛ معماري كه از شيريني پزي سر درآورده است
محبوبه مصرقاني، ايران 17/10/96
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
Acta Medica Iranica
متن مطالب شماره 1 (پياپي 290)، 2018را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1396-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است