|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه جام جم96/12/22: دفاع همزاد آدمي است
magiran.com  > روزنامه جام جم >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 5155
چهارشنبه بيست و هفتم تير ماه 1397



خدمات سايت




 
MGID2835
magiran.com > روزنامه جام جم > شماره 5067 22/12/96 > صفحه 12 (ادبيات) > متن
 
 


دفاع همزاد آدمي است
گفت و گو با منصور عليمرادي، نويسنده

نويسنده: حامد عسكري*

بشر ذاتا خيالپرداز است و بشر واحه نشين هزار برابر بيشتر. منصور عليمرادي اهل جنوب است. جنوب کشور و جنوب کرمان؛ دورگه اي حاصل تلفيق خون يک عشاير و يک يکجانشين. مدتي روزنامه نگاري را پيشه قرار داده بود و مدتي شعر مي گفت . گزارش هايش روايتي داستان گونه داشت و شعرهايش هم قصه هايي موزون بود که روايت مي شد... منصور عليمرادي ذاتا راوي است. اين بيابانمرد هم روايت ماندن را خوب مي شناسد و هم رفتن را بلد است. طبيعت خشن و نامهربان جنوب و جبر جغرافيايي انسان آنجا را ناگزير مي کند از خيال بافتن و انديشيدن تا تحمل اين طبيعت و جغرافيا تا تحمل اين واقعيت نامهربان امکان پذير باشد. داستان هاي منصور عموما فضايي برخاسته از همان زادبومش است. البته بماند که فضاي داستان هاي شهري و مناسبات مردمان آپارتمان نشين را خوب واقف است و به قول عزيزي منصور آدم ها را بلد است. «زيباي هليل»، «تاريکماه»، «نام ديگرش باد است سينيور» و «ساندويچ براي حيدر نعمت زاده» بخشي از آثار منصور عليمرادي اند که در حوزه داستان منتشر شده اند. عليمرادي براي رمان تاريکماه برنده جايزه ادبي هفت اقليم شده است. اين گفت وگوي صميمي را از دست ندهيد.
    
    آقاي عليمرادي ادبيات براي مردم چه کاري انجام مي دهد؟
    مثل خيلي از نيازهاي حياتي، اصيل و مهم بشري، جوامع انساني از شام شب بيشتر به ادبيات نياز دارند. شايد مثل هوايي که نفس مي کشند. از پاسخگويي به نيازهاي دروني و رواني آدمي گرفته تا تقويت بنيان هاي فرهنگ انساني اجتماعي، تعالي و توسعه به قاعده در همه سطوح، وامدار هنر و ادبيات است. شما فرض بفرماييد امروز ما بزرگاني مثل فردوسي،بيهقي، حافظ، سعدي و مولانا نداشتيم.چگونه مي توانستيم زيست داشته باشيم. به چه پشتمان گرم بود؟ ادبيات سرمايه ملت هاست.
    
    رفاه حاصل ادبيات است يا ادبيات حاصل رفاه؟ اگر جامعه اي رفاه داشته باشد ادبيات رشد مي کند يا اگر ادبيات رشد کند جامعه رفاه خواهد داشت؟
    هر دوي اينها ارتباطي دوسويه دارند. دوروي يک سکه اند. ادبيات اصيل و خلاق اخلاق ملت ها را پالوده مي کند، ادبيات ساحت دانايي و معرفت است. جامعه دانا طبعا رفاه توسعه يافته تري دارد، همان طور که رفاه، زيربناي توسعه ادبيات و فرهنگ و هنر است. درگذشته هم به همين شکل بوده، شما دوران سامانيان و غزنويان را مقايسه بفرماييد با مثلا روزگار پسران طغرل شاه سلجوقي که مردم کارشان به خوردن گوشت سگ و گربه رسيده بود، يا روزگار غزها. يونان روزگار سقراط و افلاطون را مقايسه بفرماييد با اوان دوره مغول.
    
    طبيعتا ادبيات در يک شرايط متشنج اجتماعي نمي تواند توسعه پيدا کند؟
    بسختي، شايد به طور استثنا چند چهره ادبي، فکري، هنري بتوانند نمودي پيدا کنند، اما در مجموع در روزگار تشنج و جنگ و آشوب به قول جنوبي ها بغداد فرهنگ يک سرزمين بر باد است. ثبات اجتماعي، توجه به شعر و ادب و تصنيف و قول و... در ادوار مختلف تاريخي توانسته متن هاي قدرتمندي توليد کند که امروز پس از گذشت هزار سال مايه مباهات ملت هاست.
    
    ولي همين نا آرامي هاي اجتماعي گاهي باعث خلق آثار اتفاقا ماندگاري در ادبيات شده.
    خيلي کم، و در مقايسه با دوران رفاه و تمرکز و آرامش، بندرت. تراژدي هاي حيرت انگيز يوناني، منابع مهم نظري فلسفي، پيکرتراشي و شعر در يونان 400 سال قبل از ميلاد مسيح، محصول ثبات و رفاه اجتماعي است.
    
    جنگ چطور؟
    طبيعتا جامعه درگير جنگ مجالي ندارد به ادب و هنر و فرهنگ فکر کند. جنگ هم اقسام مختلف دارد، يک نوعش آن است که مثلا در هشت سال بر ما تحميل شد، دفاع بود مردانه ايستاديم و از اين سرزمين حراست شد. يک نوع جنگ هم آن چيزي است که ما در شبه جزيره بالکان مي بينيم، نسل کشي در بالکان، در رواندا، در آلمان، همين طور تا نسل کشي و کودکشي امروزه در جهان سوم. نتيجه آن همه کشتار در لشکرکشي فاتحان از چنگيز مغول تا محاصره لنينگراد، از دو جنگ جهاني تا بلوک شرق اروپا، چه بوده؟ ويراني و قحطي و کودک کشي و نابساماني و اضمحلال اخلاق و...، جامعه درگير جنگ مجالي پيدا نمي کند به توسعه فرهنگ بپردازد. هر چند مي گويند اگر جنگ جهاني نبود جهان مدرن اين همه در علم و صنعت پيشرفت نمي کرد. به جاي آن چه به دست آورديم؟ به ادبيات اعتراضي، ابزورد وپوچ انگارانه که پس از جنگ جهاني در دوره هايي جهان را درگير خودش کرد عنايت بفرماييد در قياس با توليدات ادبي هنري روزگار ثبات.
    
    چه مي توان کرد، جنگ انگار همزاد آدمي است، باستاني پاريزي در جايي مي گويد تاريخ بشر از اول تا به امروز تنها سرجمع دويست سيصد سال جنگ نداشته است.
    اولين گزاره اي که پس از شنيدن اسم منصور عليمرادي در ذهن مخاطب جدي فيلم و داستان شکل مي گيرد اين است که او يک نويسنده بومي نويس است. تعريفي از بومي نويسي در ادبيات جهان وجود دارد؟ يا خود شما به تعريفي رسيده ايد؟
    معمولا اين نوع تفکيک ها و مرزبندي ها کار منتقدان و پژوهشگران ادبي است، کار اهل نظريه است. من خودم چندان به اين تعاريف معتقد نيستم. ادبيات، ادبيات است. هر نويسنده اي از يک فرآيند فرهنگي و اجتماعي مي آيد، از يک اقليم و سرزمين و طبيعي است ديده ها و شنيده ها، تجارب زيستي، فرهنگ شفاهي و تاريخ آن سامان بر کارش تاثير بگذارد. کار نويسنده استفاده همه اين عناصر و ابزار و ظرفيت ها بر مبناي توليد ادبيات خلاق، اصيل، انديشه ورزانه و متفاوت است.
    
    خود شما هميشه رويکردي به زادگاه تان داريد.
    من درباره آدم ها و مکان هايي مي نويسم که آنها را خوب مي شناسم. از طرفي آن سامان، آن آدم ها، آن محيط و فرهنگ و آن سازو کار و ساختار اجتماعي کمتر به ادبيات امروز ما ورود کرده است. بخش مهمي از آدم هاي نواحي حاشيه اي ايران پايشان به ادبيات مدرن ما باز نشده. مردم آن سامان وارث يک فرهنگ شفاهي کهن از سپيده دم تاريخ اند. قديمي ترين تمدن جهان را خلق کرده اند؛ خط را. هنوز در هنر سفال و سنگ و طرح و نقش در جهان بديل ندارند. آداب و عادات خود را دارند، و چه خوب که ما داستان بسازيم از جهان اين آدم ها، نثر و زبان بسازيم بر بستر زبان مردم آن نواحي که اصيل اصيل است و مي تواند به زبان ادبي فقير ما غنا ببخشد و در حد وسع تقويتش کند.
    اين که شخصي شيفته وار به محيط زادگاهش بپردازد با يک منش شونيستي و مرز باورانه، به طور بنيادين با سرشت دموکراتيک و بي طرف و حکيمانه ادبيات اصيل در تضاد است. چخوف، فاکنر، خوان رولفو، مارکز، آستورياس، شولوخوف،جهاني را مي نويسند که مي شناسند. منظورم حتما اين نيست که بايد به بازتوليد آن فضا و مکان پرداخت، که بايد از آن همه ظرفيت استفاده کرد. يک نفر هم مثل ايشي گورو مي آيد و قرون وسطاي انگليس را مي سازد در اثري مثل غول مدفون بدرستي. جهاني را که مي نويسد مي شناسد و هستي اثر هويت دارد، در حالي که خودش اصالتا ژاپني است. در پايان عرض کنم سرشت ادبيات بر تنوع و تکثر استوار است و يک نسخه واحد را در مورد دو اثر نمي توان پيچيد.
    يکي از چيزهايي که خود من در شعر شما دوست دارم استفاده از فضاي بکر کويري و اقليم آن سامان از زاويه ديد خودت است.
    
    بعضي از شخصيت هاي قصه هاي شما خيلي حال خوبي ندارند، مثلا ميرجان در تاريک ماه، يا آن پزشک شهرستاني که گرفتار جن شده در يک شهر کوچک. اين شخصيت ها گاه سرخوشند، اما طبق معيارهاي جامعه رفاهمند نيستند. آيا اين نوع روايت شماست؟ وقت آن نرسيده که به آن جغرافيا و فرهنگ از منظر ديگري نگاه شود؟
    همواره از چند چيز بشدت احتراز کرده ام. مطلق نگري، شعار و نگاه سياه و سفيد به آدم ها در متن ادبي. مثلا اين که بخواهم به شيوه رئاليسم سوسياليستي فقر را نشان بدهم يا به قول امروزي سياه نمايي کنم. در همان بيابان هاي جنوب، شما خانه هاي ويلايي اعياني مي بينيد که در خود تهران هم نمونه اش کم است، در تاريک ماه هم هست. الان کپر به عنوان نوعي مسکن و معماري محلي وجهي توريستي پيدا کرده. در قلعه گنج هتل کپري ساخته اند به چه زيبايي. صاحب کپر ممکن است قيمت ماشينش از صدميليون تومان بيشتر باشد. اين مساله اصلا خودش شده ضرب المثل و فکر کنم پرداختن به آن در اين مجال نمي گنجد. جامعه جنوب قطب کشاورزي است، مراتع بسيار دارد و هنوز از پس اين همه خشکسالي آب هم. منتها خب خشکسالي نفسش را گرفت. بگذريم، در داستان دندانپزشک، مساله اصلا فقر نيست، وضعيت اقتصادي آدم هاي داستان چندان هم بد نيست. منتها آدمي را فرآيندي پيچيده است، از خلق و خو و آداب و ادب و فرهنگ و نگاه به هستي. در قبض و بسط است، گاهي خوب است و گاه بد، نگاه داستان نويس نبايد مطلق انگارانه باشد. اين در مورد تمام آدم هاي دنيا صدق مي کند. مثلا وضعيت ميرجان در تاريک ماه مي تواند براي خيلي از آدم ها در خيلي از جاهاي دنيا به صورت هاي مختلف اتفاق بيفتد. يعني اتفاقي در زندگي يک آدم افتاده است و ناخواسته جريان زندگي او را به سمت و سويي خاص برده. اين برمي گردد به ذات زندگي.
    
    متن هاي شما يک موسيقي و زنگ خاص دارد و گاه جملات رقصي خاص دارند، از طرفي اين زبان از گويش جنوب استفاده مي کند. اين قرابت در توصيف هم هست، يعني مثلا توصيف ماه در چند قسمت از تاريک ماه. به نظرم دو خطر متن شما را تهديد مي کند، يکي اين که مخاطب کافه نشين پايتخت نشين بعضي قسمت ها را متوجه نمي شود، همان اتفاقي که در «آوازهاي عقيم باد» افتاد. با چهار پاره هايي مواجه بوديم که اتفاقا داستان بود، ولي يک جاهايي به دليل زبان و بافت خاص روايي مخاطب در ارتباط برقرار کردن با آن لنگ مي زد. دوم اين که آرزوي هر داستان نويسي اين است که کارهايش ترجمه شوند، آيا نحوه بيان در آثار شما از اين منظر يک ترمز دروني نيست؟
    واقعيت اين است که زبان ادبي ما چه در نثر و چه در نظم به غايت فقير و بي هويت شده، نوعي زبان ترجمه اي، ژورناليستي جاي نثر خلاق ادبي را گرفته که اتفاقا همين پاشنه آشيل ادبيات ماست. دامنه گستره واژگاني متن هاي ادبي ما محدود است. در زبان ادبي مولف از هنجار متداول فرا مي رود که سبک و سياق بسازد. ما با اين کار سليقه مخاطب را هم تنزل داده ايم، چطور است کليدر با آن همه واژه خراساني و حتي کهن اين همه در اقشار مختلف اجتماعي خواننده شيفته پيدا کرده؟ يا از نويسندگان نسل بعد مثلا ابوتراب خسروي با آن نثر خاص و در بعضي جاها آرکاييک. من در شعر همان طور که مي فرماييد با اين مشکل مواجه شدم، مي خواستم بداعت در فرم و زبان و اجرا درست کنم، اين که شد يا نشد نمي دانم، شما اهل تشخيص بايد بگوييد. اما در داستان اين اتفاق نيفتاد، يعني عمده اقبالي که به کتاب هاي من داشتند اتفاقا در بين اهالي ادبيات در شهرهاي بزرگ بود. ما براي تقويت زبان ادبي، بخصوص در داستان ناچاريم از دو حوزه، از دو آبشخور مهم و غني و بي بديل استفاده کنيم ؛ ادب قديم فارسي و متن هاي گذشتگان و زبان ها، گويش ها و لهجه هاي فارسي ايراني.
    
    آدم هاي داستان شما بعد از تمام شدن داستان، کجا مي روند؟
    معمولا حضورشان در زندگي کمابيش هست؛ کم رنگ و پررنگ. يکي از چيزهاي عجيب نوشتن براي من اين بوده که در روزگاري شخصيتي در داستان ساخته ام که بعدها پاسخي اساسي به سوالي بوده که هميشه دغدغه اش را داشته ام. يک خصيصه ديگر که در داستان براي من اهميت دارد اين است که زندگي واقعا يک فرصت محدود است و آدمي در مواجهه با مرگ مدام. اين که در بعضي از داستان ها بخشي از من، بخشي از گذشته من چه واقعي و چه استعاري ساخته مي شود و براي خودم از گزند در امان مي ماند، باشکوه است.
    
    به کدام يک از شخصيت هاي خلق شده تان نزديک تريد؟
    بعضي از اين شخصيت ها، به يک نحوي بازتاب دهنده بخشي از وجود خود من اند. البته بعضي. مثلا ميرجان در تاريک ماه، يا شيطنت هاي آن دو سه نوجوان در ساندويچ براي حيدر نعمت زاده، يا راوي نوجوان «مهندس برقکشاني» در مجموعه داستان زيباي هليل. در مورد آدم هاي ديگر داستان ها هم عرض کنم که مشابه شان را در اطراف، در ميان فاميل و دوست و غريبه بسيار ديده ام. مثلا شخصيت خاله بلقيس در ساندويچ براي حيدر نعمت زاده. يا شخصيت راوي اصلي در کشتگان قلعه زنگيان.
    
    من در شخصيت چوپان داستان ساندويچ، رسالتي ديدم، نجابت خاصي دارد، خلوت گزيده است، سلوک دارد،همين طور شخصيت نمکو در داستان سينيور.
    چوپان، شخصيت عزيزي دارد، بيابان به او يک سلوک معنوي داده، مهربان، بي شيله پيله و به قول جنوبي ها دل شريک است. يک دوست به معني واقعي است.
    
    آقاي عليمرادي اين نشانه شناسي هاي داستان را چگونه بايد درک کرد؟ مثلا بستني چه وقت يک نشانه است چه وقت خود بستني؟
    درست است که داستان از يک نظام نشانه اي چفت و بست دار و رابطه مند برخوردار است، اما آوردن نشانه و نماد و... زيادي متن را خفه مي کند. گاه اجازه نمي دهد خيلي از حوزه ها را در متن به طور طبيعي ساخت. مثلا فضا را. گاه هيچ کارکرد نماديني ندارند عناصر، اين که حتما نماينده يک سري مفاهيم عمدي باشند. شاعر، هنرمند و نويسنده از منظري دنيا را به خواننده نشان مي دهد که تازه است. مي گويد ماه را از اين زاويه ببين، همين. حتما منظورش داشتن کارکرد مفهومي، استعاري، نمادين از ماه نيست. در يکي از داستان هاي من از ماه اين توصيف آمده، البته نقل از حافظه: «ماه به ناخن چيده زني ميانسال و زيبا مي ماند.» که صرفا يک توصيف است و متن مصر نيست معنايي خاص متبادر و القا کند و همان طور که عرض کردم فقط توصيف جديدي از ماه است.
    
    حرف آخر؟
    ادبيات سفير رستگاري بشر است.
    
    صفحه بندي در دقيقه95
    دکتر احمد يوسف زاده
    نويسنده کتاب بيست و سه نفر
    ما جنوبي ها به او مي گوييم منصور. حتي شمالي هاي کرمان هم فاميلش را حذف مي کنند. وقتي مثلا کسي بگويد کتاب جديد منصور چاپ شده يعني منصور عليمرادي کتاب جديدي چاپ کرده. وقتي يکي بگويد اين شعر مال منصور است، بي شک منظورش منصور عليمرادي است.
    اين ايلياتي مرد جنوب، آرام است و بي آزار و عاشق سکوت شبانه. کلبه مجردي اش پر است از کتاب و کتاب و کتاب. من با اين جوان قابل در دفتر هفته نامه رودبارزمين روزهاي شيريني گذرانده ام. مسئول صفحه ادبي نشريه بود. با همه بدقولي اش، صفحه ادبي در دقيقه نود و پنج آماده مي شد و اين براي من غنيمتي بود. آن روز ها منصور بيشتر شاعر بود تا نويسنده . شعر «زيورک»اش نقل محافل بود و غزل عاشقانه:
    چشونت کصيده بلند آهن چشونت
    مث روزگار مو سرد و سياهن چشونت
    را عشاق شهر زمزمه مي کردند.
    توي همين روزهاي ابري کرمان بود که خبر تاراج دفينه هاي 7000 ساله جيرفت تا عتيقه فروشي هاي پاريس رسيد. منصور هم براي حفظ اين ميراث دست به کار شد و زيباي هليل را در صفحه ادبي رودبارزمين چاپ کرد. حال و هواي من وقتي داستان را با خوانش خود منصور مي شنيدم، شنيدني است.
    مردي خسته و بدهکار در طلب عتيقه اي که به کمک دلال ها آب کند و به زخم زندگي بزند در چاله بزرگي که کنده خواب مي رود و از آنجا به بعد اين منم که در شط کلمات سحر انگيز منصور غرق مي شوم و همراه با زني بالا بلند و سياه چشم 7000ساله، در دل تاريخ سفر مي کنم و از بازارهاي کرانه هليل سر در مي آورم پا به پاي زيباي سياه گيسوي هليل...
    «زيباي هليل» بعدها نام کتابي از منصور شد.
    روزي ديگر وقتي هفته دفاع مقدس بود و همه جا نقل ماهرويي رزمندگان و شهداي جنگ، در آبدارخانه کوچک نشريه از منصور که سنش به روزگار جنگ قد نمي دهد خواستم قصه اي با طعم شهادت بنويسد و اين چنين بود که «مهندس برق کشاني» به دنيا آمد و من هنوز که هنوز است از خواندنش سير نشده ام.
    حالا اين روزها منصور در ميان صاحبان قلم اسم و آوازه اي دارد و با تاريکماه خود را به جايگاهي در خور رسانده است.
    در کنار شعر و داستان، کاري کرده کارستان در حفظ فرهنگ شفاهي مردمان جنوب استان کرمان. افسانه ها، ليکوها، ضرب المثل ها هر کدام عنوان کتابي مجزاست از اين پژوهشگر جوان.
    اين روزها بچه هاي ايران طعم واژه هاي منصور را با «ساندويچ براي حيدر نعمت زاده» مزمزه مي کنند.
    
    * روزنامه نگار
    
    دفاع همزاد آدمي است / گفت و گو با منصور عليمرادي، نويسنده
    


 روزنامه جام جم، شماره 5067 به تاريخ 22/12/96، صفحه 12 (ادبيات)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 9 بار



آثار ديگري از "حامد عسكري"

  احساس سوختن به تماشا نمي شود ...
حامد عسكري*، جام جم 21/4/97
مشاهده متن    
  فضاي مجازي محل عرض اندام آدم هاي قدكوتاه / گپ و گفتي با كوروش تهامي
حامد عسكري، جام جم 20/4/97
مشاهده متن    
  گفت و گوي بوق اشغالي با شاعري كه عاشق خودنويس است / فردوسي هرگز سوار پرايد و هواپيما نخواهد شد!
حامد عسكري *، جام جم 14/4/97
مشاهده متن    
  ان شاء ا... كارم با شهادت تمام شود / محمدرضا شهيدي فر ميهمان اين هفته «بوق اشغال» جام جم
حامد عسكري *، جام جم 10/3/97
مشاهده متن    
  ادب رفاقت
حامد عسكري*، جام جم 27/2/97
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه مطالعات در دنياي رنگ
متن مطالب شماره 1 (پياپي 28)، بهار 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است