|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران97/2/26: گردشگاه زيباي بدبختي
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6857
دوشنبه بيست و نهم مرداد ماه 1397



خدمات سايت




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 6781 26/2/97 > صفحه 9 (گزارش) > متن
 
      


گردشگاه زيباي بدبختي
كوچه به كوچه در پي آسيب هاي اجتماعي «بومهن»

نويسنده: ترانه بني يعقوب


    
    - مي خواي من رو با خودت ببري؟
    - نه نمي برم.
     - مهناز رو چي؟ اون رو حتماً مي خواي با خودت ببري!
    - نه مهناز رو هم نمي برم.
    اينها سوالهايي است که ميثم دو سال و نيمه با آن لحن بچه گانه اش از من مي پرسد. تقريباً از هرکسي که به خانه شان مي آيد، همين سوال ها را مي پرسد. مددکار همراهم توضيح مي دهد آنقدر بچه را با خودشان براي گدايي برده اند که دائم فکر مي کند هرکس به خانه شان مي آيد موقع رفتن آنها را هم مي برد گدايي. براي يک روز سخت، گرسنه و تشنه لابد. از چيزهايي مي ترسد که حتي هيچکدام از ما نمي توانيم تصورش را بکنيم. ترس هاي يک کودک دو ساله. کودکي که دو ماه است، مادر 22 ساله اش را با خودکشي از دست داده؛ درست جلوي چشمانش.
    از ميثم مي پرسم دلت نمي خواهد با من بيايي برويم گردش؟ صورت کوچکش را درهم مي کند: «نه من فقط دوست دارم، توي خونه بمونم و بازي کنم.» ميثم را در يکي از محلات حاشيه اي «بومهن» مي بينم. با اينکه دو ساله و نيمه است خوب حرف مي زند. زير آفتاب کم رمق ارديبهشت ماه توي يک فرغون که با تور و بالش و عروسک تزئين شده نشسته؛ کالسکه دست سازشان. خواهر 4 ساله اش دور و برش مي چرخد. گاهي مثل يک مادر به او سرکشي مي کند و بقيه وقتش را هم صرف شستن ظرف هايي مي کند که مي گويد ظرف هاي مادرش مهساست. کاسه و بشقاب هاي چيني را زير آب مي برد، مي سابد و مي گويد اينها براي مامانم است.
    هر دو اين روزها پيش مادربزرگشان زندگي مي کنند، دريک اتاق کوچک و بهم ريخته. گوشه و کنار اتاق، ظرف و لباس ريخته. همه جا آشفته است. زن ضجه مي زند و از مرگ دخترش مي گويد. دختري که 12 سالگي شوهر داد و 22 سالگي به خاک سپرد: «واي واي از دست رفت. نمي دوني براي اينکه بچه اولش دختر بود، چه بلايي سرش آوردند. آنقدر که بچه ام با بيل کوبيد توي شکم خودش که کارش رسيد به بيمارستان. آخرش هم عاقبتمان شد اين. اين دو تا را براي من گذاشت و رفت. ميثم، مهناز بياييد داستان مرگ مامان مهسا رو براي خاله بگين؟»
    از زن مي خواهم بچه ها را رها کند از گفتن اين داستان دردناک. مي گويد:«همه چيز جلوي چشم خودشون اتفاق افتاد. هر روز چند بارتعريفش مي کنند...» مهناز4 ساله از راه مي رسد: «الان عکس مامانم رو نشونتون مي دم تا دق کنين!» عکس چهره جوان مهسا را قابي آبي رنگ دربرگرفته. کودک چنان چسبيده به قاب عکس و خيره شده به نگاه مادرش که به سختي قاب عکس را نشانم مي دهد. چند ثانيه اي به لبخند مهسا زل مي زنم. شناسنامه اش را هم مي آورند. شناسنامه پاره پوره زني که قبل ازعيد نوروز امسال به زندگي اش پايان داد؛ که خسته بود از زندگي با همسري معتاد، که باعث اعتيادش او بود، که زندگي خودش و دو بچه اش را سياه کرده بود.
    مادر مهسا پراکنده حرف مي زند. مي گويد دختر ديگرش را هم درهمين سن و سال شوهر داده و او الآن در خاک سفيد زندگي مي کند و شوهري دارد که خدا نصيب کسي نکند. حتي نمي گذارد با آنها تماس بگيرد. لب مي گزد که مبادا اين دختر هم به سرنوشت مهسايش دچار شود... مي گويد دختر با خوردن قرص به زندگي اش پايان داده. روز قبل از مرگش او را ديده بود: «واي واي که چقدر آن روز قشنگ شده بود. گفتم مامان مي دوني از کي غذا نخوردم؟ دلم برنج و مرغ مي خواد. هوس غذا کردم. بچه ام رفت برنج آورد، برنج و مرغ برايم درست کرد. فرداش وقتي آمد، نفهميدم چرا آنقدر حالش بده. خرخر مي کرد و چشماش کج شده بود...» مهناز ميان حرفهايمان مي دود: «مامانم مرد. خودش را کشت...» احمد 10 ساله برادر مهسا بقيه داستان تلخ را برايم تکميل مي کند سه بچه دائم از مرگ سخن مي گويند... عروسکي روي ديوار چسبانده اند. مهسا به بچه ها و مادرش سپرده هر وقت دلشان تنگ شد، به اين عروسک نگاه کنند. عروسکي که معتقد بود به قشنگي خود اوست.
    دوباره به حياط خانه پا مي گذارم.عروسک پلنگ صورتي را مي بينم که بچه ها از درختي آويزانش کرده اند. پلنگ را دار زده اند. بچه ها حالا به خاطر گرفتن چند آبنبات سر هم داد مي زنند، موهاي هم را مي کشند، جيغ مي زنند. ميثم دو سال و نيمه به مادربزرگش حمله مي کند. موهاي سرش را مي کشد. لگدش مي زند... مادربزرگ به ما نگاه مي کند: «واي که با اين يتيم مانده ها چه کنم؟» پدر بچه ها معتاد است و اگر هم گاه گاهي سراغي از بچه ها مي گيرد براي اين است که آنها را به گدايي ببرد. مادر مهسا اعتمادي به او ندارد همان که زندگي دخترش را به آتش کشيد.عاقبت بچه ها چه خواهد شد؟»
    مددکار همراهم برايم توضيح مي دهد که چطور بومهن از توابع شهرستان پرديس در 50 کيلومتري تهران جايي است که انگار فراموش شده. متعجب است که چرا کسي اين همه آسيب اجتماعي را در اين شهر کوچک نمي بيند. نمي خواهد ببيند. اين شهر شده محل عبور مسافران خوشحالي که از آن مي گذرند و به نظرشان ييلاق خوش آب و هوايي مي آيد. شهري تاريخي که حالا پر است از محلات حاشيه اي و فقر و اعتياد در آن بيداد مي کند. کودکان بي شناسنامه، کودکان معتاد، ازدواج کودکان که نتيجه اش زندگي مهسا ومهساهاست. او که در 12 سالگي لباس سفيد عروسي پوشيد و در 22 سالگي کفن سفيد.
    از خيابان هاي بومهن مي گذريم. ديوارهاي رنگي سمت راست يکي از گذرگاه هاي اصلي بومهن نظرم را جلب مي کند. ديوارها يکي در ميان نارنجي، قرمز و زرد شده اند. مي گويند شهرداري براي زيباسازي محيط اين طرح را داده. محله «تپه عبدوس» يا همان خيابان سبزواري. محله هاي حاشيه اي بومهن اما در سمت مقابل مان قرار گرفته. محله «غربت» در انتهاي بلوار چمران و «اوزون تپه» در سمت ديگرش. نام محله غربت برايم آشناست، همان محله اي که علي نوزاد معتاد را در آن پيدا کردند. بچه از شدت درد و خماري ناله مي کرد که داوطلبان جمعيت امام علي (ع) نجاتش دادند. علي درمان شد و الآن دو سال و نيمه است و در بهزيستي زندگي مي کند. اما علي، رويا، ميثم و مهنازهاي زيادي درهمين حاشيه ها يا در خطر اعتيادند يا از خماري به خود مي پيچند. بيشتر خانه هاي محله روي بلندي بنا شده اند. يکي از آلونک ها که يک اتاق 12 متري است محل زندگي خانواده اي است که از فروش ضايعات و زباله، روزگار مي گذراند.
    جلوي در ورودي پر است از آشغال. چند اردک رها در زباله ها مي چرخند. زن هر روز با وانت زباله جمع مي کند. مرد چند سالي است تصادف کرده و خانه نشين شده. کنار اتاق چمباتمه نشسته؛ خميده، مچاله، زرد و زار. مي گويد ماهي 500 هزار تومان به شهرداري مي دهد تا اجازه دهند ضايعات جمع کنند. به قول زن کد مي دهند که کارشان را قانوني کنند. اما درآمدشان از روزي 20 -30 هزار تومان بيشتر نمي شود، گاهي هم از آن کمتر. بيشتر زباله ها را از رودهن جمع آوري مي کنند.
    
    

    
    در گوشه اي از اتاق وسايل خانه را با کارتن روي هم چيده اند؛ جهيزيه دخترشان نگار. نگار 14 ساله که دو سال است به عقد پسر يکي از اقوام نزديک شان درآمده. نمي دانم چرا تا اسم ازدواج در اين سن و سال را مي شنوم چهره مهسا جلوي چشمانم سبز مي شود، در آن قاب آبي با لبخند محزونش. رو به زن مي پرسم چرا دخترت را در اين سن و سال شوهر دادي که به جاي زن، مرد خانه پاسخم را مي دهد:
    «داماد هم بدبخت سن و سالي ندارد.17 ساله است. من هم راضي نبودم اما امان از اين فاميل ما. مي گويند، دختر 15 - 16ساله ديگه پلاسيده. همه توي اين سن بچه دارند.»
    زن هم کلافه است. براي اينکه دختر عقد کرده اش را به شهر ديگري فرستاده و فاميل داماد مدام گلايه مي کنند که چرا دختربچه خانه داري بلد نيست و چرا بلد نيست غذا بپزد و يکسره اذيتش مي کنند. زن در جوابشان مي گويد که دخترش تا همين چند وقت پيش عروسک بازي مي کرده. کلاس ششم بوده وعاشق درس و مشقش. خودش 29 ساله است و قسم مي خورد که دختر ديگرش را تا 20 سالگي شوهر ندهد.
    از وضعيت آب و برق محله هم گلايه دارند. آب و برقي که به قول زن قاچاقي است: «ما حموم هم نداريم. نمي دوني با چه مصيبتي زمينش را خريديم و اين اتاق را ساختيم. نمي تونستيم مدام از اينجا به آنجا بريم و مستاجري کنيم، ديگه نمي شد. گاز هم که نداريم و زمستونها خودش مصيبتي يه.»
    انتهاي مسير خانه شان چند اتاق سوله مانند مي بيني که چهار سگ مقابل شان بسته شده. سگها چنان پارس مي کنند و بالا و پايين مي پرند که پاي هر آدم شجاعي را هم سست مي کند. يک زن و سه فرزندش آنجا زندگي مي کنند. آشپزخانه شيشه مرد يا همدستانش چندي پيش لو رفته. مرد زنداني است و حالا زن و سه بچه اش تنها مانده اند. بچه ها هيچکدام مدرسه نمي روند. کوچکترين بچه يک سال و نيم بيشتر ندارد. مددکار همراهم مي گويد وضعيت اين سه بچه و زن واقعاً نگران کننده است و ممکن است بچه ها هم مواد فروشي کنند. زن مي نالد: «چه کنم؟ پايم را از خانه بيرون نمي گذارم. همين سگ ها مراقبند. اصلاً گل بگيرند زندگي را که مرد بالاي سرش نباشه. هفته اي يک بار مي ريم ملاقاتش.»
    زن از مدرسه هاي محله هم گلايه دارد؛ اينکه معلم ها با بچه ها بدرفتاري مي کنند و با خشونت بچه ها را نسبت به تحصيل دلسرد مي کنند. صداي پارس سگ ها دوباره مرا به خود مي آورد. بچه ها تقريباً از محدوده تعيين شده خودشان پا بيرون نمي گذارند.
    خانه ديگري که به آن مي رويم بر يک بلندي قرار گرفته. اتاقکي دود گرفته پر از آدم و مادربزرگي که از چند بچه نگهداري مي کند. مردها اعتياد دارند. زنها از شوهران پر از خشونت شان جدا شده اند و بچه ها رها و بدون شناسنامه در اين آلونک بدون هيچ امکاني زندگي مي کنند. دختر بچه دلش مي خواهد مدرسه برود اما شناسنامه ندارد. مادرش هم بي شناسنامه است و عقد رسمي نشده. پسر بچه هفت ساله هم بي شناسنامه. مادربزرگ آنها را زير سقفي جمع کرده و بچه ها با جمع کردن زباله و تکدي گري و... روزگار مي گذرانند. بچه هاي بي پناه از صبح تا شب در خيابان ها سرگردانند. حالا همه اعضاي خانواده با داد و فرياد حرف مي زنند. مادري آمده پسرکش را ببيند. شوهرسابق زن از راه مي رسد و جيغ و فرياد راه مي اندازد که زن حق ديدن بچه اش را ندارد. مردي که خودش بارها با افتخار مي گويد سه زن دارد، ميانه داري مي کند. از زن اول و دومش مي گويد که در تهران ساکنند واعتياد دارند. زن سوم همراه اوست. اوهم اعتياد دارد و اميدوار است مرد بالاخره زن هاي اول و دومش را رها کند و با او زندگي کند. خيره به دعوا و مرافعه شان نگاه مي کنيم. بچه هاي بي گناه هم مجبورند به اين حرفها گوش دهند. صداها درهم مي پيچد، بلندتر مي شود، ديگرهيچ صدايي نمي شنوم. درست مثل صحنه يک نمايشنامه تراژيک باورنکردني.
    به محله اي با ديوارهاي رنگي برمي گرديم، محله اي آرام و با بافت سنتي. لابد همان تصويري که بايد ازهمه محلات بومهن در ذهن داشت اما واقعيت چيزي ديگري است. واقعيتي زير لايه هاي زيرين شهر.
    
    

    
    برش
    
    بافت ناهمگون ، ريشه آسيب هاي اجتماعي
    بهنام زنگي، فعال اجتماعي و مشاور اجتماعي و فرهنگي شورا و شهرداري بومهن با بيان اينکه اين شهر 90 هزار نفر جمعيت دارد اما تنها 10تا 20 درصد اين جمعيت بومي است مي گويد اين وضعيت هم فرصت است هم تهديد: «بسياري از شهرهاي ايران به صورت غير طبيعي رشد کرده اند و اين مسئله باعث ناهنجاري هاي زيادي شده. بومهن يک شهر مهاجرپذير است و هويت واحد و يکپارچه ندارد. اين بافت ناهمگون علت اصلي رشد آسيب هاي اجتماعي است. افرادي که به قانون تمکين ندارند و مشارکت پذيري اجتماعي شان پايين است.»
    به گفته اين استاد دانشگاه تربيت مدرس، مهاجرت هاي زياد به اين شهر و تشکيل کلوني هاي جمعيتي اين مهاجران در نقاط مختلف موجب شده نابساماني و آشفتگي اجتماعي در اين شهر موج بزند و بافت يکپارچه آن را تحت تاثير قرار دهد و فرصتهاي برابر را از ساکنان اين شهر بگيرد.80 درصد مهاجران براي پيدا کردن شغل به اين شهر آمده اند؛ برخي موفق به پيدا کردن شغل شده اند و برخي هم بيکارند و به رشد حاشيه نشيني و اعتياد در شهر دامن زده اند. شايد به همين دليل اکنون بومهن يکي از مراکز اصلي بازپروري معتادان است و در هر خيابان چند مرکز بازپروي ديده مي شود.
    با اين همه دکترزنگي تاکيد مي کند از شرايط طبيعي، انساني و گردشگري اين شهر بايد براي ساماندهي شرايطش استفاده کرد: «بومهن باغات و زمين هاي کشاورزي خوبي دارد و در شاهراه اصلي عبور و مرور تهران و مازندران است. همين ظرفيت مي تواند به مقصد گردشگري تبديل شود و ريه تنفسي براي تهران باشد. بومهن به دليل مهاجرت از نقاط مختلف کشور و تنوع قوميت در آن به عنوان «بوم شهر اقوام ايراني» نامگذاري شده و بخشي از اين پروژه هم اجرا شده است. يعني تلاش شده يک تهديد به فرصت تبديل شود.
    ماهم سعي مي کنيم امکان تعامل و گفت وگو بين اقوام را فراهم کنيم. طرح «بوم شهر اقوام ايراني» در صورت اجرا، مي تواند بومهن را به الگويي براي شهرهاي مهاجرپذير کشور تبديل کند که عامل تنوع قوميتي را به عنوان سرمايه اجتماعي و فرهنگي به کار گرفته و از آن براي اشتهار و توسعه فرهنگي شهر استفاده کرده است.

    
    
    
    
    گردشگاه زيباي بدبختي / كوچه به كوچه در پي آسيب هاي اجتماعي «بومهن»
    


 روزنامه ايران، شماره 6781 به تاريخ 26/2/97، صفحه 9 (گزارش)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 33 بار
    



آثار ديگري از "ترانه بني يعقوب"
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
مجله دانشكده پرستاري و مامايي همدان
متن مطالب شماره 2 (پياپي 62)، خرداد و تير 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است