|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران97/3/23: استهزاي غرش تانك ها
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6907
سه شنبه 1 آبان 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

خدمات سايت




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 6801 23/3/97 > صفحه 14 (پايداري) > متن
 
      


استهزاي غرش تانك ها
گزارشي از رادمردي هاي شهيدمحمد فاضل، دانشجوي نخبه دانشگاه شريف

نويسنده: نصرت الله محمودزاده


    
    وقتي افراد گروه اخلاص، وارد سوسنگرد شدند که هنوز سر و کله عراقي ها در شهر پيدا نشده بود. دشمن از شهر فاصله داشت. لحظه ها بسختي مي گذشت. محمد فاضل و بچه هاي گروه اخلاص در تب و تاب درگيري با عراقي ها دويدند سمت ميدان اصلي. وضعيت بسيار آشفته بود و نمي دانستند تکليف چيست. تاريکي بر شب سنگين تاسوعاي سوسنگرد خيمه زده بود. صداي رگبار و گلوله تانک لحظه اي قطع نمي شد. ديگر دانشگاه براي فاضل جذابيتي نداشت، شايد حال و هواي جنگ بود که اين جذابيت را کم رنگ مي کرد و تا وارد دود و باروت جبهه نمي شد، قدرت تصميم گيري برايش سخت بود. خيلي ها برايش استدلال مي آوردند که بنشيند پاي درس و براي خودش و آينده کشور مهندس قابلي شود. محمد اما وقتي مي افتاد به سبک و سنگين کردن، دلش سمت جبهه را مي گرفت. وقتي فرماندهان سپاه او را شناختند، از رفتنش به جبهه جلوگيري کردند تا از او در پست­ هاي کليدي استفاده کنند. محمد اما نماند و خودش بي اسلحه رفت سه راه سوسنگرد و پريد پشت يک وانت گذري تا رسيد سوسنگرد.
    بچه هاي گروه اخلاص سمت رودخانه خيز برداشتند و در انتهاي خيابان به تعدادي عراقي هجوم بردند، فاضل دويد همان سمت. آتش سنگين دشمن، بچه ها را مجبور به عقب نشيني به سمت مرکز شهر کرد. فاضل آخرين رگبار را سمت عراقي ها گرفت.
    زمزمه عملياتي بزرگ، توجه فاضل را جلب کرده بود. او در مقر فرماندهي سپاه هويزه دنبال علم الهدي مي گشت تا با او هماهنگ شود. علم الهدي همچنان نيروها را تشويق به پيشروي مي کرد. يک تانک عراقي در حال فرار بود. يکي از بچه هاي گروه اخلاص زانو زد و يک موشک به طرفش شليک کرد. بچه ها در دشت پراکنده شدند. بيشتر عراقي ها تانک و تجهيزات خود را رها کرده و به روستاها پناه برده بودند. براي جمع آوري غنايم از کسي کاري ساخته نبود.
    ناگهان فاضل راهش را به سمت تانک در حال مقاومت ، کج کرد و دويد. ايستاد و با آرپي جي شليک کرد. موشک کلاهک تانک را منهدم کرد و دود از آن بلند شد. راننده تانک تلاش مي کرد خود را از تانک بيرون بکشد، اما در ميان شعله آتش شعله ور شد. فاضل دويد سمت تانک و عراقي را نجات داد.
    دوست نداشت جنگندگي را در کشتن خلاصه کند. از روي خشن جنگ گريزان بود. وقتي آن عراقي را نجات مي داد، دنبال انسانيت در دل جنگ مي گشت. مي خواست مثل عراقي ها نجنگد و دنبال گم شده خود بود. يک بار که پدرش ميزبان دکتر شريعتي بود، دکتر از سوالات کنجکاوانه محمد نوجوان، پي به نگاه تيز او به آينده برده بود. او دست محمد را توي دست پدر گذاشت و گفت: «حاج آقاي فاضل، قدر اين بچه را بدان. او جواهر است.» محمد در نوجواني به شعر مولوي و حافظ روي آورده بود.
    بعد نماز صبح، براي رفتن به خط مقدم مهيا شدند، هنوز منطقه ساکت بود. ساعت هشت صبح سر و کله دو فروند هواپيماي عراقي پيدا شد و بعد هم توپخانه دشمن شروع به کارکرد.
    حضور فاضل در تصرف لانه جاسوسي، تا چند ماه حتي از نگاه خودي ها مخفي مانده بود، دليلي نداشت نزد کسي در موردش صحبت کند و کسي سردرنمي آورد آنها چه مي کنند. بعداً معلوم شد که او در هسته مرکزي دانشجويان پيرو خط امام قرار دارد. کارشان بي سروصدا و کاملاً محرمانه و مخفي بود. فقط نفرات اصلي در جريان کارشان قرار داشتند. او با چند دانشجوي دانشگاه شريف و تعدادي از دانشگاه اميرکبير و علم وصنعت و چند دانشگاه ديگر دورهم جمع شدند و نقشه کشيدند. شروع کارشان در پوشش تظاهرات 13آبان بود، اما نگفته بودند که مي خواهند چه کار کنند. مسير تظاهرات را به نشانه اعتراض به عملکرد دولت امريکا به سمت سفارت تغيير دادند و شعارهاي ضدامريکايي را شدت بخشيدند. تعداد دانشجويان هر لحظه بيشتر مي شد. خيابان طالقاني يک پارچه پر شد از دانشجويان خشمگين از امريکا. کم­ کم مردم هم وارد تظاهرات شدند.
    خيابان هاي اطراف سفارت بيست و چهار ساعته پر از جمعيت بود و دل دانشجويان قرص شده بود. نخستين اسناد را که ترجمه کردند، فهميدند درست آمده اند و آن سفارت، مرکز جاسوسي و توطئه است. بعد که امام کارشان را انقلاب دوم تفسير کرد، کمي سروسامان گرفتند. وقتي هم امريکايي ها در جريان عمليات طبس، براي نجات گروگان ها شکست خوردند، آنها را در شهرهاي مختلف پخش کردند و ديگر از طرف سران امريکا عکس العملي مشاهده نشد. فاضل با يک خيز کمي جلوتر رفت تا به خاکريز خط اول رسيد و در انتظار دستور پيشروي.
    تانک ها پشت سرشان در فاصله صدمتري موضع گرفته و به سوي خاکريز عراقي ها که در يک کيلومتري مستقر بودند، شليک مي کردند. فاضل متوجه سمت راست جاده شد که علم الهدي فعال شده بود. فاضل رفت تو فکر، «چرا دستور حمله صادر نمي شود؟ اين همه معطلي براي چيست؟ عراقي ها دارند به ما نزديک تر مي شوند.»
    ناگهان بي سيم چي فرياد زد: «دستور پيشروي صادر شد. آماده باشيد.»
    علم الهدي سراسيمه حرکت کرد. اندکي بعد، همه از خاکريز بالا رفتند و سمت تانک ها خيز برداشتند. دوباره سروکله هواپيماها پيدا شد. چند لحظه بعد، صداي انفجار مهيبي از پشت سر شنيده شد. شک و ابهام، تمام وجود فاضل را فرا گرفت. با وجود اين، رو به بچه ها کرد و گفت: «سريع بر گرديد سر جاي اول.»
    فاضل حس مي کرد پشت خاکريز، حال و هواي ساعت قبل را ندارد؛ چقدر خلوت شده بود. از تانک هاي خودي خبري نبود. اوضاع مشکوک به نظر مي رسيد و بدون اطلاع، پشت بچه ها را خالي کرده بودند. کسي پاسخ بي سيم چي را نمي داد. حرف هاي ضد و نقيضي از بي سيم شنيده مي شد، جملاتي از اين قبيل «مجبورم تانک را رها کنم.»
    کسي با عقب نشيني موافق نبود. دو نفر به زمين افتادند. يک رگبار ديگر کافي بود که بقيه را به زمين بريزد. فاضل سمت يک کپه خاک خيز برداشت و سپس کنار جاده را گرفت و عقب کشيد. بين راه، يکي از زخمي ها را بلند کرد و او را عقب کشاند.
    صداي تيراندازي دشمن نزديک تر شد. سه نفر خسته و کوفته، به سختي خودشان را جلو مي کشيدند. دنبال آرپي جي بودند که به جنگ تانک ها بروند. ناگهان يکي از آنها به خودش پيچيد و در خاک غلتيد. فاضل دويد سمت او، پذيرفته بود که در محاصره قرار گرفته و هيچ راه نجاتي نبود.
    فاضل کنار جاده به سمت نزديک ترين تانک شليک کرد. حالا او ماند و دو نفر ديگر. خورشيد رسيده بود به انتها و نورش بي رمق بود. انگار از آنجا زل زده بود به نبرد بچه ها. ويزويز گلوله ها تمامي نداشت. فاضل با چند خيز نفسگير، کمي عقب کشيد. يک هو مثل پلنگ از جا کنده شد. هنوز دو نارنجک داشت. از پشت جاده مي توانست نارنجک را پرت کند سمت چند عراقي تا مانع پيشروي آنها شود. احساس مي کرد به خوشبختي نزديک شده است و در عالمي ديگر فرو رفت. چشم چرخاند رو به آسمان.
    انگار کسي صدايش مي زد. قلبش به تندي مي تپيد و صورتش گُر گرفته بود. نگاهش عراقي ها را مي پاييد، اما وجودش در عرش و شادي وصف ناپذير سير مي کرد. «نزديکي به خدا چقدر لذت بخش است.» حالا از آن تفالي که به قرآن زده بود، بهتر سر درمي آورد. آيه اي در برابر خود مشاهده مي کرد که خلاف توصيه دوستان و اقوام بود.
    «به برجاي ماندگان بگو: به زودي به سوي قومي سخت زورمند دعوت خواهيد شد که با آنان بجنگيد، يا اسلام آورند. پس اگر فرمان بريد، خدا شما را پاداش نيک مي بخشد، واگر روي بگردانيد، شما را به عذابي پر درد معذب مي دارد.» بي شمار اين آيه را تکرار کرد. هر بار که وسوسه هاي شيطاني سراغش مي آمدند و او را از رفتن به جبهه منع مي کردند، موي بدنش سيخ مي شد. لبخند بر چهره اش نشست. جنگ در نظرش به شکلي ديگر مجسم مي شد و آن وعده هاي خدا را در برابر خود مي ديد. انگار آسمان زميني شده بود که با او همصدا شود.
    انگار همه شيريني لحظات شهادت بچه هاي گروه اخلاص نصيبش شده بود. مرگ در نظرش خوار و ذليل شده و ترس چه کم رنگ شد. دوروبرش فقط دود و گرد و خاک بود. انگار فرمانده عراقي متوجه شده بود که تنها با چند نفر رودر رو است. غرور فاضل انگار بدجوري عراقي ها را جوشي کرده بود. در خيز بعدي به شهيدي رسيد که کنارش آرپي جي افتاده بود. آن را برداشت و دويد. يک عراقي پشت مسلسل روي تانک، چشم تيز کرده بود تا هر جنبده اي را به رگبار ببندد. چشمش که به فاضل افتاد، تعجب کرد. لحظه اي تامل براي فاضل کافي بود. نفس در سينه حبس کرد و موشک آر پي جي را شليک کرد.
    لحظه اي بعد، تيربارچي پرت شد هوا. صادقي دويد تا رسيد به او. يک تانک جلو کشيد و شليک کرد. گلوله سينه جاده را شکافت و يک ترکش سرخ و مذاب خيز برداشت. ترکش شکم فاضل را چاک داده بود. وقتي صادقي بالا سرش رسيد که نفس هاي آخر را مي کشيد. کمي نفس گرفت و چهره اش به خنده باز شد. نگاهش قفل نگاه صادقي شد و بسختي گفت: «به پدر و مادرم سلام برسان.»
     انگار نفس کم آورده باشد، کلامش پاره شد. هر چه توان داشت، به کار گرفت و بريده و نارسا ادامه داد: «اللهم تقبّل هذه القربان.» و فاضل براي هميشه آرام گرفت. تمام اين لحظات به دقيقه اي بيشتر طول نکشيد. صادقي به رگبار يک عراقي از آن سوي جاده به خود آمد. قطرات اشک را پاک کرد و با يک خيز بدون پيکر فاضل آنجا را ترک کرد. دو، سه بار نگاهش به عقب برگشت، جز پيشروي تانک ها چيزي نمي ديد.
    هوا که تاريک شد، کمي آرام گرفت. سکوتي مرگبار دشت هويزه را فرا گرفت. آخرين فرد گروه اخلاص به هويزه رسيد، اما با کوله باري از رمز و راز اين گروه. صادقي دور دست ها را نظاره مي کرد. فاضل کنار جاده به سمت نزديک ترين تانک شليک کرد. حالا او ماند و دو نفر ديگر.
    استهزاي غرش تانک ها / گزارشي از رادمردي هاي شهيدمحمد فاضل، دانشجوي نخبه دانشگاه شريف
    


 روزنامه ايران، شماره 6801 به تاريخ 23/3/97، صفحه 14 (پايداري)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 13 بار
    



آثار ديگري از "نصرت الله محمودزاده"
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
نشريه مديريت محيط زيست و توسعه پايدار
متن مطالب شماره 1 (پياپي 3)، 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است