|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق 97/3/23: يك كافكا براي تاريخ ادبيات كافي است
magiran.com  > روزنامه شرق  >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3172
دوشنبه بيست و هشتم خرداد ماه 1397



خدمات سايت




 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 3169 23/3/97 > صفحه 8 (ادبيات) > متن
 
      


يك كافكا براي تاريخ ادبيات كافي است
گفت و گو با ناصر غياثي به مناسبت انتشار «كافكا در خاطره ها»

نويسنده: پيام حيدر قزويني


    
    بعد از مرگ كافكا آثار او با تفسيرهاي مختلف و متعددي روبرو شدند و از پي اين تفسيرها كم كم چهره هايي خيالي نيز از خود او ساخته شد كه گاه اين چهره ها در تضاد با يكديگر قرار داشته اند. اگرچه اين موضوع در مورد بسياري ديگر از نويسندگان هم صادق است اما درباره كافكا ماجرا كمي پيچيده تر است چراكه زندگي شخصي او و خاصه آثارش تفسيرهاي متضاد و گوناگوني را ممكن مي سازند. چهره هاي ساخته شده از كافكا به سوء تفاهم ها و كليشه هاي مختلفي از او دامن زده اند. در ايران و از همان ابتدايي كه كافكا از طريق هدايت به ما معرفي شد، همواره كافكا را از پشت عينك هدايت ديده ايم؛ ميان كافكا و هدايت البته شباهت هاي زيادي وجود دارد اما به خاطر جايگاه هدايت براي ما بوده يا چه، ما تفاوت هاي ميان اين دو را نديده ايم و در اينجا انگار سايه هدايت بر كافكا افتاده است. امروز به واسطه نامه ها و يادداشت هاي روزانه و ديگر مدارك موجود تقريبا هيچ نقطه مبهم و ناآشكاري در زندگي كافكا وجود ندارد و حتي روزشمار زندگي اش را هم درآورده اند. بااين حال هنوز هم مي توان پرسيد كه چهره هاي متعددي كه به كافكاي واقعي الصاق شده چقدر واقعي اند و چقدر ساختگي. اين روزها كتابي با عنوان «كافكا در خاطره ها» با عنوان فرعي از «دبستان تا گورستان» با ترجمه ناصر غياثي از طرف نشر نو منتشر شده كه در آن با خاطرات آدم هاي گوناگوني كه در دوره هاي مختلف زندگي كافكا با او ارتباط داشتند روبرو مي شويم. در اينجا از خدمتكار خانه و كارآموز مغازه پدر گرفته تا همكلاسي ها و دوستان و ناشران، هر يك خاطرات خود از كافكا را روايت كرده اند. البته در ميان اين خاطرات همچنان تناقض هايي مي توان يافت اما اين خاطره ها به نوعي مكمل يكديگرند و در كنار هم چهره اي جاندار از كافكا ساخته اند گرچه بعد از خواندن كتاب باز هم اين مسئله مطرح مي شود كه آيا اصلا مي توان تصويري كامل از كافكا ارايه داد. «كافكا در خاطره ها» به كوشش هانس گردكوخ، كه از سال 1982 مديريت چاپ تطبيقي آثار كافكا را برعهده داشته، منتشر شده است. به مناسبت انتشار اين كتاب با ناصر غياثي گفت وگويي كرده ايم و با او درباره اين كتاب و همچنين چهره هاي مختلف ساخته شده از كافكا صحبت كرده ايم.
    
     «کافکا در خاطره ها» تازه ترين ترجمه شماست که اخيرا به چاپ رسيده است. در ميان آثاري که در اين سال ها ترجمه کرده ايد، کافکا چهره اي محوري بوده است. اولين آشنايي جدي شما با کافکا به چه زماني برمي گردد و به واسطه چه ويژگي هايي جذب او و آثارش شديد؟
    اجازه بدهيد با آشنايي غيرجدي‫ام با کافکا شروع کنم. دوازده، سيزده ساله بودم که در کتابخانه‫ پربار برادرم دکتر محمدتقي غياثي در خانه‫مان دو کتاب «مسخ» و «پيام کافکا»ي هدايت را ديدم و از آن‫جا که هرچه به دستم مي‫رسيد مي‫خواندم، اين دو کتاب را هم برداشتم و خواندم. طبيعي‫ست که چيزي نفهميدم. اما کلمه‫ کافکا در ذهنم حک شد. بزرگ تر که شدم و از «امشب اشکي مي‫ريزد» و داستان‫هاي پليسي ميکي اسپلين عبور کردم و به آثار بهرنگي و درويشيان و ديگران که در ايام جواني نسل ما خواندن‫شان از نان شب واجب‫تر بود، رسيدم، هربار هرجا که اسم کافکا را بر بالاي کتابي يا داستاني مي‫ديدم، آن را مي‫بلعيدم. آن زمان‫ها فقط «پزشک دهکده» و «گفتگو با کافکا»ي گوستاو يانوش به ترجمه‫ آقاي دکتر فرامرز بهزاد و «نامه به پدر» به ترجمه‫ آقاي فکري‫ ارشاد منتشر شده بود. گاه‫گداري هم در برخي از جُنگ‫ها ترجمه‫ داستاني از کافکا منتشر مي‫شد. کتاب جيبي‫اي هم منتشر شده بود با عنوان «فرانتس کافکا» نوشته‫ سوکل و ترجمه‫ مرحوم اعلم که شرکت سهامي کتاب‫هاي جيبي در سال 1351 بيرون آورده بود. (البته تلفظ دقيق اسم نويسنده‫ کتاب زوکل است). اين يکي را هنوز هم دارم. باري بعد که به آلمان رفتم و دانشجوي ادبيات آلماني شدم، محال بود در هر ترم پاي ثابت يکي از کلاس‫هاي مربوط به کافکا نباشم.
    نخستين چيزي که مرا جذب کافکا کرد، هاله‫ پر رمزورازي بود که زندگي، شخصيت و داستان‫هاي او را دربرگرفته بود. بعد در اقليت بودنم، هم از نظر زباني (زبان مادري من گيلکي‫ست) و هم از نظر مليت (زندگي به عنوان يک ايراني در آلمان) به هم‫ذات‫پنداري‫ام با کافکا دامن زد. او هم يک کليمي بود که زبان مادري‫اش آلماني‫ست و در اوايل قرن نوزدهم در يک جامعه‫ غيرکليمي و چک‫زبان زندگي مي‫کرد. و سرانجام انبوه نامه‫هاي باقي‫مانده از او که به کمک آن‫ها به راحتي مي‫توانستم به درونيات و خلق و خو و جزييات زندگي کسي که ادبيات مدرن با او آغاز شد، سرک بکشم و از نحوه‫ زندگي‫اش سردربياورم.
    
     آيا از ابتدا برنامه خاصي براي ترجمه آثاري از کافکا يا درباره او داشتيد يا در روند ترجمه هايتان به طور تصادفي بيشتر به سمت کافکا ميل کرديد؟
    يادم است سي و چند سال پيش، هنوز وقتي داشتم الفباي آلماني ياد مي‫گرفتم، اين همواره در ذهنم بود که چه خوشبختم من از اين‫که به زودي خواهم توانست آثار و نامه‫هاي کافکا را به زبان اصلي بخوانم و به اين اميد بودم که روزي آلماني‫ام آن‫قدر ورز بيابد که بتوانم آثارش را ترجمه کنم. ترجمه‫ کافکا اما سدي بود که بايد با آموختن هرچه بهتر زبان آلماني و آشنا شدن با زير و بمش، از آن مي‫گذشتم. زماني که حس کردم، ديگر مي‫توانم ترجمه‫شان کنم، دست به کار شدم. چندتايي در مجله‫ اينترنتي «دوات» متعلق به رضا قاسمي انتشار يافت. اما زماني که يک مجموعه آماده کرده بودم، ديدم ترجمه‫هاي مقبولي از آثارش به فارسي درآمده و انتشار ترجمه‫ من دوباره‫کاري بيهوده‫اي است، چون قانون نانوشته‫اي مي‫گويد، اگر قرار است دست به بازترجمه‫ يک اثر ترجمه‫شده بزنيم، معني بلاواسطه‫اش اين است که ترجمه‫ قبلي ناقص بوده و ترجمه‫ ما بهتر از ترجمه‫ قبلي‫ست. اما در مورد داستان‫هاي کافکا چنين نبود و نيست. به نظرم پس از ترجمه‫ آقاي علي اصغر حداد از داستان‫هاي کافکا هر ترجمه‫ ديگر از اين آثار مصداق عيني کتاب‫سازي‫ است. گيرم اين‫جا و آن‫جا از باب انتخاب واژه‫ها يا نحو جمله‫اي اختلاف سليقه وجود داشته باشد. اما فقط اختلاف سليقه است و بس و اين دليل معقولي براي بازترجمه‫ يک اثر نيست. اين حرفم در مورد رمان‫هاي کافکا هم مصداق دارد. ولي هنوز اقيانوسي از کتاب – اعم از نامه‫هاي کافکا يا آثاري درباره‫ او وجود دارد که احساس مي‫کنم، جاي‫شان در زبان فارسي خالي ا‫ست. اميدوارم عمري باقي بماند و من بتوانم قطراتي از اين اقيانوس را به فارسي برگردانم.
    
     همان طور که از عنوان ترجمه تازه تان هم برمي آيد، در اين اثر با خاطرات اطرافيان کافکا از او روبرو هستيم. اين کتاب اولين بار چه زماني منتشر شد؟
    «کافکا در خاطره‫ها» نخستين بار به سال 1985 يعني نزديک به سي و اندي سال پيش منتشر شده بود. من همان موقع کتاب را خريده و با چه مکافاتي خوانده بودم (تازه سه چهار سال بود رفته بودم آلمان و اين مقدار زمان براي يادگيري يک زبان خارجي آن‫هم به قصد ترجمه تقريباً هيچ است). يادم هست همان موقع تصميم گرفته بودم، روزي اين کتاب را ترجمه کنم. سال‫ها در پي هم گذشت، آلماني من ورز بيشتري مي‫يافت و هرازچندگاهي يک خاطره را ترجمه مي‫کردم و مي‫گذاشتم يک گوشه. به اميد اين‫که سرانجام روزي تمام اين کتاب را ترجمه خواهم کرد، موقع بازگشت براي ماندن در ايران آن را همراه با ديگر کتاب‫هاي آلماني‫ام با خودم آوردم. تا اين‫که حدود يک سال ونيم پيش امکان ترجمه‫ کل کتاب براي من فراهم آمد. مثل هميشه قبل از شروع به کار براي آشنايي بيشتر با کتاب رفته بودم نقد و تفسيرهاي نوشته شده برآن را بخوانم که ديدم اي دل غافل «کافکا در خاطره‫ها» به سال 2013 بازنشر شده همراه با چند خاطره‫ جديد. پس کتاب را تهيه کردم و شروع کردم به کار.
    کتاب همان‫طور که از عنوان فرعي‫اش برمي‫آيد (از دبستان تا گورستان)، خاطرات افراد مختلف از روزهاي اول دبستان تا دبيرستان و دانشگاه و دوستان و همکاران کافکا در شرکت بيمه و ناشر آثارش و... تا ماجراي روز خاکسپاري او را دربر مي‫گيرد.
    
     «کافکا در خاطره ها» چه ويژگي هايي داشت که دست به ترجمه اش زديد و آيا مي توان آن را اثري مهم در شناخت کافکا دانست؟
    آقاي حيدرقزويني عزيز، «کافکا در خاطره‫ها» بي‫ترديد اثري کم‫نظير در شناخت کافکا است، وگرنه چرا بايد وقت و انرژي صرف ترجمه‫اش مي‫کردم؟! اما از شوخي گذشته به نظرم اين کتاب تصويرِ کليِ بسيار جانداري از روند شکل‫گيري و انسجام شخصيت کافکا، گوشه و کنار زندگي و جهان او، مثل رابطه‫اش با پول، زن و به ويژه نوشتن در اختيار خواننده مي‫گذارد و شايد مهم‫تر از همه خواننده را با عصري که کافکا در آن مي‫زيست بيشتر آشنا مي‫کند. به زعم من با مطالعه‫ اين کتاب مي‫توان به کافکا و جهان او نزديک‫تر شد. اما آيا اصولا کسي مي‫تواند مدعي بشود که به شناخت در کنه وجود يک انسان دست يافته است؟ به قول خودِ کافکا: «فقط در يک کُر است که قدري حقيقت وجود دارد.» از مطالعه‫ مجموع اين خاطره‫ها، از طريق آواز کُري که از صفحه‫هاي اين کتاب مي‫شنويم شايد بتوان قدري به حقيقت وجودي کافکا پي برد. مايلم اين را هم اضافه کنم که افتخاري اگر نصيب من بشود، همانا افتخار ترجمه‫اش است، وگرنه زحمت جمع‫آوري آن را کس ديگري کشيده است.
    
     در توضيحات کتاب درباره هانس گردکوخ که «کافکا در خاطره ها» به کوشش او به چاپ رسيده، به اين نکته اشاره شده که او از سال 1982 مديريت چاپ تطبيقي آثار کافکا را برعهده داشته است. آيا چاپ تطبيقي به معناي مطابقت آثار منتشر شده کافکا با دست نوشته هاي آن آثار است؟ کدام آثار کافکا با مطابقت کوخ به چاپ رسيده است؟
    تعريف کوتاه و مختصر چاپ تطبيقي عبارت از اين است که آثار براساس تاريخ نوشته شدن آن‫ها تنظيم بشود و سپس به دست دادن دقيق آن‫چه که نويسنده در دست‫نوشته‫هايش نوشته بود. کار کوخ و همکارانش در مورد آثار کافکا غير از آن‫چه در بالا گفتم، عبارت است از تطبيق دادن دست‫نوشته‫هاي کافکا با آن‫چه ماکس برود، دوست صميمي کافکا و وکيل و وصي او، پس از مرگ کافکا از او منتشر کرده بود. کار ديگري که در انتشار تطبيقي آثار کافکا مورد توجه قرار مي‫گيرد، اين است که نشان داده مي شود کافکا چه کلمه يا جمله‫هايي را خط زده و چه کلمه يا جمله‫هايي را جايگزين آن‫ها کرده است.
    آثاري که به سرپرستي کوخ پس از تطبيق آن‫ها با دست‫نوشته‫هاي کافکا منتشر شده است عبارتند از «يادداشت‫هاي روزانه»، «آثار منتشرشده در زمان حيات» و «نامه‫ها از سال 1914 تا 1917»، هم چنين انتشار آثار کافکا براساس دست‫نوشته‫ها. ناگفته نگذارم که آقاي کوخ از سال 1981 در دانشگاه وُپرتال آلمان مديريت انتشار تطبيقي آثار کافکا را به عهده دارد.
    
     بين نسخه هايي که با دست نوشته هاي کافکا تطبيق داده شده اند و آثاري که ماکس برود به چاپ رسانده چقدر اختلاف وجود دارد و به جز کوخ چه کسان ديگري مسئوليت انتشار تطبيقي آثار کافکا را برعهده داشته اند؟
    مقايسه‫ دست‫نوشته‫هاي به جا مانده از کافکا و آثار منتشر شده توسط ماکس برود و پس از مرگ کافکا نشان مي‫دهد که برود هنگام انتشار اين آثار اين‫جا و آن‫جا در آن‫ها دست برده بود. به اين معني که برخي جمله‫ها را حذف و برخي جمله‫ها را از خودش اضافه کرده بود. علاوه براين اشتباهات دستوري کافکا را تصحيح و براي برخي از داستان‫ها عنوان انتخاب کرده بود. مثلا حذف و اضافه کردن جمله‫ها در «يادداشت‫هاي روزانه‫» کافکا اندک نيست. يا باز به عنوان مثال عنواني که خود کافکا براي رمان «آمريکا» در نظر گرفته بود «گم‫شده‫گان» يا «مفقودالاثرها» بوده. «آمريکا» عنوان انتخابي برود است و نه کافکا. اين امر در مورد بسياري از داستان‫هاي کافکا که پس از مرگ او و به همت ماکس برود، انتشار يافته‫اند نيز مصداق دارد. از اسامي همکاران آقاي کوخ بي‫اطلاعم.
    
     کوخ در متن ابتدايي کتاب به اين نکته اشاره کرده که او از ميان خاطراتي که ديگران درباره کافکا نوشته اند دست به انتخاب زده و برخي از خاطرات منتشر شده را کنار گذاشته است. مهم ترين معيارهاي او براي انتخاب اين خاطرات چه بوده است؟
    معيارهاي آقاي کوخ اين‫ها بودند: اول اين‫که خاطره‫نگار در به دست دادن واقعيت‫هاي مسلم زندگي کافکا مرتکب اشتباهات فاحش نشده و خاطره به قول کوخ «از عنصر خيالي برخوردار» نبوده باشد. ديگر اين‫که کسي که خاطره‫اي از کافکا را مي‫گويد، بيشتر از کافکا بگويد و نه از خودش. و سرانجام آن دست از خاطراتي که پيش از اين به شکل کتاب منتشر شده بودند، کنار نهاده شدند به استثناي دو متن از ماکس برود و گوستاو يانوش.
    
     با توجه به اينکه هر بخش اين کتاب توسط يک نفر نوشته شده، در ترجمه اش با چه دشواري هايي روبرو بوديد؟ زبان و نثر خاطرات کتاب تفاوت هايي با يکديگر دارند و آيا اين تفاوت، کار ترجمه اين کتاب را سخت نکرده است؟
    روي نکته‫ مهمي انگشت گذاشتيد. در اين کتاب افراد مختلف با سطوح دانش و فرهنگ متفاوت هر يک به زبان خويش خاطره‫اي را نقل مي‫کنند، از خدمتکار هشتادوچندساله‫ خانه‫ پدري کافکا بگيريد تا زنان و مردان فيلسوف و نويسنده و شاعر و نقاش که جملگي – دست کم در يک بازه‫ زماني معين- کمابيش در رابطه‫اي تنگاتنگ با او قرار داشتند. اگر حمل بر خودستايي نشود، بايد بگويم درآوردن زبان هريک از اين‫ها دقت بسيار بالايي مي‫طلبيد. حتما متوجه شده‫ايد که يکي از اين افراد -ببخشيد- به راستي مهمل مي‫بافد. جملاتش را به سختي مي‫شود فهميد. در اصل آلماني کتاب هم همين‫طور بوده. حالا تصور کنيد حال مرا موقع سروکله زدن با متن آن آقا. اگر پايبندي به اصول نبود، واقعا از ترجمه‫اش صرف نظر مي‫کردم. به طور کلي مي‫توانم بگويم پس از ترجمه‫ «محاکمه‫ي ديگر- نامه‫هاي کافکا به فليسه» اثر الياس کانه‫تي که دو سه سال پيش نشرنو منتشر کرده و باز درباره‫ کافکاست و مثل تمام آثار کانه‫تي زباني به غايت موجز و پيچيده دارد، ترجمه‫ «کافکا در خاطره‫ها» دشوارترين کتابي بود که به فارسي برگردانده‫ام، از اين نظر که مي‫بايست تقريباً براي هر خاطره زبان ويژه‫ آن را مي‫يافتم.
    
     هانس گردکوخ به تصور کليشه اي از کافکا و چهره خيالي که از او در سراسر جهان به وجود آمده اشاره مي کند. در تاريخ ادبيات جهان مي توان نويسندگان مهم ديگري را هم نام برد که چهره اي خيالي از آنها شکل گرفته اما اين مسئله در مورد کافکا به مراتب شديدتر است. به نظرتان چرا در مورد کافکا اين مسئله تا اين حد شديد بوده است؟ چقدر از اين موضوع به زندگي شخصي کافکا و چقدر به آثارش مربوط است؟
    بديهي‫ست که شهرت بي‫مثال کافکا آن‫هم نه فقط ميان اهل ادب و چهره‫ غريب او -چه در زندگي و چه در آثارش- باعث شد موج عظيمي از تفاسير در مورد او نوشته و منتشر بشود. نخستين بار اين چهره‫هاي ادبي و فلسفي و يا باز کلي‫تر بگوييم، روشنفکران فرانسوي بعد از جنگ جهاني دوم بودند که تصويري به غايت سياه و مايوس از کافکا ارايه دادند که البته چندان هم دور از حقيقت نبود. از سوي ديگر کافکا در زندگي شخصي‫اش آدمي بود با اراده‫اي بسيار ضعيف، افسرده، داراي عقده‫ حقارت بسيار قوي، دمدمي‫مزاج، در تصميم‫گيري‫هايش بي‫نهايت متزلزل، به شکل بيمارگونه‫اي متوجه‫ سلامتي‫اش (کانه‫تي با استناد به نامه‫هاي کافکا به نامزدش فليسه باوئر در کتاب نامبرده در بالا اين‫ها را به روشني به اثبات مي‫رساند) و البته گوشه‫گير و منزوي و نه چندان اهل مراوده. آثار کافکا هم کمتر جايي براي اميد يا شادي باقي مي‫گذارند. اما وقتي خاطرات هم‫عصرانش را در مورد او مي‫خوانيم، متوجه مي‫شويم اين تصوير از کافکا کامل نيست.
    
     در ايران هم مي توان چهره اي خيالي از کافکا را ديد که شايد بيش از همه به چهره هدايت نزديک باشد. هدايت نقش مهمي در معرفي کافکا به ما داشت و اهميت خود هدايت در اينجا به حدي بوده که سايه او بر کافکا هم افتاده است تا جايي که گاه حتي اين دو را يکي ديده ايم. چقدر با اين نظر موافق ايد و آيا تنها دليل اينکه باعث شده ما کافکا را از پشت عينک هدايت ببينيم اين بوده که او اولين بار داستان هايي از کافکا را به فارسي برگردانده بود يا واقعا شباهت هايي ميان آنها وجود داشته است؟
    توازي‫هاي بسياري در زندگي و شخصيت کافکا و هدايت وجود دارد: هر دو هيچ وقت ازدواج نکرده‫اند، هر دو گياهخوار بوده‫اند، هر دو خود را در عصر و جهاني که زندگي مي‫کردند، بيگانه مي‫ديدند و هر دو نسبت به انسان و آينده‫ او نظر خوشي نداشتند. از سوي ديگر نخستين ترجمه از کافکا را هدايت بود که به ايراني‫ها عرضه کرد. علتش هم اين بوده که مي‫گويند، با وجود اين‫که کافکا به آلماني مي‫نوشت، اما او را نخستين بار فرانسوي‫ها کشف کرده‫اند، در دوران پس از جنگ جهاني دوم و در عصري که انديشمندان فرانسوي با اين پرسش مواجه بودند که انسان چگونه موجودي‫ است که مي‫تواند به اين آساني و با شقاوت تام دست به کشتاري چنين وسيع بزند؟ و از آن‫جا که هدايت در کوران انديشه‫هاي پس از جنگ فرانسه قرار داشته و از تحولات انديشگي اروپاي پس از جنگ باخبر بوده، طبيعتاً با او هم‫ذات‫پنداري مي‫کرد. به نظرم همين هم‫سويي ديدگاه‫ها است که او را وامي‫دارد برخي از آثار کافکا را از فرانسه ترجمه کند. از اين منظر که نگاه کنيم، مي‫بينيم آن تصوير کليشه‫اي رايج از کافکا –فردي مايوس و بدبين– با تصوير موجود از هدايت –به ويژه در مورد ياسش که سرانجام او را به خودکشي کشاند يا سوق داد– هم‫خواني پيدا مي‫کند و در نتيجه اسم کافکا در ايران فوراً اسم هدايت را به ذهن متبادر مي‫کند. اما حقيقت اين است که اين دو در دو جهان متفاوت زندگي مي‫کرده‫اند. عصر کافکا – اوايل قرن بيستم– مصادف است با آغاز مدرنيته و تحولات ريشه‫اي در اروپا در عرصه‫هاي گوناگون. به عنوان نمونه مي‫توان به ظهور اينشتين و فرويد و پاگرفتن هنر سينما اشاره کرد. کافکا به طور بلاواسطه شاهد جنگ جهاني اول بوده و آغاز اين جنگ تمام برنامه‫ها و تصميم‫گيرهاي اساسي او را بر باد مي‫دهد. ايران عصر هدايت اما از هيچ کدام اين تحولات خبر نداشته، جامعه‫اي بوده پرآشوب، اسير دست ديکتاتور، تازه در حال کنده شدن از سنت و خيزش‫هاي خشن به سمت مدرنيته.
    
     شايد يکي از کليشه هايي که اطراف چهره کافکا شکل گرفته، داستان هايي است که با عنوان «کافکايي» شناخته مي شوند و البته در غالب موارد اين داستان ها هيچ ربطي به کافکا و داستان هايش ندارند. در دم دستي ترين شکلش مثلا اگر در داستاني تعدادي جانور مثل موش و سوسک و ... ديديم فورا کشف مي کنيم که اين يک داستان کافکايي است يا اگر فضاسازي هاي نويسنده اي در يک داستان برايمان عجيب باشد مي گوييم فضايي کافکايي آفريده است. سياهه اين کليشه هاي کافکايي را مي توان ادامه داد و موارد مشابه ديگري هم ذکر کرد. نظر شما درباره اين داستان هاي به اصطلاح کافکايي چيست؟ واضح تر اينکه چقدر امکان دارد در داستان نويسي به کافکا نزديک شد يا جهاني شبيه به جهان داستان هاي او آفريد؟ در ادبيات جهاني به نظرتان چه نويسنده اي در داستان هايش به کافکا نزديک شده است؟
    حقيقت اين است که کاربرد فراوان صفت «کافکايي» آن را به مفهومي تبديل کرده است گروتسک. تعريف صفت «کافکايي» بحثي ا‫ست دراز دامن، اما مي‫کوشم در اين‫جا مختصر به آن بپردازم. چند سال بيشتر از ورود واژه «کافکايي» به فرهنگ واژه ها نمي گذرد و هنوز برداشت هايي گاه کاملا متفاوت از اين کلمه وجود دارد. واژه نامه هاي معتبر ادبي همه به تقريب متفق القولند که کافکايي يعني آن چه که در داستان هاي کافکا اتفاق مي‫افتد، به بيان مي آيد و به تصوير کشيده مي شود. در ويکي پدياي آلماني آمده: «صفتِ «کافکايي» از نام فرانتس کافکاي نويسنده گرفته شده است. اين واژه دلالت مي‫کند بر حسي دلهره‫آور ناشي از ترديدي مبهم و تهديدي معماگونه و ناملموس، بر حسِ بازيچه دستِ قدرت هايي شبح وار و مجهول شدن. صفتِ «کافکايي» از حال و هواي آثار کافکا گرفته شده که در آن ها شخصيت هاي اصلي اغلب در وضعيت هايي کنش مي کنند که غيرشفاف و تهديدآميز بوده و از کيفيتي آلوده به طنزي سياه تا تراژدي برخوردارند. وقتي بخواهند در متني ديوان سالاريِ بيگانه با انسان را نشان بدهند، اغلب از اين واژه بهره مي برند. نمي توان به خوبي درک کرد که چرا پديده اي اين گونه است و گونه اي ديگر نيست. فرد عادي اغلب با درماندگي با امري کاملا درک ناپذير مواجه مي گردد.»
    شخصيت هاي آثار کافکا در جهاني گرفتار آمده اند دهشت‫بار، هزارتوگونه و گروتسک، بدونِ کم ترين امکان براي کنش و از حسِ گناهي رنج مي برند که علتش بر آنان نامعلوم است. حق و قانون در دستانِ نيروهايي ناشناس تبديل به ماشيني براي کنترل و مجازاتِ انسان مي شوند. موقع خواندنِ آثار کافکا ابتدا به نظرمان مي رسد، داريم يک داستان معمولي مي خوانيم، اما به ناگهان جملاتي وارد متن مي شوند که موقعيتِ آدم ِداستان را ابزورد مي کنند. اين داستان ها از يک سو خواننده را وادار به تفسير مي کنند و از سوي ديگر اما از هرگونه تفسيرِ يک سويه سر بازمي‫زنند. مي توانيم بارها و بارها متن‫هاي کافکا را بخوانيم، اما هم چنان نامفهوم باقي مي مانند. آثار کافکا گاهي مثل رويايي ناخوش آيند هستند که نه مي توانيم و نه مي خواهيم از آن بيدار شويم. گاهي جرقه اي کوچک مي درخشد، اما ترس از اين که آن لحظه بسيار ناپايدار است، به دلهره مي کشاندمان. باري «کافکايي» وضعيتي است که اجزاي آن را به خوبي مي شناسيم، اما کل وضعيت کاملا در مه فرو رفته است. درست مثل يک کابوس. وضعيت هاي کافکايي را تنها در رژيم هاي تماميت خواه نمي يابيم، بلکه در جوامع مدرن نيز گام به گام همراه ماست. بورس نمونه بارز آن است: قيمت روز هر بورس در هر تاريخي قابل دسترسي است، همه چيز روشن است. حتا ناواردها هم با قواعد بورس بازي آشنا هستند، اما قوانين دروني اش که بازي براساس آن انجام مي گيرد، کاملا مبهم اند. هيچ کدام از نظريه هاي موجود قادر نيست پيش بيني کند که ميسر فلان بورس در کدام جهت است، حتي ناتوان از پيش بينيِ چيزي است که در يک ساعت آينده چه اتفاقي مي افتد. با اين اوصاف مي توان گفت «کافکايي» يعني: بي معنايي، مبهم، نامفهوم، معماگونه، اسرارآميز، ناخوش آيند، ترس، بيگانگي، تهديد، آشفته، دردآلود و سرشار از اندوهي عميق. در اين ميانه اما يک چيز روشن است: صفتِ «کافکايي» نمادي ا‫ست از ترس ها و زخم هاي قرن بيستم و قرن ما.
    
    کلاوس واگن باخ يکي از معتبرترين زندگي نامه نويسانِ کافکا در پاسخ به اين پرسش که منظور از اين کلمه چيست؟
    مي گويد: «منظور از صفتِ «کافکايي» در وهله اول آن ساختارهايي هستند که آنگونه که کافکا در آثارش وصف شان مي کند، توجيه ناپذير و گنگ اند. اما اين را هم بايد ديد که کافکا اغلب بد فهميده شده و نيز از کلمه «کافکايي» به غلط استفاده مي شود. در سال هاي سي [ميلادي] ابتدا در فرانسه کافکا را به عنوان نويسنده اي سورئاليست مي خوانند و مي ستايند. و بعد در دهه چهل [ميلادي] تفاسير اگزيستانسياليستي کامو و سارتر نيز به آن اضافه مي شود. طَرفه اين که آلماني ها -چون کافکا در زمان نازي ها ممنوع بود- تازه پس از پايانِ جنگ جهانيِ دوم در سال 1945، زماني که ديگر کافکا به معروفيتِ جهاني رسيده بود، شروع مي کنند به خواندنِ درست و حسابيِ او. نويسنده اي با شهرتي جهاني به قلمروِ زبانش بازمي گردد، به جايي که تقريبا ناشناخته است. چنين پديده‫اي را مي توان کافکايي خواند.»
    
    با اين اوصاف اگر نويسنده‫اي بتواند از پس همه‫ آن‫چه که تاکنون و صدالبته به اختصار گفتيم، نزديک شود، مي‫شود داستان او را «کافکايي» خواند. من چنين نويسنده‫اي نمي‫شناسم. تازه همين که يک‫بار در تاريخ ادبيات کافکا داشته‫ايم، کافي نيست؟
     در کتاب به قديمي ترين دست نوشته به جامانده از کافکا اشاره شده که به دوران نوجواني کافکا مربوط است: «آمدني هست و رفتني/ جداشدني و اغلب نه تجديد ديداري.» آيا موافق ايد که از همين عبارت کوتاه هم مي توان رد نگاه خاص کافکا به جهان را مشاهده کرد؟ و ضمنا آيا زمان دقيق نوشته شدن اين متن کوتاه مشخص است؟
    کودکي کافکا در تنهايي گذشت. او پس از مرگ برادري که در ايام نوزادي مُرد، به دنيا آمد و فرزند اول خانواده بود. پدر و مادر هر دو از صبح تا عصر در مغازه‫ خرازي پدر کار مي‫کردند و اوقات کافکا بدون آن‫ها و در خانه سپري مي‫شد. از سوي ديگر فرويد معتقد است که تمامي شخصيت آدمي در چهار سال اول زندگي‫اش شکل مي‫گيرد. به نظرم با عنايت به اين دو مسئله بشود مدعي شد که معمار چشم‫انداز کافکا خشت اول را کج گذاشته بود.
    اين نوشته مربوط مي‫شود به بيستم نوامبر 1897 يعني زماني که کافکا فقط چهارده سال داشت.
    
     از کافکا دست نوشته ها و يادداشت هاي روزانه و نامه هاي زيادي به جا مانده و جز اين ها خاطرات ديگران از او هم در دست است. با اين همه آيا هنوز نقاط مبهمي در زندگي کافکا وجود دارد؟
    به سختي بتوان ادعا کرد که به قول شما نکته‫ مبهمي در زندگي و شخصيت او وجود داشته باشد. تمام زيروبم زندگي او را درآورده‫اند. تصور کنيد که حتا روزشمار زندگي او هم منتشر شده است. به گمانم با وجود يادداشت‫هاي روزانه، انبوهي از نامه‫ها و ديگر مدارک مربوط به دوران زندگي‫اش ديگر چيز زيادي از کافکا باقي نمانده که مبهم باشد.
    
     شما سال ها در ايران نبوديد و البته ارتباط خود را با فضاي فرهنگي و ادبي ايران کم وبيش حفظ کرده بوديد و حالا مدتي است که به ايران برگشته ايد. با توجه به تجربه خودتان در کار ترجمه، براي مترجم چقدر ضروري است که با فضاي فرهنگي خودش ارتباط مستقيم داشته باشد و مثلا با تغييرات زباني و ... آشنا باشد؟
    تحولات زباني آن‫قدر سريع اتفاق نمي‫افتد که بتوان گفت، چون نويسنده يا شاعر و مترجم از زبان مبدا دور مانده زبانش لنگ مي‫زند. از سوي ديگر ما خوشبختانه در عصر اينترنت و ماهواره زندگي مي‫کنيم و اين ما را در جريان روزانه‫ تحولات فرهنگي و زباني قرار مي‫دهد. با اين وجود اما زندگي در سرزمين پدري، جايي که هر روز در کوچه و بازار به زبان مادري حرف مي‫زنيد و آن را مي‫شنويد و مي‫خوانيد، اين امکان را براي شما بيشتر فراهم مي‫کند که به دايره‫ واژگاني خود وسعت ببخشيد و در جريان تغييرات ريز و درشت زبان و فرهنگ قرار بگيريد. به زعم من نکته در جايي ديگر است به اين عبارت که مخاطب اصلي در ايران است و ارتباط با ناشر، منتقد و مطبوعات به مراتب آسان‫تر است وقتي در داخل زندگي مي‫کنيد. و بعد توجه داشته باشيم که همان‫طور که در کشور هشتاد ميليوني ما شمارگان کتاب به ندرت از مرز هزار نسخه فراتر مي‫رود، در خارج از کشور با به قولي پنج ميليون ايراني، شمارگان کتاب به دويست نسخه هم نمي‫رسد و فروش آن فاجعه‫بارتر است. نويسنده‫ شناخته شده و قدري که همه آثارش مگر يک رمان در خارج از کشور منتشر شده بود، مي‫گفت، در عرض يک سال تنها هفده نسخه از آن رمانش به فروش رفته. ايراني‫هاي خارج از کشور از اين منظر در واقع آيينه‫ تمام نماي ايراني‫هاي داخل کشورند.
    
     آيا همچنان به ترجمه آثاري با محوريت کافکا خواهيد پرداخت؟ چه آثاري در دست ترجمه داريد و آيا ترجمه ديگري آماده چاپ داريد؟
    کافکا هم‫چنان در برنامه‫ کاري آينده‫ام قرار خواهد داشت. جاي خالي ترجمه‫ درست و درمان از يادداشت‫هاي روزانه همراه با توضيحات مربوط به هر يادداشت، نامه به فليسه (نامزد کافکا)، نامه‫هاي او به خواهرش و نيز به ديگران، نقد و تقسيرهاي گوناگوني که از آثار او شده و بسياري مطالب ديگر در مورد اين نويسنده‫ غريب را احساس مي‫کنم. اگر عمري باقي ماند، خواهم کوشيد دست‫کم سالي يک کتاب از يا در مورد کافکا کار کنم. مجوز يک رمان طنز از موآسير اسکالير نويسنده‫ «پلنگ‫هاي کافکا» با عنوان «ارتش تک‫نفره» صادر شده که به زودي نشر نو منتشر خواهد کرد. شرح‫حالي مصور و به طنز از گوته و به روايت مفيستو به قلم کريستيان موزر که قبلاً کتاب «خاطرات کاناپه‫ي فرويد» را از او ترجمه کرده بودم و نيز رماني از هرتا مولر در مرحله‫ گرفتن فيپا هستند. اين دو کتاب را نيز نشر نو انتشار خواهد داد. الان در مراحل آخر ترجمه‫ رماني هستم از يک نويسنده‫ي معاصر سويئسي که اجازه بدهيد فعلا اسمش را به دلايلي که افتد و داني نبرم.
    
     آيا باز هم به داستان نويسي خواهيد پرداخت يا به طور کلي مشغول ترجمه شده ايد؟
    نوشتن جان پناه من است، بدون نوشتن، بدون خلق داستان و شنيدن تق تق صداي دگمه‫هاي صفحه کليد اين کامپيوتر افسرده مي‫شوم. احساس مي‫کنم، بيهوده زنده‫ام. دو مجموعه داستان يکي در طنز و ديگري غيرطنز را همين روزها تحويل ناشر خواهم داد. نرم نرم دارم يک کار تازه مي‫نويسم که هنوز نمي‫دانم چيست و چقدر طول مي‫کشد نوشتنش.
    گذشته از اين‫ها ترجمه هم به من کمک مي‫کند، بهتر بنويسم و هم رزق روزانه‫ام از طريق ترجمه تامين مي‫شود. تازه -مگر با استثنائاتي- کدام نويسنده‫ ايراني مي‫تواند يا توانسته از طريق قلمش زندگي کند؟! گو که در بقيه‫ي دنيا هم گمان نکنم، چيزي غير از اين باشد.
    
    

    
    کافکا به روايت ماكس برود از كتاب «كافكا در خاطره ها»
    خصوصي

    وقتي مرا در رديف شاعران و پيشگويان قرار مي دهي
    سرفراز
    سرمي سايم به ستاره ها
    كافكا هرگز خود را ناگريز از حس كردن يا تكرار كردن اين كلام هوراس به ماسيانس در برابر كسي نمي ديد. زماني كه يك بار ديگر اين ابيات هوراس را مي خواندم، ناگهان تفاوت اساسي اين دو شخصيت برايم چشمگير شد و به نظرم رسيد كه آن ها، حتا اگر تمام هنرهاي درباري رومي ها را ناديده بگيريم، بسياري از ويژگي هاي شخصيتي كافكا را دارند. خير، دوستم هرگز و تحت هيچ شرايطي نمي خواست سر به ستاره ها بسايد. شعار زندگي او اين بود: در پسله ها ماندن-توي چشم ها نبودن. توي چشم نبودن در همه چيز رفتار او مشهود بود. خيلي كم پيش مي آمد كه صداي آرامَش را بلند كند. اغلب وقتي در جمع شلوغي بود، به كل خاموش مي شد. فقط در يك جمع دو يا سه نفره بود كه خجالتي بودن خود را كنار مي گذاشت. در اين صورت با قدرتي شگفت انگيز انبوهي از ايده ها از او فوران مي كرد كه مي شد براساس آن حدس زد اين انسان آرام جهان عظيمي از افكار و شخصيت هايي هنوز شكل نگرفته در دورن خود دارد. ديگر هرگز در زندگي ام چنين تداعي هايي چالاك و پران به دورترين دورها، ايده هايي چنين عجيب و بامزه و خيال بافي هايي اين چنين بي تكلف نديدم. كتاب «تدارك عروسي در روستا» -چون تكيه گاهي از براي خاطراتم- حاوي داستان هايي آغاز شده و به پايان نرسيده، موقعيت ها و تاملات بي شماري است؛ حاوي غنايي ست نامحتمل از خيالات كه به تمام سرزمين هاي جهان مي رسند در هزار و يك روز؛ به گونه اي كه آدم، هم چنان كه در برابر دست نوشته هاي باقي مانده از نواليس، از آن همه نور دچار خفگي مي شود و آثار به پايان رسيده مولف در مقام مقايسه با آن چه ناتمام باقي گذاشته است، به نظرش چون محوطه مكان هاي ويران شده مي آيد- در مقام مقايسه- هزاران بار بزرگ تر از بناهايي كه ساختن شان را به پايان رسانده بود. «آمريكا»، «محاكمه»، «قصر»، «مسخ» و «در سرزمين محكومين»؛ تمامي اين ها در برابر آثار فوق العاده زيادي كه سرنوشت، يعني مرگ زودهنگام كافكا، از دست مان ربوده است، چون غنيمتي به نظر مي رسد كه حسب اتفاق به دست مان افتاده باشد. هم از اين روي بايد هنگام داوري در باب اين بناي عظيم، هموراه شكل نگرفته ها را، آن هايي را كه تنها اشارتي به آن ها شده، در كنار طرح هاي محكم در نظر گرفت. اين غول چون كوتوله اي ميان ما مي گشت. خود را ظاهر نمي ساخت. گوته گفته بود: «فقط لمپن ها فروتن اند»، اما اگر با كافكا زندگي مي كردي، بيشتر وسوسه مي شدي اين جمله را به نقطه مقابل آن، البته همان قدر هم ناموجه و افراطي برگرداني: «هر آدم نافروتن يك لمپن است».
    اين جا مي خواهم يك بار ديگر قدوقواره دوستم را در خاطره ها زنده كنم: لاغر، قدبلند، اندكي خميده، چشم ها خونسرد، درخشان و قهوه اي، رنگ صورت خاكستري، موها بلند و به سياهي قير، دندان ها زيبا، لبخندي مودب و دوستانه، اگر كه گاه گداري حالت غرق در فكر و افسرده اش، چهره سخت زيباي او را اندوهناك نمي ساخت. اما درواقع تقريبا هيچ وقت آزرده خاطر نبود، اغلب بسيار مسلط بود به خويش. به ندرت در لحظاتي(در سال هاي نخست و بيشتر در سال هاي پيش از بيماري) در آن لحظات محشر هم چون جوان ها آزادانديش، شاد، ساده و شوخ بود، همراه با كششي، سربه راه و زيرپوستي و به سرعت قابل تصحيح، به تغيير حالت به شر، به عرفان كه اغلب اوقات بلافاصله از آن اظهار تاسف مي كرد؛ كت و شلوار خاكستري تيره يا آبي تيره، بدون نقش ونگار، صاف، بدون ظرافتي چشمگير مي پوشيد؛ لباس هايش همواره با دقت بسيار و آراستگي بود؛ دست ها باريك و پراحساس و با حالت، اما صرفه جو در تكان دادن. نه كلاه باسكي به سر مي گذاشت، نه موهايي يال گونه داشت، بدون هر نشانه اي بيروني از نويسنده بود؛ كلاه پهن سياه نمي گذاشت، كراوات پروانه اي به سبك بايرون هم نمي زد آن گونه كه حالا يكي كه ناگهان كافكا را «به ياد مي آورد» به پاي او مي نويسد. ساده مي پوشيد و در عين حال اصولا شيك، او اين گونه برابر من ايستاده است. عزلت گزين بود و درعين حال سرشار از مهرباني هاي بي كران. اويي كه در آثارش خود را به خاطر نامهرباني سرزنش مي كند، اويي كه (براساس معيار بسيار بالاي خودش) به نظر خودش بسيار اندك در آغوش عشق مي سوخت، همو در واقعيت ملاحظه كارترين دوست و هم نوع بود. اغلب به يادم مي آيد كه با چه دقتي در تلاش اين بود كه براي خدمتكار پير خانواده اش، دوشيزه اي به نام ورنر كه ديگر كسي چندان به فكرش نبود، اوقاتي خوش مثل تماشاي نامنتظره يك نمايش فراهم كند. زماني كه بيمار و ضعيف بود، دائم ديگران را ترغيب مي كرد كه به اين و آن ياري برسانند. در «نامه ها 1924-1920» مثال هاي بسياري در اين مورد پيدا مي شود. از هر نوع خودخواهي بيزار بود. تا جايي كه در توان داشت هَم و غمش اين بود كه با تفاهمي والا با روح و روان ديگران هم حسي كند، به شيوه اي ظريف به آن ها مهرباني بورزد، آن ها را به راه راست هدايت كند يا اساب شادي شان را فراهم نمايد. دورا ديامانت همراه زندگي اش يك روز برايم تعريف كرد كه وقتي با هم به قدم زدن در پارك اشتگليس برلين رفته بودند، دختربچه اي را يافتند گريان. دخترك مي گريست، چون عروسكش را گم كرده بود. كافكا به كودك دلداري داد. اما دخترك دلداري پذير نبود. سرانجام نويسنده گفت: «عروسكت اصلا گم نشده. رفته سفر. همين چند لحظه پيش او را ديدم و با او حرف زدم. به من قول سفت وسخت داده كه برايت نامه بنويسد. فردا همين موقع اين جا باش. من نامه را برايت مي آورم». دخترك به گريه اش پايان داد. و فردا كافكا واقعا نامه اي آورد كه عروسك در آن ماجراهاي سفرش را تعريف كرده بود. از اين ماجرا يك نامه نگاري درست وحسابي از طرف عروسك به بار نشست كه هفته ها به طول انجاميد و تازه زماني به پايان رسيد كه نويسندهِ بيمار مجبور شده بود محل زندگي اش را تغيير داده و به آخرين سفرش پراگ-وين-كيرلينگ برود. او سرانجام از ياد نبرد كه در آن همه جنب وجوش كه از نظر او اسباب كشي بسيار غم انگيزي بود براي كودك عروسكي باقي بگذارد و به جاي آن عروسك قديمي و گم شده كه در طول تمام تجاربش در كشورهاي دوردست دگريسي خاصي پيدا كرده بود، به اين يكي رسميت ببخشد. آيا اين سپهر خيرخواهي و ميل به ابداعات شوخ وشنگ اندكي ما را به ياد سپهر هبل در «جعبه كوچك گنج دوست خانوادگي اهل راين» كتابي كه كافكا در كنار «واندسبكر بوتن» اثر كلاوديوس و «قانون نرم» اشتيفتر بسيار دوست مي داشت، نمي اندازد؟ او اين جا در زير نور ملايم ستارگان و نه در دلهره هاي جنجالي ادگار آلن پو بود كه احساس غريبگي نمي كرد. اين آن مسيري بود كه كافكا در آن رشد مي كرد و آرزوي رشد در آن را داشت. اگر زنده مي ماند، يحتمل شاهد تحولاتي كاملا نامنتظره در شادي ناشي از خيال پروري اش مي شديم. چه بسا نوشتن را به كل به كناري مي نهاد و تمام شور خلاقانه اش به صورت زندگي اي متبرك شده توسط خداوند مثلا به شيوه شوايتسر، آن پزشك رهايي بخش بزرگ صرف مي شد. بسياري از چيزهايي كه از دهان او شنيدم، دال بر همين مسير بود. وليك عبث است تامل نمودن درباره اين رازهايي كه او با زندگي ساده اش آن چنين با تاكيد مراقب پنهان داشتن شان بود. به نظرم آن چه كه در پي مي آيد، بزرگترين ويژگي او بود و نه آن چيزهايي كه برخي تعريف مي كنند: به هنگام انتشار يك كتاب يادبود براي كافكا از يكي از همكلاسي هايش –كسي كه شهرت گذرايي داشت- خواستند خاطراتش را از او بنويسد. اين آدم مشهور كه هشت سال با او بر يك نيمكت دبيرستان نشسته بود، آن قدر صادق بود كه پاسخ بدهد تمام آن چيزي كه مي تواند به خاطر بياورد، فقط يك چيز است و آن اين كه در تمام طول آن مدت در مورد فرانتس كافكا چيزي براي گفتن وجود نداشت و او هيچ توجهي برنمي انگيخت.
    آن چه در برابر ديدگان آدمي هيچ است، ممكن است در برابر ديدگان خداوند بسيار مهم باشد. عكس آن: آن چه در برابر ديدگان آدمي چون مجموعه اي مبهم آماس مي كند –هم چون آوازه پسين كافكا و سوء تفاهم هايي كه به اين آوازه جهان گير چسبيده اند- در برابر ديدگان خداوند ممكن است يك هيچ باشد. هنگام كه با فروتني در دل به آثار كافكا نزديك مي شويم، مي توانيم اميدوار باشيم با چند ذره اي از آن حقيقت و پاكي اي كه كافكا به سمت شان كشيده مي شد، ماوايي در خود مهيا سازيم.
    
    
    يك كافكا براي تاريخ ادبيات كافي است / گفت و گو با ناصر غياثي به مناسبت انتشار «كافكا در خاطره ها»
    


 روزنامه شرق ، شماره 3169 به تاريخ 23/3/97، صفحه 8 (ادبيات)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 10 بار
    



آثار ديگري از "پيام حيدر قزويني"

  كافكاي ديگران / گفت و گو با ناصر غياثي به مناسبت انتشار «كافكا در خاطره ها»
پيام حيدر قزويني، شرق 17/2/97
مشاهده متن    
  اساطير اصيل
پيام حيدر قزويني، شرق 10/2/97
مشاهده متن    
  مسئله ژانر / در حاشيه «زني با سنجاق مرواري نشان» رضيه انصاري
پيام حيدر قزويني، شرق 17/7/96
مشاهده متن    
  تاريخ و تخيل / در حاشيه نمايشنامه «چكاوك» ژان آنوي
پيام حيدر قزويني، شرق 4/6/96
مشاهده متن    
  تئاتر- ميتينگ هاي سياسي / گفت و گو با محمدرضا خاكي به مناسبت انتشار «آتش سوزي ها»ي وجدي معود و «ستايش تئاتر» آلن بديو
پيام حيدر قزويني، شرق 9/5/96
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه مطالعات فرهنگي و سياسي خليج فارس
متن مطالب شماره 12، تير - شهريور 1396را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است