|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران97/3/24: آنها عاشق پزشكي هستند
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6857
دوشنبه بيست و نهم مرداد ماه 1397



خدمات سايت




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 6802 24/3/97 > صفحه 9 (گزارش) > متن
 
      


آنها عاشق پزشكي هستند
روايتي متفاوت از كودكان كار

نويسنده: مريم طالشي


    
    چقدر خوشحاليد؟ منظورم اين است که در زندگي تا چه حد احساس شادماني داريد؟ مي دانم اين سوال خيلي کلي است. اما لطفاً چند ثانيه به آن فکر کنيد. اصلاً خوشحالي شما چطور تعريف مي شود؟ با خريد خانه خوب يا ماشين لوکس؟ طي کردن مدارج علمي يا مهارت در کسب و کار؟ شايد هم يک ازدواج موفق و داشتن بچه هاي زيبا يا سفرهاي جذاب به بهترين نقاط دنيا؟ کدام يک شما را از ته دل خوشحال مي کند؟ قطعاً هرکدام از اين گزينه ها مي تواند دليل خوبي براي شادي باشد اما آيا تضمين کننده آن هم هست؟! چند نفر را سراغ داريد که باوجود به دست آوردن تمام اينها خوشحال نيستند و حتي فراتر از آن، احساس افسردگي مي کنند. اشتباه نکنيد، گزارش ما درباره افسردگي نيست. درباره شادماني اما هست؛ شادماني بي پاياني که سندش شش دانگ مي خورد به اسمتان. مي پرسيد چطور؟! اين سه روايت را بخوانيد. آنها را در خانه اي حوالي ميدان خراسان ملاقات مي کنم؛ همانجايي که سال هاست محل ملاقات ماهانه بچه ها و اعضاي خيريه است.
    
     دختري که زندگي اش دو نيم شد
    نسرين روزهاي گذشته را خوب به ياد دارد؛ تمام روزهاي زندگي اش را که در 15سالگي به دو نيم شد. نيم اول دردناک و زجرآور و نيم دوم...
    مادر مرده بود و او، دخترک 12 ساله بايد تمام بار خانه را به دوش مي کشيد. پدر هر وقت حالش بهتر بود، هر وقت خماري امانش را آنقدر نبريده بود که بدن نحيف دختر را زير مشت و لگد بگيرد، دستي مي کشيد روي سر دختر کوچک و مي گفت: «تو هم امروز و فردا مي روي خانه شوهر. من مي مانم و خودم.»
    نسرين کوچک تصوري از خانه شوهر نداشت. لابد مثل خانه پدر بود، حالا کمي بهتر يا بدتر. خانه پدر را که دوست نداشت اما باز اميدوار بود روزي اوضاع عوض شود. دانشگاه برود و کار کند و پدر را هم ترک دهد. به نظرش اما شوهر کردن پايان روياها بود. بابا مي گفت شوهر که کردي، اختيارت دست خودشه؛ گذاشت، بخوان و نگذاشت، ديگر صاحب اختيار است.
    نسرين تا 15 سالگي تاب آورد. روزهايي بود که در خانه هيچ چيز براي خوردن پيدا نمي شد. دختر شکر را در آب جوش حل مي کرد و نان را در آن تريد مي کرد و مي خورد. به همين خاطر هم بود که سوءتغذيه شديد گرفت و چند سال بعد مفصل پايش از بين رفت و تيغ جراحي تنها درمانش شد.
     15 ساله که شد، پدر گفت ديگر بايد شوهر کني، خواستگار هم داري. منظورش از خواستگار البته مردي جاافتاده بود که بيشتر نسرين را معامله کرده بود تا اينکه خواسته باشد. پدر مصمم بود دختر را بفروشد. ديگر اجازه نداد مدرسه برود. يک روز عصر پدر از خانه بيرون رفت تا قرار و مدارها را بگذارد. خانه شان تلفن نداشت و پدر نسرين به بقالي توي کوچه شان رفت تا از آنجا به مرد تلفن کند. مرد بقال که همسايه شان بود، از گفت و گوهاي او فهميد چه اتفاقي قرار است بيفتد. بعد از رفتن پدر نسرين، به کسي که مي دانست کار خير مي کند تلفن کرد و ماجرا را گفت. همسايه سبب خير شد و فرشته منجي نسرين از راه رسيد. قرار و مدار تازه اي با پدر بسته شد. پول را به پدر دادند و در ازاي آن قول گرفتند که دختر درسش را بخواند. گفتند هم هزينه تحصيلش را مي دهند و هم خرج زندگي را. تنها شرطشان همين است، نسرين درس بخواند و آنها به روند تحصيل او نظارت کامل داشته باشند. نسرين درسش را ادامه داد. استعداد زيادي داشت. همان سال اول که کنکور داد پزشکي قبول شد. نسرين حالا پزشک است و دارد طرحش را مي گذراند.
    
     از ترک تحصيل تا رتبه برتر دانشگاه
    مهدي چيزي از پدر به ياد ندارد. آنچه هست، تصويري است گنگ و مبهم از حضور سايه وارش که نبودش نه چيزي از زندگي شان کم کرد و نه افزود. پدر روزي رفت و ديگر نيامد. شايد از خماري مُرد و شايد نه. اين را هرگز نفهميدند چون هيچ وقت خبري از او نشد. مهدي ماند و برادر بزرگ و مادرش. برادر از چندي قبل راهي خيابان شده بود اما دستمزد کار او کفاف زندگي را نمي داد، اين بود که مادر تصميم گرفت مهدي 11 ساله را هم سر کار بفرستند. دلش نمي خواست بچه از درس خواندن بماند اما چاره اي نبود. خودش هم کار مي کرد اما بيماري اجازه نمي داد ساعات زيادي از روز را مشغول کار باشد.
    روزي که مادر به مدرسه رفت تا پرونده مهدي کوچک را بگيرد، مدير شک کرد. حس کرد اينکه قرار است بچه را در مدرسه ديگري ثبت نام کنند، دروغي مصلحتي است. چشم هاي مادر که هنگام حرف زدن به زمين دوخته شده بود و پسر کوچک که با حسرت از پشت شيشه دفتر مدرسه به بچه هاي توي حياط زل زده بود، مي گفتند قضيه چيز ديگري است. کمي پرس و جو در محل زندگي خانواده کافي بود تا واقعيت را روشن کند. آقاي مدير فهميد قرار نيست مهدي به هيچ مدرسه ديگري برود. او يکراست سر چهارراه مي رفت. مهدي و خانواده اش را به خيريه معرفي کرد. قرار شد دستمزد هر روز بچه را محاسبه کنند و به مادر مهدي بدهند تا پسر درس بخواند. هزينه تحصيل را هم پرداخت مي کردند. برادر مهدي هم به همين شکل از سر چهارراه به مدرسه بازگشت. در واقع موسسه خيريه، صاحبکار جديد آنها شد و تنها کاري که بايد در ازاي دريافت دستمزد انجام مي دادند، درس خواندن بود. مهدي امسال در مقطع کارشناسي از دانشگاه صنعتي شريف فارغ التحصيل شده و برادرش هم چند سال پيش درسش را تمام کرد و مشغول کار است.
     آنها عاشق پزشکي هستند
    روزي که حامد را ديدم اصلاً يادم نمي رود. با مادرش آمده بود موسسه تا پرونده تشکيل دهند. پسر کوچک لاغر اندام که تمام مدتي که روبه رويم نشسته بود، دست راستش روي زانويش بود. وقتي مي خواستند بروند، آرام از مادرش پرسيدم: «پاي حامد درد مي کند که تمام مدت دستش را روي زانو گذاشته بود؟» مادر جواب داد: «نه. شلوارش پاره است، خجالت مي کشد.» حامد پدر نداشت. يک برادر داشت و يک خواهر. برادر کودک کار بود، کودکي که ديگر هرگز به مدرسه بازنگشت. حامد اما نجات پيدا کرد. درس خواند. شاگرد زرنگ مدرسه بود و مي گفتند قطعاً رتبه يک رقمي کنکور را مي آورد.
     دو هفته مانده به کنکور اما اتفاق بدي افتاد. خواهر حامد جلوي چشمش تصادف کرد و مُرد. شوک و اندوه تمام وجود پسر را پر کرده بود. گفت امکان ندارد بتوانم کنکور بدهم. همه متاسف بودند. حيف از استعدادش. بالاخره اما راضي اش کردند سر جلسه برود. رفت و قبول شد؛ پزشکي. عاشق رشته اش است. اصلاً نمي دانم چه سري است که بيشتر اين بچه ها دلشان مي خواهد پزشکي بخوانند، شايد آنقدر که دور و برشان درد ديده اند؛ مثل زهره که پدرش شيشه اي بود و آنقدر توي سر مادرش مشت کوبيده بود که مادر تا سال ها بعد مرگ پدر هم تشنج مي کرد و خيلي وقت ها هم که عصبي مي شد گلوي دختر را آنقدر فشار مي داد که نفسش بند مي آمد. زهره هم دانشجوي سال آخر پزشکي است. نويد هم يکي ديگر از بچه هاست. سال اول رتبه 2 هزار آورد و يک سال منتظر ماند چون مي خواست حتماً پزشکي قبول شود.
    بچه هاي موعود مايه دلخوشي و شادماني بانيان موسسه و خيران هستند. «اينکه ببيني سرنوشت کودکي را اين طور مي شود تغيير داد، حالت را آنقدر خوش مي کند که با هيچ چيز ديگر قابل مقايسه نيست.»
    اين را اعظم حاج يوسفي، مدير موسسه خيريه موعود ايرانيان مي گويد: «کار خير نبايد در حد صدقه دادن خلاصه شود. در واقع ما نمي خواهيم گدايي سازمان يافته راه بيندازيم و بگوييم پولي را از خيران مي گيريم و بين فقرا تقسيم مي کنيم. اگر ما بتوانيم شرايط زندگي حتي يک نفر را تغيير دهيم، کار بزرگي کرده ايم. ما کارمان فراهم کردن شرايط تحصيل کودکان کار و کودکان در معرض ترک تحصيل است. مي گوييم ما به شما مزد مي دهيم و در ازاي آن فقط از شما مي خواهيم درس بخوانيد. مسئوليت اجتماعي ما فقط اين نيست که پولي بدهيم و به باقي ماجرا کاري نداشته باشيم. هم بر نحوه تحصيل بچه ها و هم بعد آن نظارت داريم و کمکشان مي کنيم. من از صاحبان شرکت هاي بزرگ مي خواهم اين بچه ها را بعد فارغ التحصيلي به عنوان کارآموز به کار گيرند تا براي بچه ها رزومه شود و بتوانند کار پيدا کنند. نگاه ما به خيريه، نگاهي مدرن است، چون اعتقاد داريم خيريه ها بايد علمي کار کنند و از حالت سنتي خارج شوند. اگر کسي مي خواهد کار خير کند و راهش را نمي داند، به خيريه هاي مطمئن اعتماد کند.»
    شما را چه چيزي خوشحال مي کند؟ خريد يک خانه خوب يا ماشين لوکس يا سفر به دور دنيا يا کسب مدارج علمي يا موفقيت در کسب و کار؟ چند نفر را مي شناسيد که باوجود داشتن تمام اينها خوشحال نيستند؟
    
    آنها عاشق پزشکي هستند / روايتي متفاوت از کودکان کار
    


 روزنامه ايران، شماره 6802 به تاريخ 24/3/97، صفحه 9 (گزارش)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 13 بار
    



آثار ديگري از "مريم طالشي"

  آواز مرگ در كوهستان / كوهنوردان از نبود امكانات امداد و نجات مي گويند
مريم طالشي، ايران 29/5/97
مشاهده متن    
  من خودم يك روانشناسم / نظرخواهي توييتري درباره احساس نياز كاربران به روانشناس
مريم طالشي، ايران 24/5/97
مشاهده متن    
  من كه نان از عمل ريش خورم / وقتي آينده به مويي بند است
مريم طالشي، ايران 22/5/97
مشاهده متن    
  كارگرها ديگر فلافل هم نمي خورند / كسادي ارزان ترين غذاي بازار
مريم طالشي، ايران 22/5/97
مشاهده متن    
  « هولي» با طبيعت چه مي كند؟ / به خاطر چند عكس رنگي
مريم طالشي، ايران 18/5/97
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه پرستاري مراقبت ويژه
متن مطالب شماره 2 (پياپي 38)، May 2018را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است