|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه اعتماد97/3/24: ملاقات دوباره
magiran.com  > روزنامه اعتماد >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 4116
شنبه دوم تير ماه 1397



خدمات سايت




 
MGID3291
magiran.com > روزنامه اعتماد > شماره 4110 24/3/97 > صفحه 6 (روايت شهرزاد) > متن
 
      


داستان 
ملاقات دوباره


نويسنده: آيزاك بشويس سينگر
مترجم: بهار سرلك


    
    تلفن زنگ خورد و دكتر مكس گريتزر بيدار شد. ساعت روي ميزعسلي يك ربع به هشت را نشان مي داد. زيرلب گفت: «كي صبح به اين زودي زنگ زده؟» گوشي را برداشت و صداي زني از آن طرف خط گفت: «دكتر گريتزر، عذر مي خواهم اين ساعت تماس گرفتم. ليزا نستلينگ مرد.»
    «خدايا!»
    «امروز ساعت يازده مراسمه. فكر كردم شايد بخواهيد بدونيد.»
    «حق با شماست. ممنون. ممنون. ليزا نستلينگ نقش پررنگي تو زندگي من داشت. مي تونم بپرسم با كي صحبت مي كنم؟»
    «مهم نيست. من و ليزا بعد از جدايي تون با هم دوست شديم. مراسم ختم توي سالن تشييع جنازه گاتگستالت برگزار مي شه. آدرس را مي دونيد؟»
    «بله، مرسي.»
    زن گوشي را گذاشت.
    دكتر گريتزر مدتي آرام دراز كشيد. پس ليزا مرده است. دوازده سال از جدايي آنها مي گذشت. او عشق زندگي اش بود. عمر زندگي مشترك شان به پانزده سال مي رسيد- نه، پانزده سال نه، سيزده سال. دو سال آخر فقط به سوءتفاهم و دعوا ومرافعه گذشت، با كلي ديوانه بازي، در واقع اين كلمات توانايي توصيف آن را ندارد. همان نيرويي كه اين عشق را ساخت، خودش هم از ريشه خشكاندش. پس از جدايي، دكتر گريتزر و ليزا نستلينگ هرگز همديگر را نديدند. حتي نمي دانست ليزا هنوز ساكن نيويورك است.
    دكتر گريتزر آنقدر از اين خبر بد بهم ريخته شد كه يادش نمي آيد آن روز صبح چطور لباس پوشيد و سر از مراسم ختم درآورد. وقتي رسيد، ساعت توي خيابان بيست وپنج دقيقه به ٩ را نشان مي داد. در را باز كرد. پذيرش گفت زود رسيده است. مراسم تا يازده شروع نمي شود.
    مكس گريتزر پرسيد: «امكانش هست ببينمش؟ من يكي از دوستان نزديكشم و...»
    «بگذاريد ببينم آماده اس.» دخترك پشت دري ناپديد شد.
    دكتر گريتزر منظورش را فهميد. قبل از اينكه مرده را نشان خانواده اش و مهمانان ختم بدهند آراسته اش مي كنند.
    دخترك خيلي زود برگشت و گفت: «آماده اس. طبقه چهارم، اتاق سه.»
    مردي كه كت وشلوار مشكي به تن كرده بود او را با آسانسور بالا برد و در اتاق شماره ٣ را باز كرد. ليزا در تابوت خوابيده بود. صورتش را با تور پوشانده بودند. دكتر گريتزر او را شناخت چون مي دانست در آن تابوت خوابيده است. موهاي مشكي اش از رنگ شدن زياد خشك شده بود. گونه هايش را سرخاب زده بودند و چروك هاي دور چشمش را زير آرايش مخفي كرده بودند. روي لب هاي قرمز شده اش نشانه اي از لبخند بود. مكس گريتزر مانده بود كه اين لبخند را چطور درست كرده ند؟ يك بار ليزا به او تهمت ماشيني بودن زده بود، رباتي كه هيچ احساسي ندارد. در آن زمان اين تهمت اشتباه بود اما حالا به طرز عجيبي واقعيت به نظر مي رسيد. دكتر گريتزر نه افسرده شد، نه ترسيد.
    در اتاق باز شد و زني وارد شد كه شباهت وهم آلودي به ليزا داشت. مكس توي دلش گفت: «خواهرش بِلاست.» ليزا از خواهر كوچك ترش كه در كاليفرنيا زندگي مي كرد حرف هايي زده بود اما دكتر گريتزر هرگز او را نديده بود. دكتر كنار رفت تا زن به تابوت نزديك شود. اگر زن زير گريه مي زد دكتر گريتزر آنقدر نزديكش ايستاده بود تا آرامش كند. زن احساسات ويژه اي بروز نداد و دكتر تصميم گرفت او را با خواهرش تنها بگذارد اما به ذهنش رسيد كه ممكن است از تنها ماندن با جنازه، حتي جنازه خواهرش، زهره ترك شود.
    بعد از چند لحظه، زن برگشت و گفت: «بله، خودشه.»
    مكس گريتزر فقط براي اينكه حرفي زده باشد، گفت: «انتظار داشتم با هواپيما از كاليفرنيا بيايي.»
    «از كاليفرنيا؟»
    خواهرت گاهي از تو حرف مي زد. اسمم مكس گريتزره.»
    زن ساكت ايستاد و ظاهرا حرف هاي او را حلاجي مي كرد. بعد گفت: «اشتباه مي كني.»
    «اشتباه مي كنم؟ تو خواهرش بلا نيستي؟»
    «نمي دوني مكس گريتزر مرده؟ آگهي درگذشتش را روزنامه ها چاپ كردند.»
    مكس گريتزر سعي كرد لبخند بزند. «لابد يك مكس گريتزر ديگر بوده. » لحظه اي كه اين كلمات را ادا مي كرد، حقيقت دستگيرش شد: او و ليزا هر دو مرده بودند: زني كه با او حرف زد بلا نبود بلكه خود ليزا بود. حالا فهميد كه اگر زنده بود داشت از غم وغصه به خودش مي لرزيد. فقط كسي كه در آن سوي زندگي قرار دارد مي تواند مرگ كسي را كه زماني عاشقش بوده با چنين بي تفاوتي اي بپذيرد. از خودش مي پرسيد چيزي كه تجربه اش مي كند جاودانگي روح است. اگر مي توانست حتما حالا مي خنديد اما توهم جسم رخت بربسته بود: او و ليزا ديگر مادي نبودند. با اين وجود هر دو حضور داشتند. بدون صدايي پرسيد: «امكانش هست؟»
    شنيد كه ليزا با آن شيوه هوشمندانه اش گفت: «اگر اين جوري باشه، بايد امكانش هم باشه.» در ادامه گفت: «محض اطلاع شما، اينجا هم جسد شما خوابيده.»
    «چطوري اتفاق افتاد؟ ديشب وقتي خوابيدم يك آدم سالم بودم.»
    «ديشب نبود و تو هم سالم نبودي. يكم فراموشي تو اين روند دخالت داره. براي من ديروز اتفاق افتاد و در نتيجه...»
    «حمله قلبي بهم دست داد؟»
    «شايد.»
    دكتر پرسيد: «چه اتفاقي براي «تو» افتاد؟»
    ليزا گفت: «براي من، همه چيز خيلي طول و تفصيل داشت. در هر حال، چطور خبر مرگم را شنيدي؟»
    «گمان مي كردم توي تختم دراز كشيدم. يك ربع به هشت تلفن زنگ خورد و زني بهم خبر را گفت. اسمش را هم نگفت.»
    «يك ربع به هشت، قبلش جسدت را آورده بودند. مي خواي يك نگاه به خودت بيندازي؟ من ديدمت. توي اتاق پنجي. يك مرد «كراساوتز» ازت ساختند.»
    سال ها بود كلمه كراساوتز را نشنيده بود. يعني مرد خوش قيافه. ليزا زاده روسيه بود و گه گاه اين كلمه را مي گفت.
    «نه. كنجكاو نيستم.»
    كليسا ساكت بود. پدر روحاني تميز و اصلاح كرده اي كه موهاي فرفري داشت و كراواتي پرزرق وبرق زده بود از ليزا مي گفت: «او به معناي حقيقي كلمه زن روشنفكري بود. وقتي به امريكا آمد، كل روز را در فروشگاه كار مي كرد و شب ها مي رفت كالج. بعد هم با نمره هاي ممتاز فارغ التحصيل شد. شانس نياورد و يك سري اتفاق هاي غيرقابل كنترل افتاد: اما او همچنان يك خانوم با كمالات باقي ماند. »
    ليزا پرسيد: «تو تمام عمرم اين مرد را نديده بودم. چطوري اينها را فهميده؟»
    گريتزر گفت: «خانواده ات استخدامش كردند و اينها را بهش گفته اند.»
    «از اين تعريف و تمجيدهاي غير كارشناسانه حالم بهم مي خورد.»
    مكس گريتزر پرسيد: «دوست داشتي كجا بروي؟»
    «شايد به مراسم تو.»
    «مطلقا نه.»
    ليزا پرسيد: «اين چه وضعيتيه؟ من همه چي را ديدم. همه را شناختم. او عمه ام ريزله. پشت سرش دختر خاله ام بكي نشسته. يك بار هم تو را بهش معرفي كردم.»
    «آره، درسته.»
    «نصف اين كليسا خاليه. حقمه، چون منم ختم كسي نمي رفتم. مطمئنم كليسا براي تو پر مي شه. مي خواي صبر كنيم و ببينيم؟»
    «يك ذره هم علاقه ندارم بدونم.»
    پدر روحاني حرف هايش را تمام كرد و مراسم شروع شد: «خداوند رحيم است. » خواندنش بيشتر شبيه زار زدن بود و ليزا گفت: «پدرم هم چنين عزايي نمي گرفت.»
    «اشك هاي پولكي.»
    ليزا گفت: «ديگر كافيه برام. بريم.»
    آنها از مراسم ختم به خيابان روانه شدند. آنجا، سه ليموزين پشت نعش كش ايستاده بود. يكي از راننده ها موز مي خورد.
    ليزا پرسيد: «به همين مي گن مرگ؟ همان شهر، همان خيابان ها، همان فروشگاه ها. من هم همانم. »
    «بله، اما بدون جسم.»
    «پس من چي ام الان؟ يك روح؟»
    مكس گريتزر گفت: «واقعا نمي دونم چي بهت بگم. گرسنه نيستي؟»
    «گرسنه؟ نه.»
    «تشنه؟»
    «نه. نه. به اين علائم چي مي گي؟»
    مكس گريتزر گفت: «باورنكردني، پوچ، خرافاتي ترين موهومات عوامانه درست از آب درآمدند.»
    «در اين مقطع احتمال هر چيزي هست.»
    «بعد از دفن، تو آسمان ما را به دادگاهي احضار مي كنند و به خاطر اعمال مون حساب پس مي ديم؟
    «حتي اين هم مي شه.»
    «چطوره كه ما با هميم؟»
    «لطفا ديگر سوال نپرس. من هم مثل تو چيزي نمي دونم.»
    «يعني آن همه كارهاي فلسفي كه خوندي و نوشتي يك دروغ بزرگ بود؟»
    «بدتر: چرنديات محض.»
    در اين وقت، چهار نعش كش تابوت ليزا را برداشتند. تاج گلي بالاي آن بود كه نوشته اي با حروف طلايي روي آن بود: «به ليزاي فراموش نشدني كه در خاطرات دوست داشتني مان است.»
    ليزا پرسيد: «اين تاج گل كيه؟» و خودش جواب داد: «براي اين خساست به خرج نداده.»
    مكس گريتزر پرسيد: «دوست داري باهاشون بري قبرستون؟»
    ليزا به صداي درونش گوش كرد. هيچ چيز نمي خواست. چه حالت غريبي، يك آرزو هم نداشت. به خاطر مي آورد كه تمام اين سال ها، اراده اش، تمايلاتش، ترس هايش او را بي وقفه زجر دادند. روياهايش سرشار از نوميدي، وجد بي حدوحصر و شور وحال هاي مهارنشدني بود. بيش از هر مصيبت ديگري، از روز آخر بيم داشت، وقتي همه چيز رو به خاموشي مي رفت و تاريكي قبر را دربرمي گرفت اما او حالا گذشته را به خاطر مي آورد و مكس گريتزر بار ديگر با او بود. ليزا به او گفت: «فكر مي كردم آخر داستان دراماتيك تر باشه.»
    مكس گريتزر گفت: «باورم نمي شه اين آخر داستان باشه. شايد گذري ميان دو هستي باشه.»
    «اگر اينطوري باشه، چقدر طول مي كشه؟»
    «از آنجايي كه زمان اعتباري ندارد، طول زمان بي معناست.»
    ليزا گفت: «خب پس، تو با همون معماها و تناقض ها مانده اي. بيا، اگر نمي خواي عزاداراي ات را ببيني نمي شه اينجا بمونيم.»
    «كجا بايد بريم؟»
    «تو راهنما شو.»
    مكس گريتزر دست خيالي او را گرفت و بدون هدفي، بدون مقصدي بالا رفتند. مثل وقتي كه سوار هواپيما مي شوند به زمين نگاه كردند و شهرها، رودخانه ها، زمين ها و درياچه ها را ديدند: همه چيز را غير از بشر.
    ليزا پرسيد: «چيزي گفتي؟»
    و مكس گريتزر جواب داد: «حالا كه از همه توهماتم رها شدم، جاودانگي عاليه.»
    
    
    دوستاني كه مايل به انتشار داستان و شعر اعم از ترجمه يا تاليف هستند مي توانند آثار خود را از طريق ايميل rasool_abadian١٣٤٦@yahoo.com يا از طريق كانال تلگرامي rasool_abadian @ ارسال كنند.
    داستان: ملاقات دوباره
    


 روزنامه اعتماد، شماره 4110 به تاريخ 24/3/97، صفحه 6 (روايت شهرزاد)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 13 بار
    

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه تاريخ اسلام
متن مطالب شماره 73، بهار 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است