|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران97/4/20: لوكاكو؛ ستاره اي برخاسته از فقر مطلق
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6833
دوشنبه يكم مرداد ماه 1397



خدمات سايت




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 6823 20/4/97 > صفحه 23 (ورزشي) > متن
 
      


لوكاكو؛ ستاره اي برخاسته از فقر مطلق
در روزهايي كه روملو در جام جهاني مي درخشد مطلبي كه حاوي زندگينامه اوست به قلم خودش منتشر شده

مترجم: فرحناز دهقي
برگرفته از: the players tribune


    
    روملو لوکاکو، مهاجم تيم ملي بلژيک و منچستر يونايتد يکي از پنج بازيکني است که تا پيش از تولد 23 سالگي اش مجموع 50 گل به ثبت رسيده در ليگ انگليس در کارنامه اش دارد. او را يکي از نوابغ دنياي فوتبال مي دانند که سالانه ميليون ها دلار وارد حساب بانکي خود مي کند. اما اين همه ماجرا نيست. او اخيراً در يادداشتي با عنوان «بگذار بگويم» براي سايت «پليرز تريبون» از روزهاي کودکي اش که در ميانه فقر و بي پولي گذشته، نقبي به روزهايي زده که تنها انگيزه زندگي اش اين بود که «بهترين بازيکن بلژيک» باشد…
    خوب آن لحظه اي را به ياد دارم که فهميده بودم بي پوليم. هنوز هم مي توانم صورت مادرم را تصور کنم که جلو در يخچال ايستاده بود. 6 ساله بودم که روزي براي خوردن ناهار از مدرسه به خانه آمدم. مادرم مثل هر روز تنها غذاي موجود در منو را پيش رويم گذاشت؛ نان و شير. وقتي آدميزاد بچه است، هيچ به اين چيزها فکر نمي کند. اما به گمانم من حدس زده بودم اين همه چيزي است که از پس خريدنش بر مي آييم. روزي به خانه آمدم و رفتم داخل آشپزخانه، مادرم را ديدم که بطري شير به دست جلو يخچال ايستاده، کاملاً عادي. اما اين بار داشت چيزي را با آن قاتي مي کرد. بعد آن را تکان داد، مي دانيد؟ هيچ نمي دانستم چرا آن کار را مي کند. بعد ناهارم را برايم آورد و طوري به من لبخند زد انگار همه چيز عادي است. اما همان لحظه فهميدم چه خبر است. او داشت آب را قاتي شير مي کرد. چون پول کافي نداشتيم باز شير بخريم و ناچار بوديم کاري کنيم که بطري شير تمام هفته دوام بياورد. ما بي پول بوديم. نه فقط فقير، بلکه کاملاً بي پول.
    پدرم فوتباليستي حرفه اي اما در شرف بازنشستگي بود و ديگر پولي در بساط نداشتيم. اولين چيزي که فروختيم تلويزيون مان بود. ديگر خبري از تماشاي فوتبال نبود. ديگر نمي توانستيم مسابقه روز را ببينيم. شبي به خانه آمدم و ديدم ناگهان لامپ ها خاموش شدند. دو، سه هفته اي برق هم نداشتيم. بعد يک بار خواستم دوش بگيرم، اما آب گرم هم نداشتيم. مادرم روي اجاق، آب را توي کتري گرم کرد و من زير دوش آب ايستادم و آب کتري را فنجان فنجان روي سرم ريختم. حتي زمان هايي بود که مادرم از نانوايي پايين خيابان نان «قرض» مي گرفت. نانوا من و برادر کوچکم را مي شناخت به همين خاطر اجازه داده بود مادرم روز دوشنبه ناني بردارد و پولش را روز جمعه بدهد.
    مي دانستم در سختي و مشقت هستيم. اما زماني که آب را با شير قاتي کرد، فهميدم همه چيز تمام شده است؛ مي دانيد چه مي خواهم بگويم؟ اين زندگي ما بود. هيچ نگفتم، نمي خواستم به او استرس وارد کنم. فقط شامم را خوردم. اما آن روز قسم خوردم و به خودم قولي دادم. انگار کسي يکباره از خواب بيدارم کرده بود. خوب مي دانستم از اين به بعد چه بايد بکنم. نمي توانستم ببينم مادرم در چنين اوضاعي زندگي مي کند. نه، نه، نه، نه. نمي توانستم. فوتبالي ها دوست دارند درباره قدرت ذهني صحبت کنند. خب، من قوي ترين آدمي هستم که در زندگي تان ديده ايد. زيرا در تاريکي و سکوت، همراه با برادر و مادرم مي نشستيم، فکر مي کرديم، باور مي کرديم و مي دانستيم بالاخره روزي اتفاق مي افتد. مدتي رازم را توي دلم نگه داشتم اما روزي به خانه آمدم و ديدم مادرم دارد گريه مي کند. به او گفتم: «مامان، همه چيز درست مي شه. قول مي دم اوضاع ما اين طوري نمي مونه. من فوتبال بازي مي کنم. ديگه نبايد نگران چيزي باشي.»
    6 ساله بودم که از پدرم پرسيدم: «بابا، واسه فوتبال حرفه اي بازي کردن، بايد چند ساله بشم؟» گفت: «16 ساله»، گفتم: «آهان، باشه». زمان گذشت و اين رويا در حال روي دادن بود. بگذاريد چيزي را بگويم. تمام فوتبال هايي که بازي کردم، براي من حکم فينال را داشتند. وقتي در پارک بازي مي کردم، آن مسابقه برايم فينال بود، وقتي در مهدکودک بازي مي کردم، آن مسابقه هم برايم فينال بود.عادت داشتم موقع شوت زدن سعي کنم توپ را بترکانم! با تمام قدرت. من بازي فيفا نداشتم. پلي استيشني هم در کار نبود. به همين خاطر من فوتبال بازي نمي کردم؛ سعي مي کردم رقيبم را بکشم.
    قدم شروع به بلندتر شدن کرده بود و برخي معلم ها يا والدين بچه ها به من استرس وارد مي کردند. اولين باري را که يکي از آنها خطاب به من گفت:«هي بچه، چند سالته؟ کجا به دنيا اومدي؟» فراموش نمي کنم. گفتم: «چي؟ شوخيت گرفته؟» وقتي 11 ساله شدم، براي تيم جوانان ليرس بازي مي کردم. يک بار يکي از والدين بچه ها تقريباً سعي داشت نگذارد من بازي کنم. به من گفت: «اين بچه چند سالشه؟ شناسنامه اش کو؟ اهل کجاست؟» با خودم فکر کردم: «اهل کجام؟ من توي آنتورپ به دنيا اومدم. خب معلومه که اهل بلژيکم». پدرم همراهم نبود. چون ماشين نداشت که بتواند به مسابقه هاي راه دورم بيايد. خودم بودم؛ تک و تنها. بنابراين بايد از خودم دفاع مي کردم. رفتم و از توي کيفم شناسنامه ام را بيرون آوردم. به دست او دادم. او هم به دست بغلي اش داد و شناسنامه ام همين طور دست به دست مي چرخيد. خون زير پوستم مي جهيد و با خودم فکر مي کردم اگر تا قبل از اين مي خواستم پسرت را بکشم، حالا مي خواهم توي زمين نابودش کنم. مجبوري تمام راه برگشت به خانه، به صداي گريه کردنش گوش کني.
    مي خواستم بهترين بازيکن تاريخ بلژيک باشم. اين هدفم بود. نه بازيکني خوب، نه بازيکني عالي. فقط بهترين بازيکن. با خشم زيادي بازي مي کردم... علتش هم خيلي چيزها بودند. به خاطر موش هايي که در آپارتمان مان اين طرف و آن طرف مي دويدند. به خاطر اينکه ليگ قهرماني را نمي توانستم از تلويزيون تماشا کنم. به خاطر طرز نگاه کردن معلم ها و والدين به من. من ماموريتي داشتم. وقتي 12 ساله بودم، در 34 بازي، 76 گل زدم. تمام آنها را با کفش پدرم زده بودم. از وقتي اندازه پايمان يکي شده بود، اين کفش را مشترک به پا مي کرديم. روزي به پدربزرگم، پدر مادرم، تلفن کردم. او يکي از مهم ترين آدم هاي زندگي من بود. او نقطه اتصال من با کنگو، جايي که پدر و مادرم متولد شده بودند، بود. يک روز داشتم با او تلفني صحبت مي کردم و به او گفتم: «آره... خيلي خوبم. من 76 تا گل زدم و تيممون برنده شده. حالا تيم هاي بزرگ متوجه من شده اند». او هميشه مي خواست درباره اوضاع فوتبال بازي کردنم بداند. اما اين بار رفتارش عجيب بود. گفت: «باشه روم. باشه... عاليه... اما مي توني کاري واسم انجام بدي؟» گفتم: «آره... چي؟» گفت: «مي توني مراقب دخترم باشي؟ خواهش مي کنم». يادم مي آيد کاملاً گيج شده بودم و با خودم فکر مي کردم پدربزرگ درباره چه حرف مي زند. گفتم: «مامان؟ آره... ما با هم خوبيم.» گفت: «نه بهم قول بده. مي توني قول بدي؟ مراقب دخترم باش. به خاطر من مراقبش باش». گفتم: «باشه بابابزرگ. فهميدم. بهت قول مي دم.» پنج روز بعد، او از دنيا رفت و آن موقع بود که فهميدم منظورش چه بوده است.
    فکر کردن به آن مرا خيلي غمگين مي کرد. آرزو مي کردم که 4 سال ديگر زنده بود و بازي من را براي اندرلشت مي ديد. مي ديد که چطور سر قولم ايستاده ام. مي ديد که چطور همه چيز داشت خوب مي شد. به مادرم گفته بودم در 16 سالگي به هدفم مي رسم. اما 11 روز دير کرده بودم.
    
    

    
    24 مه 2009 / فينال، اندرلشت و استاندارد ليژ
    آن روز عجيب ترين روز زندگي ام بود. اما تيم بايد براي يک دقيقه بازيکن ذخيره را وارد زمين مي کرد، زيرا در ابتداي فصل، به ندرت براي اندرلشت بازي مي کردم. مربي من را به نيمکت برگرداند. از خودم پرسيدم: «وقتي روي نيمکت نشسته ام، چطوري مي تونم تو تولد 16 سالگيم قرارداد حرفه اي امضا کنم؟» اما با مربي ام شرطي بستم. به او گفتم: «يه ضمانتي بهت مي دم. اگه منو بازي بدي، تا ماه دسامبر 25 تا گل مي زنم.»
    خنديد. بله به من خنديد.
    گفتم: «بيا شرط ببنديم.»
    گفت: «باشه. اما اگر تا دسامبر 25 تا گل نزني، دوباره مي ري روي نيمکت.»
    گفتم: «باشه، اما اگر من بردم، شما همه ون هايي رو که بازيکن ها رو از سر تمرين به خونه مي بره، تميز مي کنين.»
    گفت: «باشه، قبوله.»
    گفتم: «و يه چيز ديگه، هر روز بايد واسه همه پنکيک درست کنيد.»
    گفت: «باشه، خيلي خب.»
    اين احمقانه ترين شرطي بود که انسان در طول تاريخ بسته است. تا ماه نوامبر 25 تا گل زدم. قبل از کريسمس هر روز پنکيک مي خورديم داداش!
    بگذاريد درسي بهتان بدهم؛ سر به سر پسري که گرسنه است، نگذاريد!
    13 مه، روز تولدم، قرارداد حرفه اي ام را با اندرلشت امضا کردم. همه چيز خوب پيش مي رفت و بازي جديد فيفا و تلويزيون کابلي خريدم. ديگر پايان فصل شده بود، به همين خاطر در خانه مشغول استراحت بودم. اما آن سال ليگ بلژيک فوق العاده بود، زيرا اندرلشت و استاندارد ليژ نتايج شان نزديک هم بود. بنابراين بازي رفت و برگشت حساسي در پيش بود که نتيجه نهايي را مشخص مي کرد. در بازي اول، مثل يک طرفدار توي خانه نشستم و بازي را تماشا کردم. بعد روز قبل از بازي برگشت، مربي با من تماس گرفت.
    «سلام»
    «سلام روم، داري چي کار مي کني؟»
    «مي خوام برم پارک فوتبال بازي کنم»
    «نه، نه، نه، نه، نه، کيفت رو جمع کن، يالا»
    «چي؟ مگه چي کار کردم؟»
    «نه بابا، منظورم اين نيست. بايد همين الان بيايي استاديوم. اولين تيم تو رو مي خواد»
    «چي؟ من رو؟»
    «آره... زود باش»
    پريدم توي اتاق پدرم و به او گفتم: «بند و بساطت رو جمع کن، بدو بريم مرد!»
    گفت: «ها؟ کجا بريم؟»
    گفتم: «اندرلشت مرد!»
    هرگز يادم نمي رود، رفتم توي استاديوم و تقريباً به سمت رختکن مي دويدم که مسئول رختکن گفت: «خب بچه، چه شماره اي رو مي خواي؟»
    گفتم: «شماره 10 رو بده»
    هاهاهاهاهاها! نمي دانم. حدس مي زنم براي متواضع بودن، هنوز بچه بودم.
    گفت: «بازيکناي جوان بايد شماره 30 يا بالاتر رو انتخاب کنن»
    گفتم: «باشه، خب 3 به اضافه 6 مي شه 9؛ عدد خوبيه، پس بهم 36 رو بده»
    آن شب در هتل، بازيکنان قديمي تر مجبورم کردند سر ميز شام آوازي بخوانم. حتي يادم نيست چه خواندم. سرگيجه داشتم. صبح روز بعد، دوستم در خانه مان را زد تا ببيند مي خواهم با او توي پارک فوتبال بازي کنم يا نه. مادرم به او گفت که من بيرون دارم بازي مي کنم. دوستم پرسيد: «کجا؟»، مادرم گفت: «فينال». ما در استاديوم از اتوبوس پياده شديم و همه بازيکنان سوئيشرت هاي باحالي به تن داشتند. البته به جز من. از اتوبوس پياده شدم، لباس خيلي بدي به تن داشتم و جهت دوربين تلويزيون ها دقيقاً روي صورت من بودند. مسير رسيدن به رختکن حدوداً 300 متر بود. شايد فقط 3 دقيقه طول مي کشيد. تا پايم را توي رختکن گذاشتم، تلفنم منفجر شد. همه من را توي تلويزيون ديده بودند. 25 پيام از دوستانم داشتم، آن هم در عرض 3 دقيقه! دوستانم داشتند ديوانه مي شدند.
    «داداش، توي بازي چي کار مي کني؟»
    «روم چي شده؟ چرا توي تلويزيوني؟»
    دوستم تنها کسي بود که جوابش را دادم. گفتم: «داداش! نمي دانم بازي ام مي دهند يا نه. نمي دانم چه خبر است. فقط چشم از تلويزيون برندار.» دقيقه شصت و سوم، سرمربي من را جايگزين کرد. در 16 سالگي و 11 روزگي در زمين براي اندرلشت دويدم. ما آن روز باختيم، اما من انگار در آسمان پرواز مي کردم. قولم را به مادر و پدربزرگم ادا کرده بودم. همان لحظه بود که فهميدم اوضاع ما روبه راه مي شود.
    فصل بعد، مشغول تمام کردن سال آخر دبيرستانم بودم و همزمان در ليگ اروپا بازي مي کردم. عادت داشتم با خودم کيف بزرگي به مدرسه ببرم تا عصرها پرواز کنم. ما ليگ را برديم و من دومين بازيکن برتر آفريقايي سال شدم. اين... فوق العاده بود. در واقع انتظار داشتم که همه اين ها اتفاق بيفتد، اما نه اينقدر سريع. رسانه به ساخته شدن جايگاهم کمک مي کرد و باعث بالا رفتن انتظارها از من مي شد. بويژه در تيم ملي. به هر دليلي، من براي بلژيک خوب بازي نمي کردم. يک جاي کار مي لنگيد.
    اما، در چشم بر هم زدني، 17، 18، 19 ساله شدم. وقتي همه چيز خوب پيش مي رفت، يادداشت هاي روزنامه ها را مي خواندم که من را روملو لوکاکو، مهاجم بلژيک خطاب مي کردند. اما وقتي اوضاع زياد هم خوب نبود، من را روملو لوکاکو، مهاجم بلژيکي با ريشه هاي کنگويي خطاب مي کردند.
    هيچ اشکالي ندارد اگر کسي بازي من را دوست ندارد. اما من اينجا متولد شده ام. در آنتورپ و ليژ و بروکسل بزرگ شده ام. روياي من بازي کردن در اندرلشت بود. روياي من بخشي از وينسنت کمپاني بودن، بود. من جمله اي را در زبان فرانسوي شروع مي کنم و به زمان آلماني تمام مي کنم و بسته به اينکه چه کسي کنارم باشد، چند کلمه هم به زبان اسپانيايي يا پرتغالي مي گويم. اما من بلژيکي هستم. نمي دانم چرا در کشورم، بعضي ها دوست دارند من شکست بخورم. وقتي به چلسي رفتم و بازي نمي کردم، مي شنيدم که برخي به من مي خنديدند. اما اشکالي ندارد. مي دانيد چه چيزي بامزه است؟ وقتي بچه بودم، 10 سال بازي هاي ليگ قهرماني را نديدم. نمي توانستيم تلويزيون بخريم. به مدرسه مي آمدم و بچه ها تمام مدت درباره فينال صحبت مي کردند و من هيچ نمي دانستم در مسابقه چه اتفاقي افتاده است. بايد تظاهر مي کردم که انگار من هم در جريانم که دارند درباره چه حرف مي زنند. دو هفته بعد، در کلاس رايانه نشسته بوديم که يکي از دوستانم ويدئويي دانلود کرد و بالاخره زيدان را ديدم. آن تابستان به خانه دوستم رفتم و آنجا بود که رونالدو برزيلي را در فينال جام جهاني ديدم. مابقي چيزهاي آن تورنمنت صرفاً داستان هايي بود که از بچه هاي مدرسه شنيده بودم.
    اکنون دارم در جام جهاني ديگري بازي مي کنم و مي دانيد چيست؟ اين بار مي خواهم بهم خوش بگذرد. زندگي آنقدر کوتاه است که نگراني و غصه در آن جايي نداشته باشد. مردم هرچه مي خواهند درباره من و تيمم بگويند. مرد! گوش بده! وقتي بچه بوديم، نمي توانستيم بازي تيري آنري را ببينيم. اما اکنون هر روز در تيم ملي از او چيزي ياد مي گيرم. در کنار اين اسطوره مي ايستم و به من مي گويد چطور بدوم، تا مثل او در زمين بدرخشم. شايد تيري تنها کسي است که از من بيشتر فوتبال مي بيند. ما با هم درباره بازي ها بحث مي کنيم و اين بهترين اتفاق دنيا براي من است.
    فقط آرزو مي کنم کاش پدربزرگم بود تا شاهد اين بود. درباره ليگ انگليس صحبت نمي کنم.
    نه منچستر يونايتد.
    نه ليگ قهرماني.
    نه جام جهاني ها.
    منظورم اين نيست. آرزو مي کنم که کاش او هم بود تا زندگي ما را مي ديد. آرزو مي کنم که اي کاش يک بار ديگر به من تلفن مي کرد، تا به او مي گفتم...«ديدي؟ بهت که گفته بودم. حال دخترت خوب است. ديگر در آپارتمان مان موش نداريم. ديگر روي زمين نمي خوابيم. ديگر استرس نداريم. حالا خوبيم. خوبِ خوب. ديگر لازم نيست شناسنامه ام را چک کنند. ديگر همه نام ما را مي دانند.»‍‍‍
    
    
لوکاکو؛ ستاره اي برخاسته از فقر مطلق / در روزهايي که روملو در جام جهاني مي درخشد مطلبي که حاوي زندگينامه اوست به قلم خودش منتشر شده
    


 روزنامه ايران، شماره 6823 به تاريخ 20/4/97، صفحه 23 (ورزشي)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 16 بار
    

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
مجله دانش يوگا
متن مطالب شماره 118، مرداد 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است