|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران97/4/20: يك لحظه عصبانيت كار دستم داد
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6833
دوشنبه يكم مرداد ماه 1397



خدمات سايت




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 6823 20/4/97 > صفحه 18 (حوادث) > متن
 
      


يك لحظه عصبانيت كار دستم داد


نويسنده: داوود ابراهيمي

تاکسي از شيب بزرگراه بالا مي رفت و نسيم ملايم و گرم تابستاني از پنجره خودرو صورتم را مي نواخت. حالا بعد از سال ها تحمل بيماري افسردگي و بستري شدن در بيمارستان، روزهاي خوب سلامتي را حس مي کردم. دکترها اما مي گفتند بايد تا مدت زيادي داروهاي اعصاب و ضد افسردگي مصرف کنم ولي ديگر توهمات و فشارهاي عصبي گذشته را نداشتم. چند وقتي بود که قرص هايم را نيز کنار گذاشته بودم. تمام فکرم پيش جشن عروسي بود که در پيش داشتيم.تنها دو روز مانده بود تا به فرشته روياهايم برسم. بعد از مدت ها، احساس سرخوشي و شادابي مي کردم. وقتي مي ديدم مادرم که پا به پاي من در رنج و بيماري ام شريک و همدم بود؛ با چه شور و شوقي بساط عروسي ام را مهيا مي کرد؛ همه چيز قشنگ به نظر مي آمد. دو نفر جواني که کنار من نشسته بودند مدام به پشت سر و اطراف نگاه مي کردند و خيلي نگران بودند. به ياد روزهاي سخت بيماري خودم افتادم که دائم فکر مي کردم کسي در تعقيبم هست و مدام در توهم و فشارهاي عصبي بودم. با خود گفتم شايد اينها هم مثل من بيمار باشند. راننده تاکسي بسرعت از آخرين ثانيه هاي چراغ سبز استفاده کرد و از چهارراه رد شد. دقايقي بعد خودروي گشت انتظامي آژيرکشان به ما نزديک شد و به راننده دستور توقف داد. دو مامور قوي هيکل با اسلحه به سمت تاکسي آمدند و با صداي بلند از ما خواستند پياده شويم. يکي از آن دو جواني که کنار من بود در هنگام پياده شدن پا به فرار گذاشت و مامور ديگر بدنبالش دويد. همان طور که پياده مي شدم ديدم که جوان فراري در يک لحظه با پشت پاي مامور به زمين خورد و بلافاصله دستبند به دستانش قفل شد. من گيج و مات به صحنه هايي که مثل فيلم هاي سينمايي بود ناباورانه نگاه مي کردم. مامور ديگر با داد و فرياد ما را از خودرو بيرون کشيد ولي نمي فهميدم چه مي گفت و اصلاً چرا ما را پياده کردند. دست هاي مان را بالا گرفته بوديم. همان مامور از ما خواست دست هاي مان را روي خودرو بگذاريم. رفتار و لحن تند مامور پليس باعث شد در يک لحظه کنترلم را از دست بدهم. برگشتم و روبه روي مامور ايستادم. با عصبانيت بر سرش فرياد زدم به چه حقي من را مي زني؟ اما همين کافي بود تا بر دست من هم دستبند بزنند. سه نفر ما را دست بسته سوار خودرو کرده و به کلانتري بردند. اصلاً نمي دانستم چه شده و چرا با ما چنين مي کنند. به سالن کلانتري که وارد شدم ديگر تحملم را از دست دادم و شروع کردم به داد و فرياد. مرا به بازداشتگاه موقت کلانتري بردند. بدنم مي لرزيد و از عصبانيت شديد دست ها و سرم را به ديوار مي کوبيدم.چند ساعتي در بازداشتگاه با بي قراري سپري شد. يکي از سربازان کلانتري برايم قدري آب آورد. به آرامي گفت: خماري اومده به سراغت؟ برايش توضيح دادم که اشتباهي مرا گرفته اند. او لبخند تلخي زد و سري تکان داد. از او خواهش کردم تلفن همراهم را براي چند دقيقه در اختيارم بگذارد تا به خانواده ام اطلاع دهم. وقتي شماره خانه را گرفتم پدرم تلفن را برداشت با صداي لرزاني به پدرم گفتم در کلانتري هستم و زود بيايد. طولي نکشيد که پدر وبرادرم خودشان را به کلانتري رساندند. افسر بخش مرا براي ملاقات نزد پدر و برادرم برد. پدرم با چشماني اشک بار به من گفت: پسرم چه بلايي سر خودت و ما آوردي تو فقط دو روز ديگر به عروسي ات مانده حالا ما چه بايد بکنيم. برادرم کوروش از من خواست ماجرا را برايش توضيح دهم. به او گفتم: من هيچ کاري نکردم ولي نمي دانم چرا بازداشت شده ام. از من پرسيد که با آن دو جوان چطور آشنا شدم. گفتم: من تا به حال آنها را نديدم و اتفاقي در تاکسي کنارهم قرار گرفته بوديم. کوروش برايم توضيح داد که آن دو نفر مواد فروش هستند و مامورها در تعقيب شان بودند و به همين خاطر دستگيرشان کردند و شک دارند که من هم با آنها همدست باشم. علاوه برآن به جرم مقاومت و توهين به مامور دولت بازداشت شده ام. در آخر به من گفت: مگر دکتر نگفته بود که قرص هايت را بايد ادامه دهي چرا بدون دستور پزشک قرص هايت را قطع کردي؟ شايد اگر قرص هايت را خورده بودي عصباني نمي شدي و مي توانستيم خيلي راحت تر آزادت کنيم ولي حالا جرمت سنگين تر شده. ساختمان دو طبقه کلانتري دور سرم چرخيد و تمام آرزوهايم مانند حبابي بالاي سرم پرواز مي کرد. کوروش برادرم که تازه داشت فارغ التحصيل رشته حقوق مي شد دست مرا گرفت و به گوشه اي دورتر از پدر برد. با لحن تلخ و آمرانه اي گفت: اوضاع خيلي بده، هر چي ميگم بايد خوب گوش کني وگرنه حالا حالاها بايد اينجا بموني. با التماس از او خواستم هرکاري بگويد انجام مي دهم؛ فقط کاري کند تا آزاد شوم. او به آرامي از من خواست که ديگربه هيچ وجه با مامورها درگير نشوم و اگر سوال کردند بگويم من هيچ ارتباطي با آن دو جوان خلافکار نداشتم و تا به حال هم هيچ موادي مصرف نکردم. در آخر به من قول داد تمام تلاشش را بکند تا بي گناهي ام را به رئيس کلانتري ثابت کند. مرا به اتاق بازداشتي ها بردند. سياهي شب پرده انداخته بود که کوروش باز به ملاقاتم آمد. با رئيس کلانتري صحبت کرده بود با وجودي که براي رئيس کلانتري بي گناهي ام محرز شده بود ولي به خاطر اينکه پرونده تشکيل شده بود و آمار پرونده ها قبل از ظهر به دادسرا ارسال مي شد؛ ديگر کار از کار گذشته بود. اگر زودتر به خانواده ام اطلاع مي دادم و آنها تا قبل از ظهر مي رسيدند و پرونده ام به دادسرا منتقل نمي شد در همان مراحل اوليه مي توانستيم با يک تعهد ساده و گرفتن رضايت از ماموراني که ناخودآگاه به آنها توهين کرده بودم؛ مساله فيصله پيدا مي کرد. شب را بناچار در کلانتري گذراندم. اول صبح من و آن دو جوان را با خودروي کلانتري به دادسرا بردند. پدر و برادرم هم به دنبال ما آمدند. وقتي در مقابل قاضي قرار گرفتم پاهايم مي لرزيد و توان صحبت نداشتم. با تحقيقات قبلي، جرم مواد فروشي آن دو نفر محرز شده بود. قاضي رو کرد به من و پرسيد: تو تا به حال سابقه کيفري نداشته اي چرا با مامورها درگير شدي؟ در همين لحظه پدرم وارد اتاق قاضي شد. او به زحمت توانسته بود خود را به آنجا برساند. با لحن خواهشي به قاضي توضيح داد: پسرم بيمار است و به خاطر اينکه چند روز قرص هايش را کنار گذاشته دچار عصبانيت شده و بدون قصد مرتکب اشتباه و توهين به مامورها شده، مدارک پزشکي اش هم موجود است ولي حالا پشيمان است. به خاطر شرايط حساسي که دارد؛ دو روز ديگر عروسي اش است و تقاضاي بخشش و رافت داريم.
    قاضي، پدرم را برانداز کرد و گفت: يک هفته مهلت مي دهم تا مراسم عروسي پسرت را برگزار کنيد ولي بايد سند بگذاريد. بعد از آن بايد پسرتان به بازداشتگاه برود. محکوميتش 2 سال حبس و 74 ضربه شلاق است ولي چون سابقه ندارد مشمول تخفيف شده و بايد 2 ماه حبس بکشد.حالا از آن واقعه يک ماه مي گذرد و يک ماه ديگر آزاد مي شوم. همسرم ندا منتظر برگشتنم است. هر چند اتفاق تلخي بود ولي ميله هاي زندان درسي ديگر به من آموخت اينکه زود عصباني نشوم و واکنش نشان ندهم.
    
    يک لحظه عصبانيت کار دستم داد
    


 روزنامه ايران، شماره 6823 به تاريخ 20/4/97، صفحه 18 (حوادث)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 29 بار
    

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
نشريه راهبردهاي توسعه روستايي
متن مطالب شماره 1 (پياپي 501)، بهار 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است