|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق97/4/20: جايي براي سرخپوست ها نيست
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3283
شنبه 12 آبان 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

خدمات سايت




 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 3191 20/4/97 > صفحه 8 (ادبيات) > متن
 
      


جايي براي سرخپوست ها نيست
لارنس، بوكاچيو و استثمار (به مناسبت انتشار رمانِ «پرنسس»)

نويسنده: علي شروقي

اگر بخواهيم فهرستي از ترجمه آثار داستاني ديويد هربرت لارنس (دي.اچ.لارنس)، نويسنده، شاعر، نقاش و مقاله نويس بريتانيايي، ارائه دهيم اين فهرست چندان پر و پيمان نخواهد بود. تعداد آثار ترجمه شده از لارنس به فارسي زياد نيست و نخستين ترجمه ها از آثار داستاني او به سال ها پيش بازمي گردد. محمود کيانوش و پرويز داريوش در سال هاي دور و کاوه ميرعباسي در سال هاي نزديک از جمله مترجمان نام آشنايي هستند که به ترجمه آثاري از اين نويسنده انگليسي نيمه اول قرن بيستم التفات نشان داده اند. اما از معروف ترين اثر او، «عاشق ليدي چترلي»، هنوز ترجمه کاملي در زبان فارسي موجود نيست. آنچه موجود است ترجمه اي است ناقص. يک بار هم در مجله «سپيد و سياه» در بخشي با عنوان «يک کتاب در يک مقاله» که به چاپ خلاصه رمان هاي مشهور و مهم اختصاص داشت خلاصه اي از اين رمان لارنس چاپ شد. به جز اينها اما با تورق نشريات به مقالات ترجمه شده اي از او نيز برمي خوريم. يکي از اينها مقاله اي است که در شماره دوم جُنگِ «الفبا» که غلامحسين ساعدي سردبيرش بود چاپ شده و مترجم آن هم بهاءالدين خرمشاهي است. اين مقاله خواندني که ترجمه فارسي آن نيز ترجمه اي بسيار شيرين است دريچه اي مي تواند باشد به آثار داستاني لارنس و ا ز جمله به همين داستان بلند «پرنسس» که اخيرا از او به فارسي ترجمه شده است. لارنس در آن مقاله انتقادي و تند و تيز به قرن نوزدهم و دستاوردهاي متمدنانه آن و هنر و ادبياتي که به نظر او برآمده از تمدنِ قرن نوزدهمي است و در قرن بيستم نيز تداوم يافته سخت حمله مي کند و در اين حمله آن آثاري را هم که امروز شاهکارهاي ادبيات کلاسيک به حساب مي آيند از دمِ تيغ مي گذراند. از اين جمله است اشارات طعنه آميز او به رمان هاي «جين اير» و «آنا کارنينا».
    به اعتقاد لارنس قرن نوزدهم مولود ادبياتي است که رياکارانه غرايز طبيعي بشر را مخفي و لاپوشاني مي کند تا آنها را از کانال هاي زيرزميني و راه هاي انحرافي محقق سازد. اين لاپوشاني به تعبير لارنس بخشي از ساز و کار کنترل در جهان مدرن و در راستاي سياست هاي استثماري اين جهان است. نوعي سودجويي از ميل و در عينِ حال منزوي کردن آن و در خود فرو بردن انسان ها و قطع کردن ارتباط آنها با يکديگر. از ديد شيفتگان هر آنچه تازه به شمار مي آيد اين مقاله و به طور کلي ديدگاهي که در پس پشت آثار لارنس وجود دارد شايد واپس گرايانه به نظر برسد؛ اما از قضا آنچه نوشته لارنس را هنوز تر و تازه نگه مي دارد همين حساسيت تند و تيز و شکاکانه او به جهان معاصر خويش است. لارنس در تقابل با هنر و ادبيات زمانه خود از نويسندگان و هنرمندان رنسانسي ستايش مي کند؛ از جمله از بوکاچيو و «دکامرون» او که اثري است در ستايش شادکامي و شادخويي و طبيعي قلمداد کردن غرايز و خواست هاي بشري و اين شادخويي درست نقطه مقابل جهان عبوس و سفت و سخت و متحجري است که لارنس در داستان بلند «پرنسس» پيش چشمِ خواننده قرار مي دهد. لارنس آن قدر تيزهوش و در عين حال خلاف جريان بود که در دوره اي که ادبيات يکسره راه ديگري مي رفت ستايش نابهنگام خود را نثار بوکاچيو کند و همان قدر تيزهوش که بداند خلق دوباره ادبياتي از جنس «دکامرون» ناممکن است. او به جاي اين کار که تقليدي مضحک و بي ربط بود دست روي فقداني گذاشت که فرهنگ قرنِ نوزدهمي به تعبيرِ او سرشت نما و پديدآورنده آن بود: فقدان شادکامي و طراوت بوکاچيويي به واسطه سرکوب طبيعت بشر. طعن لارنس و شوخ طبعي خاموش و زيرپوستي او در آثارش درست متوجه همين سرکوب و سخت شدگي برآمده از آن است و برملا کردن وجه استثمارگرانه اين سرکوب. افشاگري هنرمندانه لارنس اما نبايد ما را به اين اشتباه و گمان غلط بيندازد که در ادبيات لارنس با هرزه نگاري مواجهيم؛ لارنس مخالف هرزه نگاري است و هرزه نگاري را محصول همان فرهنگ قرنِ نوزدهميِ مبتني بر سرکوب مي داند. او مي خواهد غرايز طبيعي بشر را از راه هاي انحرافي که تمدن اين غرايز را به آنها رانده و اسبابِ سودجويي شان کرده، به خاستگاه طبيعي خود بازگرداند.
    لارنس در «پرنسس» داستان مردي نيمه ديوانه را بازمي گويد که خود را تافته جدابافته مي پندارد و اين را به دخترش نيز القا کرده است. پدر و دختر سخت وابسته به يکديگر و دور از اجتماع اند. آنها به دور خواست هاي طبيعي خود حصاري سفت و سخت کشيده اند، چنان که گويي آدمياني واجد گوشت و خون نيستند و به قلمرو پريان تعلق دارند.
    تعبيرِ پري و شبح در مورد آن ها در جاي جايِ داستان لارنس به کار رفته است از جمله آن جا که راوي در وصفِ دختر، که پدرش او را «پرنسس» مي داند، مي گويد: «پرنسس هميشه شق ورق و اتوکشيده بود. با آن جثه ي ظريف و کوچکش، کنار پدر خوش اندامِ تنومند و نيمه ديوانه اش، همچون پري زاده اي به نظر مي رسيد». و چند سطر پايين تر گويي براي تاکيد بر اين که هيچ چيزِ اين «پرنسسِ» در گلخانه پرورش يافته به آدمي زاد داراي گوشت و خون نرفته در وصفِ او مي نويسد: «رنگ وآب صورتش شبيه غنچه هاي شکفته ي درخت سيب بود. انگار که از قاب عکسي بيرون آمده باشد، اما تا لحظه ي مرگش، هيچکس دقيقا تصوير عجيبي را که پدرش از او ساخته بود، درک نکرد؛ قاب عکسي که هرگز از درونش قدم به بيرون نگذاشت».
    آن ها که با طرزِ نگاه لارنس آشناترند نيک مي دانند که تشبيه رنگ وآبِ صورت پرنسس به غنچه هاي شکفته سيب نه تجليل از زيبايي او که طعن و کنايه اي نيش دار به سانتي مانتاليزمِ ادبيِ نويسندگان مکتب سرکوب و لاپوشاني است. لارنس در همان مقاله يادشده از ضرورتِ ورافتادنِ ادبياتِ تغزلي که در آن محبوب به «گل سرخ» و «زنبق» و ... تشبيه مي شود سخن مي گويد. از ديدِ لارنس اين نوع سانتي مانتاليزم که او به طنز آن را «تغزلات زنبق سپيدي» مي نامد مصداقِ هرزه نگاري در ظاهري متمدنانه است. لارنس اين جنس از وقاحت و هرزه نگاري را «نشانه شرايط بيمارگونه سياست تن» مي داند. کسي که نداند اين نوشته لارنس و عينِ تعبير اوست شايد آن را با نوشته اي از فوکو اشتباه بگيرد. نيشِ قلمِ لارنس متوجه تمدني است که با سخن نگفتن وسواس گون از خواست هايي برآمده از طبيعتِ انسان، به قولِ فوکو، يکسره در بابِ آن ها وراجي کرده است. عليهِ همين هرزه نگاريِ پوشيده و رياکارانه است که لارنس سياستِ ادبي خود را به دقت طراحي مي کند و آن را پيش مي برد. پرنسس چندي پس از مرگ پدرش به همراه نديمه اي که يارِ موافقِ اوست راهيِ ناحيه اي کوهستاني در آمريکا مي شود و اين آغازِ آشنايي اش با مردِ سرخپوستي است به نام رومرو؛ مردي کم حرف و مرموز که پرنسس او را مانند خود از جنسِ پريان مي پندارد و جذب اش مي شود. آن ها در سکوت يکديگر را مي پايند تا اين که ميلِ ديدنِ حيوانات وحشي به دلِ پرنسس مي افتد. از رومرو دراين باره پرس وجو مي کند. رومرو مي گويد براي ديدن چنين جانوراني بايد بالاي کوه ها برود و آن جا در خانه اي اتراق کند تا بتواند ردي از اين جانوران ببيند. خودِ رومرو کلبه اي کوچک در کوهستان دارد که سازنده آن يکي از جويندگان طلا بوده است. قرار مي شود پرنسس به همراه رومرو و نديمه اش به آن کلبه بروند. راه سخت و طولاني است. اسبِ نديمه ميانِ راه زخمي مي شود. نديمه مي گويد دلش راضي نمي شود به اسبِ زخمي فشار بياورد. رومرو پيشنهاد مي دهد همگي از ميانِ راه بازگردند. پرنسس اما مصمم به رفتن است و بي رحمانه نديمه را به حالِ خود مي گذارد که خودش به تنهايي راهِ رفته را برگردد. رومرو و پرنسس به راهِ خودشان در ميانِ طبيعتِ کوهستاني ادامه مي دهند. در طولِ راه با وصف هاي دورودرازي از اين طبيعت مواجهيم. وصف هايي که به هيچ وجه تزييني نيستند. لارنس در رسمِ نقاشانه پوشش گياهي رنگارنگ کوهستان و سنگ ها و صخره هاي سفت وسخت و رنگ به رنگ شدن هاي مدامِ منظره ها نوساني از سختي و نرميِ طبيعت را ترسيم مي کند و اين نوسانِ سختي و نرمي و ترکيب و جدايي مداوم شان جزئي از جان و جوهر داستانِ لارنس است. لارنس در همان مقاله اي که ذکرش رفت بارها «گران جانان» را ريشخند مي کند. «پرنسس» او از جنسِ همان گران جانان است، اما هرچه بيشتر با طبيعت مي آميزد و به قلب آن نزديک تر مي شود گويي اين گران جاني او هم کاهش مي يابد و به آن چه در اعماق تاريک خود مخفي نگه داشته نزديک و نزديک تر مي شود. آن قدر نزديک که سرانجام به خواهشِ دلِ خود تسليم مي شود. تا پايانِ کار اما هنوز فاصله هست. گران جاني پس از فروکش کردن خواهشِ دل دوباره بازمي گردد. پرنسس آن خواستِ سربرآورده از اعماقِ خود را انکار مي کند و باز به همان سنگِ سفت وسختي که بود بدل مي گردد. چنان سفت وسخت که رومرو را نيز باز به قلمروِ سايه ها و اشباح مي راند. رومرو اما نمي خواهد به نيروي دفع کننده پرنسس تن در دهد، پس تنديِ دربان را به هيچ مي گيرد و مي کوشد دل او را به ترفندهايي که نه حيله گرانه که برخاسته از صراحتي بدوي و طبيعي اند نرم کند. حتي به اين نيت که نگذارد پرنسس پري وار پر بکشد و به اين اميد که بلکه سرانجام با او بر سرِ مهر آيد آدم مي کشد و دستِ آخر خودش نيز به دست کارمند اداره جنگل داري کشته مي شود و نعشِ او همچون پس مانده تني استثمارشده به جا مي ماند. نعشي وارثِ زخمِ اجدادِ سرخپوستش که سفيدپوست ها آن ها را از سرزمين و قلمروِ زيستي طبيعي شان رانده اند. لارنس اين گونه از دلِ داستاني از انگيزه ها و غرايز فردي، داستاني درباره کشمکش دو فرد از يک سو و کشمکشِ نيروهاي متناقض درونِ آدمي از سوي ديگر، به عمقِ تاريخ استثمار و چپاول نقب مي زند و جايي از داستان از قولِ رومرو به صراحت اين وجهِ سياسي- تاريخيِ داستان خود را به رخ مي کشد، آن جا که رومرو به پرنسس مي گويد: «شما آمريکايي ها هميشه مي خواهيد آدم را به زانو دربياوريد».
    رومرو کشته مي شود و پرنسس، منزه و حق به جانب، به محل سکونت خود بازمي گردد و داستاني دروغين را درباره رومرو و ماجراي کشته شدنش تحويل هم نوعانِ رياکارِ خود مي دهد. تاريخِ رسمي، تاريخِ مشکوکِ فاتحان، همواره بي شمار از اين دست داستان هاي دروغين در چنته دارد. پرنسس بعدها با مردِ ميان سالي ازدواج مي کند و زندگي خوب و آبرومندي به هم مي زند، هماهنگ با تمدن و فرهنگ پنهان کاري که با او همدست است. تمدن و فرهنگي که بوکاچيوي محبوبِ لارنس و طراوت ادبياتش در آن جايي ندارد. سال ها بعد از نوشته شدن اين داستان، پي ير پائولو پازوليني فيلمي بر اساسِ «دکامرون» بوکاچيو مي سازد. چند سال بعد از آن پازوليني به قتل مي رسد. تاريخِ رسمي براي قتلِ او داستاني شخصي سرِهم کرده است، اما آن ها که تاريخ را در دلِ افسانه هايي حقيقي تر از مستندات تاريخِ رسمي مي جويند قتلِ او را زيرِ سرِ فاشيست هاي ايتاليا مي دانستند. پازوليني در آخرين فيلمِ خود علنا به فاشيسم حمله کرده بود، پس طبيعي است طرفداران روايت دوم قتلِ او را به همان فيلم نسبت دهند. لارنس اما اگر آن موقع هنوز زنده بود احتمالا ريشه هاي عميق ترِ اين قتل را در «دکامرون» مي جست.
    جايي براي سرخپوست ها نيست / لارنس، بوکاچيو و استثمار (به مناسبت انتشار رمانِ «پرنسس»)
    


 روزنامه شرق، شماره 3191 به تاريخ 20/4/97، صفحه 8 (ادبيات)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 26 بار
    



آثار ديگري از "علي شروقي"

  نگاهِ هدايت به ريشه هاست / گفت و گو با محمد محمدعلي به مناسبت انتشار «جستاري در فرهنگ وغ وغ ساهاب»
علي شروقي، شرق 26/6/97
مشاهده متن    
  گواهي عاشق اگر بپذيرند / قاسم هاشمي نژاد و آثارش
علي شروقي، شرق 14/6/97
مشاهده متن    
  بُرش هاي برآشوبنده / درباره «شهرياري ناممكن» آلن اس. وايس و تقابل آن با نقد آكادميك
علي شروقي، شرق 24/5/97
مشاهده متن    
  بيست و پنج درصد از يك چيزِ بزرگ / در بابِ مهارت و شبيه سازي در هنر و ادبيات امروز با وامي از «سرنوشت (هاي) سينما»
علي شروقي، شرق 22/5/97
مشاهده متن    
  مرجان و مرواريد
علي شروقي، شرق 15/5/97
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
دو فصلنامه پژوهش هاي زبان شناختي قرآن
متن مطالب شماره 1 (پياپي 701)، بهار و تابستان 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است