|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه اعتماد97/7/19: زيادي
magiran.com  > روزنامه اعتماد >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 4211
پنج شنبه 26 مهر 1397



خدمات سايت




 
MGID3291
magiran.com > روزنامه اعتماد > شماره 4205 19/7/97 > صفحه 15 (پنجشنبه روز آخر نيست) > متن
 
      


ترك اعتياد 
زيادي



شرمين نادري

روي صفحه مجازي مي نويسم راه برو، منظور بدي ندارم، دوست دارم اين قصه خوب دوره كردن كوچه هاي شهر را تقسيم كنم بين آدم هايي كه انگار با نخ و سوزن به صندلي شان دوخته شده اند.

بعد اما يكي برام پيغامي مي فرستد، مي گويد من با تو فرق دارم، درست وقتي كه دارم فاصله خانه را تا ميدان ونك از كوچه پس كوچه ترين راهي كه بلدم، ميانبر مي زنم. جايي مي ايستم درست زير يك پيچك بزرگ سبز كه كنار يكي از ساختمان هاي مربوط به پزشك قانوني از خانه اي بالا رفته. دوربينم را در مي آورم كه عكس بگيرم و قصه اي بسازم از مرده هايي كه از زير پيچك رد مي شوند كه مي بينم يك پيغام خصوصي آمده، بازش مي كنم و مي خوانم كه من با تو فرق دارم و براي راه رفتن پايي ندارم. همان جا زير پيچك ماتم مي برد، يعني خشكم مي زند، روحي مي گذرد از تنم و گيج مي شوم، برمي گردم و به زني نگاه مي كنم كه با پرونده اي كاغذي توي دست هن هن كنان از پله هاي ساختمان كناري بالا مي رود، شكايتي دارد لابد، چيزي مي خواهد، كاري دارد، هر چه هست مجبور شده از خانه بيرون بيايد، مطمئنم. سنگين و خسته و عرق كرده است و لنگ مي زند و نفسش به شماره مي افتد و دست آخر يك جوري نگاهم مي كند كه مي توانم تا ته روحش را از همين جا كه ايستاده ام، ببينم. نمي دانم وقتي كه ماه ها با عصا راه مي رفتم، كسي من را ديده بود يا نه؛ وقتي دكترها مي گفتند كه تومور استخواني فقط چند ميل از استخوان زانويم را برايم باقي گذاشته كه بايد مثل گنج حفظش كنم. يادم هست وقتي از خيابان رد مي شدم ماشين ها مي ايستادند و نگاهم مي كردند، لابد شبيه يك دختر معمولي بودم كه تصادفي كرده و مجبور است با عصا سركند، يك بار اما مردي سرش را از پنجره بيرون آورده بود و به من گفته بود: «چلفتي چي شدي پات شكست؟» من خنديده بودم به مرد و گفته بودم نه تومور داشتم، اين را با بدجنسي گفته بودم، چون مي دانستم عذاب وجدان شوخي بي مزه اش يقه اش را مي گيرد، اما وقتي كه گفته بودم دل خودم هم انگار شكسته بود. حالا هم دل خودم يك جوري است، در كوچه پس كوچه هاي غرب ميدان ونك در حالي كه تند تند از زير پل كردستان رد مي شوم و مي دوم به سمت ونك و توي دلم باز مي گويم راه برو راه برو. راه رفتنم قسمتي از مناسك روزانه است، چيزي مثل تشكر از استخواني كه حفظ شد و توموري كه برنگشت و خوش خيم از كار درآمد، چيزي مثل تشكر از زنده بودن، قربان صدقه زندگي رفتن و خنديدن به اين وقت كوتاه مان براي ديدن اين دنيا. براي آن غريبه مي نويسم منظوري ندارم اگه مي گويم راه برو، مي دانم كه گاهي فقط مي شود توي دلت راه بروي، حتي اگر ميخ زمين شدي، اين را توي استوري بعدي هم مي نويسم و مي گويم با ذهنت راه برو.

اطهر كلانتري

مزيدي -كه ما تو خونه بهش مي گيم زيادي- همسايه ما است. نه خوبه نه بد. نخ و الياف وارد مي كنه، مي فروشه به...كه فرش دوزار ده شاهي بدوزه بريزه زير پاي خلق الله واسه تكرار خاطره خوش فرش دست بافت.اهل و عيالش امريكان و تنها زندگي مي كنه. پاييزي كه اومديم اينجا، چندتا انار و خرمالو بردم براش. خونه نبود. يكي دوسال اول همو نديديم، ساعت رفت و آمدمون به هم نمي خورد. تا چندسال پيش كه بالاخره همديگه رو تو آسانسور ديديم. سلام كردم، جواب داد. اومد دكمه طبقه 4 رو بزنه، ديد من زدم. گفت: «شما آقاي...» خودمو معرفي كردم، دست داديم و اشتياق ديدارمون رو به سمع هم رسونديم. زيادي گفت: «من تنهام، هر وقت دوست داشتي بيا پيشم.» خداحافظي كرديم و به يه سري آدم كه نمي شناختيم و هنوز هم نمي شناسيم سلام رسونديم! رفت و رفت تا يه شب شام خورديم، ظرف ها رو جمع كرديم و شستيم و رفتم كه آشغال بذارم دم در. اونم اومد. هوا خوب بود، بيرون وايساديم. كمي حرف زديم. خيلي معمولي، مثل هر دوتا غريبه اي كه پنج دقيقه با هم حرف مي زنن. اومديم بالا، دعوتم كرد به چايي، تشكر كردم و گفتم شايد وقتي ديگر. درو بستم و شب تموم شد. فردا شب دوباره دفع زباله من همزمان شد با دفع زباله زيادي. با هم پايين رفتيم، آشغال انداختيم، هوا خوب بود، كمي حرف زديم مثل هر دوتا غريبه اي كه پنج دقيقه با هم حرف مي زنن، اومديم بالا گفت چاي؟ گفتم نه و...از اون به بعد مدت طولاني برنامه شبانه ما يكنواخت و با هم پيش رفت. شديم «هم آشغالي» هم! پاييز گذشت و زمستون شد. يه شب نيومد سر قرار، فردا شبش هم همين طور. بيتا گفت: «صداي سرفه هاشو مي شنوم. دو روزه سركار هم نرفته، بيا اين آش و سوپو براش ببر.» بي دليل معذب بودم، سختم بود برم در بزنم. پيش خودم فكر مي كردم نگه چه فضولين شماها. بعد به خودم گفتم نه! رسم هم آشغالي بودن ايجاب مي كنه بهش سر بزنم. در زدم. پتوپيچ درو باز كرد. گفتم بپوش ببرمت دوادرمون. گفت نه خوبم و نمي خوام و خوب مي شم و تعارف هاي الكي و نيومد. شب هرچه كردم خوابم نبرد. نصفه هاي شب صداي سرفه اش قطع شد. بد به دلم راه ندادم، گفتم لابد خوابيده. پاشدم آب خوردم. چندصفحه كتاب خوندم ولي دلم پيش هم آشغاليم بود. دل به دريا زدم رفتم در زدم. طول كشيد تا درو باز كنه. ديدم قرمزه از تب، گفتم بپوش. اومدم لباس پوشيدم بردمش همين درمونگاه شبانه روزي سر ونك. گفتم بشين برم نسخه رو بپيچم. آمپولتو بزنيم همين جا و بريم خونه. چند روزي گذشت و صاف و صوف شد و اومد سر قرار شبانه. دلم قرار گرفت. بهار شد و هوا كه خوب شد يه شب راهي زد به همون نيمه شب زمستون. گفت: «هر انسوني اگه همسايه نداشت هم نداشت ولي هم آشغالي از ملزومات اين زندگي پر از تنهاييه».

زيادي


 روزنامه اعتماد، شماره 4205 به تاريخ 19/7/97، صفحه 15 (پنجشنبه روز آخر نيست)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 7 بار
    

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
مجله توسعه مديريت منابع انساني و پشتيباني
متن مطالب شماره 48، تابستان 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است