|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق97/11/8: كافكا مقلدان را پشت در گذاشت
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3363
پنج شنبه 18 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 3354 8/11/97 > صفحه 8 (ادبيات) > متن
 
      


كافكا مقلدان را پشت در گذاشت
گفت و گو با سعيد رضواني به مناسبت بازنشر ترجمه اش از «يادداشت هايي درباره ي كافكا» اثر آدورنو

نويسنده: شيما بهره مند (shima.bahremand@gmail.com)

«كافكا را شايد تاكنون هيچ كس به گستردگي آدورنو تفسير نكرده باشد. فارغ از آن كه تا چه اندازه با گفته هاي او درباره نويسنده نامور آلماني زبان موافق باشيم، وسعت پهنه اي كه وي در آن، معنا و تا حدودي صورت آثار كافكا را شرح مي دهد تحسين برانگيز است.» نه قطعه ي به هم پيوسته آدورنو در شرح كافكا، با اين جملات آغاز شده است. سعيد رضواني، مترجم كتاب، دانش آموخته فلسفه و استاد زبان و ادبيات آلماني و پژوهشگر فرهنگستان زبان و ادب فارسي، جز ترجمه دقيق با نثري درخور از يادداشت هاي آدورنو درباره كافكا، مقدمه اي پروپيمان در شرح آن ها نوشته است تا انديشه آدورنو را به زبان فارسي بر گرداند. به اين ترتيب كه دست كم ثلث كتاب، «مقدمه» يا به تعبير درست تر «شرح» مترجم بر شرح آدورنو از كافكاست كه ازقضا از متن فاصله مي گيرد و با رويكردي انتقادي و تاريخي آن را مي كاود. به اعتبار اين ترجمه و نيز ترجمه اخير سعيد رضواني از چهار مقاله توماس مان درباره ادبيات روسيه با عنوان «ميراث داران گوگول» و مقدمه هايش مي توان كار او را «ترجمه مشروح» خواند. به اين معنا كه رضواني به برگردان يك متن بسنده نمي كند و با نوشتن شرحي بر آن، ارزش افزوده اي به آن مي بخشد كه در كمتر مترجم ايراني سراغ داريم. خاصه آن كه رضواني در اين مقدمه ها نه به عنوان مترجم صرف، كه در قامت منتقد اثري ظاهر مي شود كه خود به دليلي آن را ترجمه كرده است و خودش اين ترجمه ها را قدمي در راستاي كار پژوهشي و تاليفي اش مي داند، نه ترجمه اي صرف از اثري. در مقدمه «يادداشت هايي درباره ي كافكا»، مترجم ضمن ستايش تفسير آدورنو از كافكا و آثارش و تاكيد بر اعتبار جهاني انديشه آدورنو به سبب دقت نظر و فهم ادبي و اشراف بي بديلش بر تاريخ و هنر و فرهنگ غرب، بر تناقضاتي دست مي گذارد كه آدورنو در كاربست نظريه هايش در اين متن به آن گرفتار آمده است. در اين مقدمه هم چنين، تبار نقد آدورنو بر كافكا، و تاريخي مختصر از نقد و تفاسير آثار كافكا به دست داده مي شود. آدورنو «يادداشت هايي درباره ي كافكا» را با نقد تندوتيز خطاب به مفسران و شارحان كافكا آغاز كرده است: «محبوبيت كافكا؛ خوشايند اشخاص از ناخوشايندي كه شان كافكا را تا حد باجه اطلاعات مربوط به موقيعت ازلي- ابدي يا امروزي انسان فرومي كاهد؛ همه چيزدانان زبروزرنگي كه جنجال نهفته در ذات آثار كافكا را از سر راه برمي دارند...».

با سعيد رضواني از خوانش آدورنو از كافكا سخن گفته ايم و نيز از شرح او بر تفسير آدورنو. در جاي جاي اين گفت وگو، بحث به وضعيت كنوني و فرهنگ ما رسيد كه به گمان دكتر رضواني به طرز غريبي به دست راست گراياني افتاده است كه از موضع روشنفكري به صراحت ترويج ناسيوناليسم مي كنند؛ آن هم ناسيوناليسم پرخاشگري كه بهتر است آن را شووينيسم خواند. او هم چنين به ارتباط از بنياد مختل نقد ادبي ما با نظريه ادبي اشاره مي كند كه از تبعات پرت افتادگي ما از جهان است و فراتر از آن، معتقد است كه در ساير حوزه هاي علوم انساني هم ما حرف چنداني براي گفتن نداريم.

 از سعيد رضواني در حوزه ترجمه تاكنون سه كتاب «شعرهاي هشدار» اريش فريد و دو كتاب موصوف منتشر شده و از تاليفات او مي توان به آثاري هم چون «درآمدي بر وزن شعر آلماني»، «اخلاق و زيباشناسي در شعر حافظ»، «بنيانگذاران نقد ادبي جديد در ايران»، «تاريخ ادبيات نگاري در آلمان» و تصحيحي از اشعار منتشرنشده نيما با عنوان «صد سال دگر» اشاره كرد به علاوه قريب به ده ها مقاله علمي در حوزه ادبيات و نقد ادبي. گستره كار رضواني ادبيات مدرن فارسي و نيز، ادبيات آلماني زبان قرن بيستم را شامل مي شود و پهنه دانش وي از ترجمه ها و مقدمه ها و نيز پانوشت هايي كه به تفصيل مراد آدورنو يا توماس مان را بر ما معلوم مي كند، پيداست.

در تاريخ ادبيات خاصه در فلسفه ادبيات بسيار به كافكا پرداخته اند، اما شما در همان ابتداي مقدمه آورد ه ايد هيچ كس تاكنون به گستردگي آدورنو، كافكا را تفسير نكرده است. به «وسعت پهنه اي كه در آن، معنا و تا حدودي صورت آثار كافكا را شرح مي دهد» اشاره كرده ايد. منظورتان از اين پهنه وسيع چيست و چه چيز در نظر شما شرح آدورنو بر كافكا را در تاريخ نقد كافكا تا اين حد يكه و متفاوت كرده است؟

همين ابتدا در پرانتز بگويم فقط من نيستم كه براي شرح آدورنو بر كافكا در تاريخ نقد كافكا جايگاه شاخصي قائلم، واقعا همين طور است. كمااينكه نقد والتر بنيامين بر كافكا چنين است. اكنون ديگر در تاريخ نزديك به صد ساله نقد كافكا چند متن شاخص هست. سال هاست مي گويند آن قدر درباره كافكا نوشته اند كه عمر انساني كفاف خواندن همه اين ها را نمي دهد. در اين حد درباره اين نويسنده نوشته اند. ولي طبعا يك سري آثار در اين ميان شاخص اند و يكي از آن ها نقد آدورنو است. درباره گستردگي اين آثار بايد بگويم كه به طور معمول اين طور است كه يك منتقد جنبه اي از آثار كافكا را مي گيرد و در آن پيش مي رود كه شايد به نظر خودش بر مهم ترين يا مغفول ترين جنبه انگشت گذاشته باشد. آدورنو را ببينيد كه كافكا را با چند نفر مرتبط مي كند كه شما در نظر اول شايد تعجب كنيد كه مثلا كافكا چه ربطي به پروست دارد، چه ربطي به نقاشان اكسپرسيونيست دارد. ببينيد كافكا را به چه مكاتب فكري و چه متفكران گوناگوني مرتبط مي كند. از اينجا مي خواهم برسم به اينكه چه چيزي نقد آدورنو بر كافكا را شاخص مي كند، و چه چيزي اصولا آدورنو را به عنوان منتقد شاخص مي كند و آن چيز در درجه اول احاطه به تاريخ فرهنگ است كه نگاه مي كنيد مي بينيد چندهزار سال فاصله است بين نقد ادبي ما با چنين نقدهايي. اين آدم واقعا احاطه دارد بر تاريخ آن فرهنگي كه بر زمينه آن كافكا را نقد مي كند. آدورنو ارتباط ها را مي بيند؛ ارتباط بين كافكا  با پروست، كافكا با روشنگري، با اسطوره شناسي يا با عكاسي. خب، براي درك اين ارتباط ها بايد همه اين حوزه ها را بشناسد و وجه تفوق آدورنو بر بسياري از منتقدان فرهنگي غرب، اين است كه او در چندين حوزه علوم انساني ورود دارد؛ هم جامعه شناس است، هم منتقد موسيقي است، هم منتقد ادبيات است، هم تئوريسين حوزه فلسفه، و كمتر منتقدي مي يابيد كه اين همه شرايط را در خود جمع كرده باشد.

از ميان فلاسفه، خاصه فيلسوفان فرهنگ و متعلق به جريان هاي چپ كه رويكرد فرهنگي داشته اند، بيش از همه والتر بنيامين و آدورنو به شرح و بسط نظرياتي درباره كافكا پرداخته اند و از اين رو كه هر دوي اينها به يك نحله فكري وابسته اند چه تفاوت پررنگي در قرائت چپ گرايانه اين دو متفكر وجود دارد كه در قياس، آدورنو را صاحب راديكال ترين قرائت از كافكا مي دانيد؟

 اگر از سال هاي اوليه نقد و تفسير كافكا كه همه چيز زير نگين ماكس برود - اولين معرف كافكا- بود بگذريم، اينكه كافكا در «مسخ» يا «محاكمه» ازخودبيگانگي انسان را در ساختارهاي قدرت جوامع مدرن توصيف مي كند، تفسيري بسيار معمول است. ولي آدورنو با ارتقاي كميت اين تفسير يك كيفيت جديد به آن مي دهد. از نگاه آدورنو انساني كه كافكا شرح حال وي را مي نويسد ديگر انسان مسخ شده ي له شده ي مقهور ساختار قدرت در جوامع مدرن نيست، بلكه اصولا انسان نيست. موجود زنده نيست، شيء است. اين تبديل به شيء شدن از مفاهيم اصلي فلسفه آدورنو است. بايد واقف باشيم خيلي از مفاهيمي كه آدورنو اينجا در نقد كافكا به كار مي برد، از مفاهيم فلسفه او است. انديشمندي كه ذهن ساختارمند و منضبط دارد هر دفعه از نو از خودش مفاهيمي در نمي آورد، نگاهي به جهان دارد. اينجا هم بحث بر سر شيء شدن است. يعني از نگاه آدورنو كافكا انساني را روايت مي كند كه ديگر انسان نيست بلكه جهان، قوانيني را بر او حاكم كرده كه بر جمادات حاكم است. از اين منظر است كه مي گويم اين نقد راديكال است. آدورنو تا حدي در تفسير اين مسخ شدگي پيش رفته كه به يك كيفيت جديد رسيده است. 

در مقدمه اشاره كرده ايد كه متن هاي بنيامين خاصه مقاله «فرانتس كافكا» به مناسبت دهمين سالروز مرگ وي، كه پيش تر از نقد آدورنو نوشته شده، بسيار مورد استفاده آدورنو در شرح خود از كافكا بوده است. اگر بخواهيد بين شرح بنيامين و نقد آدورنو بر كافكا قياس كنيد، چه تفاوت هاي بنيادي مي بينيد؟

توضيح اينكه نثر كافكا به لحاظ ادبي در كدام طبقه يا كشو جاي مي گيرد متعلق به بنيامين است؛ اينكه كافكا سمبوليست نيست بلكه نمادپرداز است. در درستي يا غلطي اين مي توان بسيار بحث كرد. فروكاستن كافكا به نمادپرداز يعني او يك چيزي مي گويد و يك يا دو يا درنهايت سه چيز ديگر مي تواند از آن مراد شود. چنان كه گفتم، در صحت اين فرض مي توان بسيار بحث كرد، اما اصولا اين نظر كه كافكا را بايد نمادپرداز دانست نه سمبوليست، از بنيامين اخذ شده است. حرف كمي هم نيست، مسئله كوچكي هم نيست، چون به ماهيت ادبيات كافكا برمي گردد. اين را آدورنو از بنيامين مي گيرد و تاييد مي كند.

شما در باب فرم نوشته آدورنو به «اسي »بودن آن اشاره مي كنيد كه قالبي است آزاد و در سنت فكري آدورنو و هم مسلكان او سابقه دارد. كمي از اين فرم و مجالي كه فراهم مي آورد براي تفكر درباره موضوع يا اثري بگوييد و اينكه چطور اين قالب بدون تتابع منطقي و پيوستگي محتوايي مي تواند شمايي از تفكر آدورنو را به اين خوبي ارائه دهد؟

من البته خيلي اين فرم اسي نويسي را تاييد نكردم و دست بر ايراداتش گذاشتم، فارغ از مجالي كه فراهم مي آورد. مطلبي درباره تفاوت بين اسي و مقاله در توضيح شيوه نويسندگي آقاي احمد سميعي در «جهان كتاب» نوشتم، وقتي «گلگشت هاي ادبي و زباني» درآمد. اين تفاوت در درجه اول، آزادي اسي نويس است. اسي نويس فارغ تر است، به خيلي چيزها ازجمله به توالي مطالب پايبند نيست. آن طور كه مقاله نويس بايد پايبند باشد به اينكه هر جمله به طريق استدلالي بايد به جمله پيش و پس از خودش مرتبط باشد. مقاله نويس از يك نقطه شروع مي كند تا به نقطه اي ديگر برسد، اما حركت اسي نويس چرخشي است. اين، نوعي آزادي به وجود مي آورد كه در مورد نويسندگان بزرگ -كه در زمينه اي واقعا اندوخته هايي دارند- بسيار مغتنم است. عين اين است كه بنشينيد جلوي نويسنده اي با تجربه زندگاني علمي فرهنگي، اگر من چنين فرصتي پيدا كنم و جلوي چنين آدمي قرار بگيرم هرگز در سخن گفتن محدودش نمي كنم، و اسي همان قالب كم محدوديت است. اما واي از روزي كه شخصي بدون داشتن اين اندوخته و دانش و تجربه بخواهد از اين قالب استفاده كند كه بسيار هم استفاده مي كنند كساني كه اسي نويس نيستند و بايد مقاله بنويسند - نه اينكه بخواهم قالب مقاله را تحقير كنم- مي خواهم بگويم هر كسي را بهر كاري ساختند! شما اين قدر بايد پژوهش كنيد و حاصلش را در قالب مقاله ارائه بدهيد تا خودتان از خودتان در حوزه اي چيزي بشويد و مخاطب شما بخواهد حرف خود شما را بخواند. آن آدم مي شود اسي نويس. اما خب، كافي است كه نگاهي به محيط فرهنگي خودمان بيندازيم تا ببينيم كه هركسي دست به قلم مي برد و اسي مي نويسد بدون اندوخته اي. چون پژوهش حوصله مي خواهد و شما بايد استخوان خرد كنيد، همه اسي نويس مي شوند. آدمي مثل آدورنو اسي نويس است يا دست كم خيلي جاها از قالب اسي بهره مي برد. منتها همين متن آدورنو هم شايد به خاطر شرايطي كه اين متن در آن به وجود آمده، از همه مهم تر اينكه طي ده سال به تفاريق نوشته شده، به نظرم در جاهايي مشكل دارد و حتي متناقض است.

با اينكه قرائت آدورنو از كافكا حتي در تفكر چپ هم خصلتي راديكال دارد و به تعبير شما «پژواك صداي چپ فوق راديكال» است اما هنوز اين تفكرات در غرب و در ميان روشنفكران چپ نفوذ دارد. دليل اين اعتبار را چه مي دانيد؟

جهان شايد در دوران «راديكال» به سر نبرد، ولي اين بدان معنا نيست كه دوران چپ گرايي و راديكاليسم، چنان كه نئوليبرال ها مي خواهند نشان بدهند، سرآمده، نبرد تاريخي به پايان رسيده و رستم سهراب را كشته و تكليف معلوم است! ازقضا همين پيروزي مقطعي نئوليبراليسم بر تفكر چپ، به نتايجي منجر شده كه روزبه روز براي ما نمايان تر مي كنند كه ظهور يا بازگشت تفكر چپ چه قدر ضرورت دارد، و طبعا مي توان تصور كرد كساني را كه در همين دوران سخت، ايمان و وفاداري شان را به تفكر چپ از دست نداده ا ند. انديشه چپ را نمي شود و نبايد با چپ سياسي اشتباه بگيريم. ما اگر انديشه چپ را با چپ سياسي يا حزبي اشتباه گرفتيم ماهيت آن را درك نكرده ايم. انديشه چپ، انديشه جامعه گرا كه گرايش به حمايت و دفاع از ضعفا دارد، به قدمت بشريت است. خيلي خيلي قديمي تر از ماركس و لنين است. نئوليبرال ها سعي مي كنند به من و شما بقبولانند كه كار تفكر و بينش چپ تمام است، مطمئن باشيد كه تمام نيست. خصوصا با اين سوءاستفاده اي كه راست سياسي-اقتصادي از خالي بودن ميدان مي كند و هرچه مي خواهد مي تازاند و شلتاق مي كند، شك نكنيد كه ما يا نسل هاي آينده شاهد ظهور دوباره چپ سياسي نيز خواهيم بود، و البته در فرم هايي غير از آنچه تاكنون بوده است. بنابراين دليل نفوذ انديشه هاي آدورنو و همفكران او هم چنان اين است كه به لحاظ تاريخي چپ به هيچ وجه تمام شده نيست، به رغم اينكه حريف فعلا پيروزش كه همه بلندگوها دستش است آن را تمام شده مي خواند. از طرفي آدورنو هم با چپ استالينيستي  - كه شايد كارش به لحاظ تاريخي تمام شده باشد - قابل قياس نيست. او يكي از ژرف انديش ترين انديشمندان تاريخ چپ است و دليلي ندارد كه هم چنان طرفدار نداشته باشد. 

نقد آدورنو بر كافكا را جريان ساز خوانده اند؛ گويا او از نخستين كساني است كه كافكا را از زمينه هاي كليشه اي جدا مي كند و «اين جهاني» مي خواند. آدورنو چطور توانست تلقي مسلط به كافكا را بشكند و قرائتي متفاوت يا خلاف آن به دست دهد؟

البته پشت سر تفكر آدورنو هم تاريخ تكوين هست. اصلا قابل تصور نيست كه در يك لحظه بشود از ماكس برود به آدورنو رسيد. از سعدي نمي شود يكباره به نيما رسيد. اين وسط كساني بودند كه مهم ترين شان بنيامين است كه في مابين است چون كافكا را نيمه اين جهاني-نيمه آن جهاني تفسير كرده بود. به خاطر همين آدورنو يك چيزهايي را از بنيامين قبول دارد. آدورنو اولين كسي بود كه كافكا را تماما اين جهاني تفسير كرد. شايد نقدهاي ديگري هم بوده كه به شهرت نرسيده اما من كسي را نمي شناسم پيش از آدورنو كه كافكا را صددرصد اين جهاني قرائت كرده باشند. ماكس برود، به رغم خدمتي كه با حفظ آثار كافكا به بشريت كرد، به انديشه و بينش كافكا تجاوز مي كرد وقتي كسوت مذهبي و يهوديت و حتي صهيونيسم بر تنش مي پوشاند. بله، كساني رفته رفته به قرائت ماكس برود بدبين شدند و از آن فاصله گرفتند و آدورنو اولين كسي است كه كافكا را كاملا خلاف اين تلقي تفسير كرد. البته به گمان شخص من آدورنو در اين زمينه به راه افراط مي رود. او هرگونه ارتباط متون كافكا با مذهب را منكر مي شود و في المثل، هرچند حضور انديشه هاي كي يركگارد در آثار كافكا را مي پذيرد، معتقد است كافكا به طنز و انكار با نظرات كي يركگارد مواجه مي شود. من گمان مي كنم كه تفسير مذهبي كافكا كماكان يكي از تفاسير ممكن است، نه كمتر و نه بيشتر. 

آيا در همين مسير «اين جهاني»كردن كافكاست كه آدورنو مبناي خود را بر اصل «تحت اللفظ» مي گذارد و به جاي پس پشت هر جمله گشتن، به دنبال معناي كلمات اوست؟

فكر نمي كنم پيوندي داشته باشند. چون شما اگر بخواهيد رويكرد تحليلي  به يك متن داشته باشيد يعني پشت ظاهر كلمات دنبال معناي آن بگرديد، لزوما به معنايي مذهبي نمي رسيد.

انگار معناي پس پشت كلمات، همان هاله دور كلمات، به معناي آن جهاني اشاره دارد كه مفسران پيش از آدورنو از سنخ ماكس برود روي آن دست گذاشتند...

فكر نمي كنم. تصورم اين است كه آدورنو اينجا  واقعا از تكنيك ادبي حرف مي زند. 

آيا اين تكنيك را براي همين مقصود به كار نمي گيرد؟

نه، شما مي توانيد متن را تحت اللفظ نخوانيد و برسيد مثلا به تفسيري روانكاوانه يا جامعه گرايانه از كافكا. من شخصا ارتباطي نمي بينم.

آدورنو در نظريه مهم «تحت اللفظ»خواندن آثار كافكا، از «اتوريته كافكا» سخن مي گويد كه همان «اتوريته متن» است و از «وفاداري به كلمه» كه كارساز است. اين تعبير در متن به چه كار آدورنو مي آيد؟

آدورنو مي گويد، نويسنده ملزم نيست اثر خودش را بفهمد. هيچ قانوني وجود ندارد كه بگويد نويسنده حتما اثر خودش را مي فهمد. اين را به عنوان يك اصل كلي مي گويد، بعد در مورد كافكا به طور اخص مي گويد نشانه هاي روشني وجود دارد كه به ما نشان مي دهد كافكا اثر خودش را نمي فهمد. من نقدي خواندم در مورد «حكم» كه تفسير هرمنوتيكي كرده بود و ارتباط هايي بين زندگي كافكا و اين اثر برقرار كرده بود و درنهايت نقل قولي آورده بود از كافكا كه نشان مي دهد چه قدر خودش با معناي داستانش درگير بوده و آخرسر گفته از هر راهي مي روم به معنايي نمي رسم. آدورنو از اينجا شروع مي كند كه نويسنده ملزم به فهميدن اثرش نيست و نشانه هايي داريم تا فرض را بر اين بگذاريم كه كافكا دست كم بعضي از آثارش را نمي فهميده. از اينجا اين اصل را مي گيرد كه «اتوريته كافكا اتوريته متن است». كافكا آن كسي نيست كه بايد به ما بگويد معني اثرش چيست. او خارج از متن چيزي براي گفتن ندارد. اگر رفتيد دنبال اينكه كافكا درباره آثارش چه مي گويد و نظرش چيست، به بيراهه رفته ايد. در اين زمينه معتقدم آدورنو پيشگام است حتا نسبت به نظريه پردازي مثل رولان بارت كه وراي آنچه در متن آمده اعتباري براي نويسنده قائل نبود. با اين تفاوت كه آدورنو خودش به آنچه در نظر مي گويد عملا پايبند نيست و چند صفحه بعد خودش اين را فراموش مي كند و براي فهميدن كافكا وارد زندگي كافكا مي شود. در حوزه نظر قطعا آدورنو پيشگام است نسبت به نظريه پردازان پساساختارگرا كه شاخص ترين شان بارت است. 

آدورنو به استفاده كافكا از هنرهاي ديگري هم چون عكاسي مي گويد «بهره بردن از تكنيك هاي عكاسي و برگزيدن زاويه ديد و شرايط اپتيكي خلاف معتاد» . از اينجا آدورنو بحث نسبت داستان نويسي كافكا و سبك اكسپرسيونيستي در نقاشي را پيش مي كشد. كمي در اين باره بگوييد.

پيش زمينه بحث كافكا و اكسپرسيونيسم اين است كه كافكا به لحاظ تاريخي در عصر اكسپرسيونيسم مي نوشت. سال هاي 1910 تا 1920 و تا حدودي 1925 عصر تسلط اكسپرسيونيسم بر ادبيات آلماني زبان است. علاوه بر آن كافكا جزو حلقه پراگ بود كه بسياري از اكسپرسيونيست ها آنجا بودند، پس باز اين گمان تقويت مي شود كه بايد كافكا را اكسپرسيونيست دانست. در آثار كافكا قرابت هايي هم با اكسپرسيونيسم مي شود ديد. مثلا اكسپرسيونيست ها به لحاظ موضوعي به نقد جوامع و پديده هاي مدرن خيلي توجه داشتند و آثار كافكا را هم دست كم به يك قرائت مي توان با اين موضوع مرتبط دانست. البته سبك و سياق يگانه كافكا موجب شده بسياري نيز او را در زمره پيروان مكتب اكسپرسيونيسم قرار ندهند. آدورنو با قاطعيت تمام كافكا را اكسپرسيونيست مي داند و حتا او را از نظريه پردازان اكسپرسيونيست مي داند، جزو كساني كه سعي دارند اكسپرسيونيسم را از بن بست هاي تاريخي و سبكي بيرون ببرند.

ارتباط كافكا با عكاسي در ارتباط با تكنيك نويسندگي اش مطرح مي شود. آدورنو زياد از فرم حرف نمي زند، بيشتر از محتوا حرف مي زند. قابل فهم هم هست. اگر آثار مكتوب آدورنو را تقسيم كنيد كوچك ترين بخش آن شايد در حوزه نقد ادبي باشد. البته همين كوچك ترين بخش، چيزي در حدود هزارودويست صفحه است، اما خب او چهارهزار صفحه نقد موسيقي نوشته است. پس چندان تعجبي ندارد كه در حوزه نقد ادبي بيشتر درباره محتوا حرف بزند تا فرم. با وجود اين مطالبي هم درباره فرم مي گويد و اين مرتبط كردن سبك كافكا با تكنيك هاي عكاسي يكي از آن مطالب است.

بحث آدورنو در نسبت كافكا و اسطوره نيز از بخش هاي جالب كتاب است كه شما در مقدمه اشاره كرده ايد آدورنو از مفهوم اسطوره معناي متداول آن را مدنظر ندارد. اين نسبت كافكا و اسطوره از منظر آدورنو چگونه است؟

ما مفهومي از «اسطوره» داريم كه هر آدم معمولي يعني كسي كه با مفهوم فلسفي اسطوره درگير نبوده، آن را درك مي كند: توضيحات ماقبل علمي درباره پيدايش جهان و پديده ها. يعني زماني كه انسان ابزارهاي علمي لازم براي توضيح جهان و پديده ها را در دست نداشت، روايت هايي مي ساخت: روايت هايي غيرعلمي از جهان و پديده هاي طبيعي. اين چيزي است كه عوام از مفهوم اسطوره استنباط مي كنند. اما متفكراني آمدند كه مولفه هاي اين تعريف عوام را گرفتند و رسيدند به اينكه اگر اسطوره چيزي است كه اثبات علمي اش ممكن نيست ولي باور عام به آن تعلق مي گيرد پس دوران اسطوره ها نگذشته، ما هم در جهان اسطوره ها زندگي مي كنيم. به عنوان مثال چيزي كه ما از «علم» درك مي كنيم، مفهومي اسطوره اي است. عموما ما فكر مي كنيم كافي است زمان را در اختيار علم قرار بدهيم تا به همه سوالات پاسخ دهد. باور عام اين است و از طرفي اصلا ثابت شده نيست كه علم بشري پاسخ همه چيز را خواهد داد. اين اسطوره است. به اين معني، اسطوره ها هم چنان وجود دارند. با اين ديدگاه، «قدرت» نيز مفهومي اسطوره اي است. همه به آن باور دارند، ولي هيچ قدرتي، خصوصا قدرت سياسي نتوانسته در تاريخ حقانيت خود را به اثبات برساند. آدورنو از چنين چيزهايي صحبت مي كند و كافكا را در جدال با اين اسطوره ها تفسير مي كند. اين بحث هم چنين با مبحث روشنگري مرتبط است. آدورنو روشنگري را در مسير انحراف مي بيند. او روشنگري را كه قرون وسطي را به رنسانس و انقلاب صنعتي رساند، در مسير بازگشت به سمت اسطوره مي داند و كافكا را هم در مقام روشنگر دلسوز روشنگري در كنار خود مي بيند و نبرد كافكا با اسطوره را تلاش براي برگرداندن روشنگري به مسير اصلي و پايان دادن به انحراف روشنگري مي داند.

آدورنو يادداشت هايش درباره كافكا را با نقد تندوتيز به روشنفكراني آغاز مي كند كه در نظر او كافكا را نفهميده اند يا او را به نفع مكتب خود مصادره يا قلب كرده اند و بيش از همه اگزيستانسياليست ها را مورد حمله قرار مي دهد و روشنفكران فرانسوي را. بعد به جريان الهيات ديالكتيك مي تازد. آيا خود آدورنو در انتساب كافكا به جريان چپ تا حدي در همين ورطه نمي افتد؟

دقيقا. صددرصد مي توان از آثار كافكا خوانش هاي چپ داشت، اما به گمانم آدورنو يك خرده مبالغه مي كند كه كافكا را در مقام چپ راديكالي مي نشاند كه در «آمريكا» يا، درست تر، «مفقودالاثر» ساختارهاي ويرانگر اقتصاد ليبرال را نشان مي دهد كه به منوپل هاي اقتصادي منجر مي شود و تجارت و صنعت طبيعي را نابود مي كند و غول هاي اقتصادي پديد مي آورد. چنين برداشتي از كافكا به نظرم مبالغه آميز است.

آيا اين برداشت با استناد به همان نقل از آدورنو كه نويسنده ها ملزم نيستند اثر خود را بفهمند، و مفهوم «اتوريته متن» توجيه نمي شود؟ خاصه آن كه آدورنو مدام به خصلت پيشگويانه آثار كافكا اشاره مي كند. شايد منظور آدورنو از اينكه كافكا را يك چپ راديكال مي داند، اين باشد كه آثار كافكا امكان چنين تفسيري را مي دهد نه اينكه خود كافكا چپ باشد.

راستش در اين باره فكر نكردم. آيا مي شود اين تعبير را هم داشت كه آدورنو معتقد است آثار كافكا، بي آنكه او خود خواسته باشد، با ديدگاه هاي چپ منطبق است؟ نمي دانم. اما سوال شما هوشيارانه است و بي شك درخور تامل.

آيا از هجمه مخالفان به قرائت آدورنو نمي توان نتيجه گرفت حق با آدورنو بود كه مي گفت اين جريان ها كافكا را به نوعي خنثي و اخته جلوه داده اند؟

من خود قرائت آدورنو را از بسياري جهات مي پسندم، اما فكر مي كنم نمي توان لزوما ادعا كرد هركس كه ديگران به او مي تازند   بر حق است. 

  تاكيد من روي اين سوال بيشتر به خاطر ديدگاه مسلطي است كه، در مواجهه با خوانش هاي چپ از فرهنگ و ادبيات، ايراد مي گيرند كه چپ ها، تئوري را به متن الصاق مي كنند بدون آن كه چيزي را از متن بيرون بكشند. اگر بپذيريم كه تئوري پردازي ادبي و فلسفي در جهان غالبا در دست جريان هاي چپ است...

فراتر از اين، «روشنفكري» بيش وكم با تفكر چپ تقارن دارد. با اندكي مبالغه مي توان گفت روشنفكري راست گرايانه خودش اسطوره است، وجود ندارد! البته اين كشور از معدود جاهاي دنياست كه در آن راست گرايان ادعاي روشنفكري دارند و ديگران هم روشنفكر مي شناسندشان! نگاه كنيد به اهل قلم ما، ببينيد چه قدر آدم هاي راست گرا در آنها هست. در جاهاي ديگر چنين آدم هايي كاري در حوزه فرهنگ ندارند. عجيب است كه اهل فرهنگ ما اين قدر آزادانه با حفظ وجهه «روشنفكري شان» عقايد راست و حتي راست راديكال ابراز مي كنند. اين در قياس با ديگر جاهاي دنيا بيشتر نمايان مي شود، به ويژه در مقايسه با اروپا كه روشنفكران عموما چپ مي انديشند. اما وضع مان فقط در قياس با اروپا عجيب نيست.

جامعه با تفكر راست چه خصلت هايي دارد؟ واضح تر بگوييد منظورتان از اينكه «تفكر جامعه ما و اهل فرهنگ راست است» چيست؟

به طور كلي انديشه چپ و انديشه راست مشخصاتي دارد. بينش راست در حوزه فرهنگ مبتني است بر تاييد  به «خود»؛ بر تاييد «من» كه از همه بهترم و نقدي بر من وارد نيست. حالت افراطي اين بينش آن است كه هر كسي از ما برخاست و خود ما را نقد كرد دارد به ما خيانت مي ورزد. آن طرف انديشه چپ درست خلاف اين است، يعني نقد «خود» را ضروري مي شمرد و «ديگري» را هم احترام مي كند. در حوزه اجتماعي و اقتصادي هم انديشه راست چندان توجهي به قشرهاي ضعيف و آسيب ديده ندارد، برعكس انديشه چپ كه جامعه را نسبت به اين قشرها مسئول مي داند. انديشه چپ هم به عنوان مرام سياسي اين طور است، دست كم اين شعار را سر داده، و هم به عنوان منش اجتماعي. نمود راست گرايي در حوزه فرهنگ امروز ما انبوه نوشته ها و اظهارات ناسيوناليستي است كه منتشر مي شود؛ خود را برتر از ديگران دانستن.

سنت كار انتقادي بر روي ادبيات داستاني، يا مواجهه خلاقانه تئوري ادبي با ادبيات داستاني نزد ما چندان وجود ندارد. البته در ميان مواجهات انتقادي با آثار مي توان نمونه هاي درخوري را نمونه آورد ازجمله تتبعات يوسف اسحاق پور درباره صادق هدايت يا كار شاهرخ مسكوب بر شاهنامه و ازسويي مواجهه منتقداني چون رضا براهني با آثار ادبي سلف خود، مثلا بازنويسي بوف كور يا دستاوردهاي هوشنگ گلشيري در پيوند ادبيات قديم با داستان مدرن. اما اين خط، تك ستاره هاي منفردي داشته و چندان ادامه نيافته و بيشتر تحقيقات در آنجا پا گرفته كه آثار يا اطلاعات زندگي نويسنده اي گردآوري و بررسي شده بي آنكه قرائتي امروزي و كارآمد از آنها به دست بدهد.

من اين را جلوه اي از ركود كلي علوم انساني در ايران مي بينم. تنها نقد ادبي نيست كه اوضاع خوبي ندارد، در ساير حوزه هاي علوم انساني هم ما حرف چنداني براي گفتن نداريم.

نقد ادبي مبتني بر نظريه چطور؟ اين حوزه هم چندان بدون اشكال نيست...

بله، رابطه ما با نظريه ادبي رابطه اي است كه به نظرم از بنياد مختل است. همان رابطه اي است كه ما با تكنيك داريم. به دليل اينكه ما هيچ موقع وسيله اي را اختراع نكرده ايم، طبعا استفاده صحيح از وسايل تكنيكي را هم چندان بلد نيستيم. اما اگر شما وسيله اي را براساس نيازتان اختراع كنيد، در جهت پاسخ دادن به آن نياز هم از آن استفاده مي كنيد. همين را شما در حوزه فكر و فرهنگ هم مي بينيد. هيچ نظريه ادبي را ما خودمان ابداع نكرده ايم بلكه رفتيم از جاي ديگر آورده ايم و چون براساس نياز ما نبوده، كاربرد درست آن را بلد نيستيم. اين استفاده افراطي مرعوب شده از نظريه ادبي حاصل همين ضعف تاريخي است و كار به جايي مي رسد كه فكر مي كنيم تمام جهان ادبيات و نقد ادبي اين نظريه هاست.

گمان مي كنيم اين نظريه ها در جاهاي ديگر دنيا تثبيت شده محض هستند و هيچ نقدي بر آنها وارد نيست، در حالي كه نظريه هاي ادبي خود محل نقدند. به عنوان مثال، منتقداني در غرب معتقدند كه نظريه هاي ادبي، گرچه رويكرد به ادبيات را علمي مي كنند، مدت هاست كه ديگر پيوند ارگانيك با ادبيات ندارند، يعني اين كه نظريه پردازان در عالم نظر پيش رفته اند بي آنكه به كاربرد عملي نظريه ها توجه كافي كنند، درنتيجه نظريه هاي ادبي از واقعيت ادبيات منفك شده اند. اين يكي از نقدهايي است كه بر نظريه هاي ادبي وارد مي كنند. نقدهاي ديگر هم هست. مقصود من نفي نظريه نيست، فقط مي خواهم بگويم كه به خود نظريه ها هم بايد با نگاه انتقادي نگريست. اين را هم بگويم در توضيح آنكه گفتم نظريه ها را از غرب وام گرفته ايم. منظورم اين نيست كه بايد خود شروع كنيم به نظريه پردازي، چون اصلا شرايط آن نزد ما مهيا نيست. مرادم تنها اين بود كه وقتي نظريه را از ديگران وام مي گيريم، طبيعي است كه از آن درست استفاده نمي كنيم.

ازقضا در ادبيات ما دست كم در دو سه دهه اخير نوعي تئوري هراسي ديده مي شود...

من كه اصلا اين را نمي بينم. برعكس، من نوعي مرعوب شدگي محض در برابر نظريه ها مي بينم. يعني اينكه ما نظريه ها را به عنوان وحي منزل، يا چيزي نقدناپذير مي نگريم. در حالي كه در همان مغرب زمين كه ما نظريه ها را از آن گرفته ايم دارند نقدشان مي كنند.

نقد شما را درك مي كنم، اما هم چنان به نظرم نويسندگان و اهل قلم ما، تئوري را امري زائد مي دانند و نقد ادبي را هم يك امر پسيني كه تنها بايد شرحي بر مكتوبات آنها باشد يا تاييد و رد آن. در حالي كه همين متن آدورنو خودش مي تواند يك متن خلاقه باشد فارغ از اينكه شرح و تفسيري بر آثار كافكا است. از طرفي نقدهايي هم هست كه هيچ اتصالي با متن هاي ادبي پيدا نمي كند و اغلب در آكادمي مشغول تكرار و تكرار نظريه ها بدون كاربست آنها در ادبيات داستاني معاصرند.

اين ها همه تبعات جداافتادگي از جهان است. نه ديگر خود در حدي خواهيد بود كه حرفي در كنار حرف ديگران بگذاريد و چيزي بر داشته هاي آنها بيفزاييد، نه حتي خواهيد توانست از ساخته هاي حاضر و آماده ديگران درست استفاده كنيد. اصولا نسبت نقد ابدي با نظريه چيست؟ ما عموما فكر مي كنيم نظريه دانستن مي تواند ما را منتقد كند. ابدا اين طور نيست. نظريه مي تواند ابزار كار منتقد باشد. نقد ادبي چيزي است در حد هنر. خودش هنر است. يعني خصوصياتي مي خواهد كه يكي از آنها دانستن نظريه است. منتقد بايد «چشم» داشته باشد. وقتي اثري را مي خواند يك جمله يا عبارت يا معناي اينها از چشمش پنهان نماند. من اگر تمام اين نظريه ها را حفظ باشم و بتوانم درست هم به كار ببرم، منتقد نخواهم شد. كافي است آثار منتقدان بزرگ را بخواهيد تا ببينيد اين آدم ها داراي هنرند و اگر بخواهيد اين هنر را تبيين كنيد تا بفهميد از كجا مي آيد به دانش اين منتقدان هم مي رسيد، و البته همه اش هم دانش نيست.

در ايران ما روشنفكران و اهل فرهنگي داريم كه شايد بتوان گفت دووجهي هستند. هم به جريان هاي پيشرو وابسته اند و هم در مكان هايي مانند فرهنگستان زبان كار مي كنند كه در تمام جهان نهادي سنت گرا و محافظه كار است. شايد بتوان اصلي ترين فيگور اين جريان را ابوالحسن نجفي دانست كه در دوراني ادبيات مدرن را با ترجمه آثاري از سارتر و نويسندگان پيشروي فرانسه به ايران آورد و موجب شد نويسندگاني هم چون گلشيري و بهرام صادقي از ايشان تاثير بپذيرند. وجه ديگر كارهاي او در حوزه محافظت از زبان است، مانند تدوين «غلط ننويسيم» و آثار ديگري در تصحيح و پژوهش. غالبا هم اين دو وجه را پيش مي برند تا اينكه يكي بر ديگري غلبه مي كند. شايد بتوان سعيد رضواني را هم به نوعي از همين تبار دانست به اعتبار دو كتاب شما كه ازقضا همزمان منتشر  شدند: «يادداشت هايي درباره ي كافكا» از آدورنو و «صد سال دگر»، تصحيح اشعار نيما. حتي در حوزه «ترجمه» هم ديگر ما شاهد جرياني نيستيم كه تفكر را از راه ترجمه ممكن مي دانست يا معتقد بود ترجمه ها تفكري را نمايندگي مي كنند. شما چطور شد كه دست به ترجمه متني از آدورنو به عنوان يك منتقد چپ مطرح زديد؟

من متن آدورنو را به خاطر كافكا ترجمه كرده ام. كافي است نگاه كنيد به كارنامه من كه فقط چند متن ترجمه كرده ام و در مجموع  پنج متن بيشتر نمي شود. همه هم متوني هستند كه من در كار پژوهشي خودم به آنها برخوردم. 

منظور من اين است كه وقتي ترجمه و تصحيح و آثار يك نويسنده يا روشنفكر را كنار هم بگذاريم بتوانيم پروژه فكري يا خط تفكر او را بشناسيم، نه اينكه چنان تناقضاتي را شاهد باشيم كه نتوانيم هيچ خط فكري مشخصي را دنبال كنيم.

من نمي توانم از موضع يك مترجم به اين مسئله جواب بدهم. اما نكته اي در پاسخ شما به نظرم مي رسد. شايد ديگر زمان تنگناي ترجمه گذشته باشد. روي هر حوزه اي دست بگذاريد، در زبان هاي انگليسي و فرانسه و اسپانيايي و روسي و آلماني، چندين مترجم خوب هستند و تحت اين شرايط شايد مترجم ديگر آن رسالت را براي خودش قائل نباشد. 

مي خواهم بگويم چرا ما ديگر كمتر مترجم- متفكر داريم و رسيده ايم به مترجم-متخصص، همان طور كه در ادبيات مان از نويسنده-روشنفكر به پديده نويسنده-متخصص يا همان نويسنده حرفه اي رسيده ايم؟

شايد به خاطر اينكه سطح دانش عمومي رشد كرده و ديگر كسي به سادگي صاحب اين مدال نمي شود.

يعني مي گوييد كساني به قامت شاملو يا ساعدي و امثال آنها داريم اما جامعه ديگر نمي پذيرد؟

مي خواهم بگويم زماني دانستن يك زبان فرنگي و ترجمه كردن چنان فضل بزرگي بود كه شخص اتوماتيك روشنفكر و متفكر محسوب مي شد. اكنون در حوزه فرهنگ بديهي است كه اشخاص دست كم به يك زبان بيگانه تسلط داشته باشند.

هنوز هم كساني هستند كه ترجمه هاشان با نوعي تفكر خاص است ازجمله مراد فرهادپور، مرتضي كلانتريان يا شاپور اعتماد و ديگراني كه با شناخت نوعي ضرورت سراغ ترجمه اثري مي روند نه صرف چاپ كردن كتاب و ترجمه كردن به مثابه يك حرفه، بلكه براي برگرداندن تفكري به زبان فارسي.

شايد نوعي شور يا علاقه در اين افراد وجود دارد. البته اگر منظورتان داشتن رسالت خاصي است مانند بازگرداندن چپ، فكر نمي كنم بشود كار خاصي كرد. از همان ديدگاه چپ نيز جبر تاريخي است كه اين بازگشت را ممكن مي كند.

برگرديم سراغ كتاب «يادداشت هايي درباره ي كافكا». آدورنو يادداشت ها را با نقل قولي از پروست آغاز مي كند: «اگر خداي پدر اشيا را با ناميدن شان آفريد، هنرمند آن ها را با حذف نام هايشان، يا با نام هاي ديگري كه بر آن ها نهاد، از نو خلق كرد.» اين عبارات چه ارتباطي با ايده آدورنو نسبت به كافكا دارد؟

آدورنو درباره پروست خيلي حرف نمي زند. به نظرم از اين نقل قول همان را مراد مي كند كه در عبارت هست، يعني آن چه اكنون در حوزه پژوهش هاي مدرن ادبي همه به آن معتقدند: نقش آفرينندگي زبان در جهان. من يك چيزي مي گويم و با اين گفتن، چيزي به وجود مي آيد. اينكه هنرمند با حذف نام ها خلق مي كند، شايد با اين ايده آدورنو ارتباط دارد كه معتقد است نثر كافكا نه با گفتن بلكه با امتناع از گفتن بيان مي كند. آدورنو مي گويد

نويسنده فراتر از بازتاب دهنده يك جهان يا واقعيات جهان است، خودش آفريننده جهان است. وقتي چنين جمله اي را بر پيشاني متن گذاشته، لابد مي خواسته اعتبار بدهد به نويسنده، كه اينجا منظور كافكا است.

آدورنو در جاي ديگري از «تكنيك پروستي يادآوري بي اختيار محسوسات» و نسبت آن با اين تكنيك كافكا مي نويسد كه از طريق تداعي ذهني به كلام مي چسبد و سخن را وارونه مي كند. از تشابهات كافكا و پروست در نظر آدورنو بگوييد.

اين ارتباط كافكا و پروست برمي گردد به بحث آدورنو درباره دژاوو يا آشناپنداري. آدورنو معتقد است اصولا نيروي مغناطيسي كافكا در گرو اين تكنيك است. كافكا مدام صحنه هايي را پديد مي آورد كه ما بارها ديده ايم و ما را با اين سوال مواجه مي كند كه كجا اين را ديده ام. آدورنو، چنانكه گفتم، اين تكنيك را نيروي محرك جاذبه كافكا مي داند كه شايد شان كافكا را خيلي پايين بياورد و او را به حد يك شعبده باز فروبكشد كه با گول زدن ذهن مخاطب او را جلب مي كند.

اينكه آدورنو ايده «تحت اللفظ» را به كافكا ربط مي دهد آيا به تفسير تورات در سنت يهودي مربوط مي شود كه خود آدورنو به آن اشاره مي كند. اينكه آيا تبار يهودي آدورنو در قرائت دقيق و جزئي اش از كافكاي يهودي موثر بوده است؟

شنيديد كه «در آغاز كلمه بود و كلمه نزد خدا بود». اين جمله بازتاب دهنده نگاه يهوديت و سنت تفسير يهودي به كلام است. يعني كلمه جدا از معني اش يا معنايي كه ممكن است پشتش باشد، خود صاحب ارزش است. در اين سنت از ابتدا دنبال معني نمي گردند و متوجه تقدس خود كلمه بودند. از اين توجه به خود كلمه فاصله زيادي نيست تا آنجا كه آدورنو در كافكا دنبال معني خود كلمه مي گردد نه معنايي كه پشت كلمه پنهان شده است.

آدورنو در جايي از يادداشت هايش به روبرت والزر اشاره مي كند كه تاثيري تعيين كننده بر كافكا داشته و از تفاوت آنها مي نويسد. اينكه در نثر كافكا برخلاف والزر نشاني از جنون نيست. «هر جمله را روحي مسلط بر خود ساخته است. اما هر جمله را همان روح پيش تر از حيطه جنون بيرون كشيده.» آدورنو در طرح اصل «فروبستگي» مي گويد كه كافكا ايستادگي مي كند در برابر جنوني كه قصد ورود دارد كه اين از نظر آدورنو مترادف است با جلوگيري كردن از عمومي شدن خود و پيدايش آثاري كه در آن ها فرديت ويران مي شود. همان سياست ادبي كافكا. اين تعبير آدورنو «جلوگيري كردن از عمومي شدن خود» دقيقا به چه معناست و چطور او اين تعبير را نسبت مي دهد به خواست كافكا مبني بر نابودكردن آثارش؟

دليلش ساده است. به خاطر اينكه روبرت والزر دست كم سي سال آخر عمرش بيماري روحي داشت و در آسايشگاه رواني به سر برد. طرف ديگر قضيه اين است كه بسياري صاحب نظران روبرت والزر را سرمشق يا از الگوهاي كافكا دانسته اند، و آن قدر اين مسئله شناخته شده است كه آدورنو درباره آن تفصيل نمي دهد و پس از جمله اي ضمني در باب تاثيرپذيري كافكا از والزر مي گويد با اين تفاوت كه در كافكا نشاني از جنون نيست. «جلوگيري از عمومي شدن خود» هم يعني راهي را در هنر رفتن كه قابل تقليد نباشد. آدورنو از يك تناقض صحبت مي كند، اينكه كافكا هم مانند بسياري از هنرمندان مي خواهد شناخته شود و هم مي خواهد با خيل مجانيني مقابله كند كه از خودشان چيزي ندارند و مي خواهند با تقليد از كافكا خود را مطرح كنند. كافكا مي كوشد در را به روي اينها ببندد. در اين رابطه است كه آدورنو مي گويد «يكي از كاركردهاي اصل فروبستگي حراست است، ايستادگي در مقابل جنوني كه قصد ورود دارد». پس فروبستگي آثار كافكا كه مشكل مي شود به معنايشان پي برد اين كاركرد را هم دارد كه خيل مقلدان نمي توانند از كافكا كپي برداري كنند. 

مهم ترين دستاورد آدورنو در بررسي آثار كافكا شايد رسيدن به اين ايده باشد كه كافكا در آثارش رمزي از دوران پرزرق وبرق كاپيتاليسم متاخر مي آفريند بي آنكه به حريم آن نزديك شود. كافكا تعبير «ته نشين شده ها» را به كار مي برد تا ته نشين شده هاي يك نظام قدرت را رو كند. آدورنو به خوانشي سياسي از كافكا مي رسد تا بدان جا كه راي دهد كافكا دست انحصارطلبي ليبراليسم را مي خواند و درعين حال آثار كافكا را بازتاب و حتا پيشگويي تاريخ ليبراليسم و نازيسم مي خواند. اين دوگانه به ظاهر متناقض چطور در متن آدورنو چفت مي شود؟

در طيف جريانات و جنبش هاي سياسي، ليبراليسم، دست كم در حوزه اقتصادي، راست محسوب مي شود، نازيسم هم راست افراطي است؛ اين از ارتباط ليبراليسم و نازيسم در آثار كافكا و تفسير آدورنو. اما در مقدمه انتقادي ام بر آدورنو نوشته ام كه انتساب كافكا به جنبش چپ را به اين فرم افراطي كه آدورنو اينجا انجام مي دهد، تا حدي مصداق استفاده ابزاري از كافكا مي دانم. همان نوع استفاده از كافكا كه آدورنو ديگران را به انجام آن متهم مي كند. 

كافكا مقلدان را پشت در گذاشت


 روزنامه شرق، شماره 3354 به تاريخ 8/11/97، صفحه 8 (ادبيات)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 23 بار
    



آثار ديگري از " شيما بهره مند"

  اينجا قيدي در كار نيست! / احمد محمود و «رمان سياسيِ» ايگلتون
شيما بهره مند، شرق 29/5/97
مشاهده متن    
  ديگر كسي از ترجمه نمي ترسد! / حاشيه اي بر «فوكو و ادبيات داستاني» تيموتي اُليري
شيما بهره مند، شرق 24/5/97
مشاهده متن    
  حدود سي و دو تُن مكتوب / ايده هايي درباره تصوير و كلمه در «گفت و گوي دوراس/ گدار»
شيما بهره مند، شرق 22/5/97
مشاهده متن    
  آوريل نفريني
شيما بهره مند *، شرق 17/5/97
مشاهده متن    
  جدالِ لوكاچ و آدورنو بر سر كافكا
شيما بهره مند، شرق 10/5/97
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان
نظر بدهيد

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
نشريه نخبگان علوم و مهندسي
متن مطالب شماره 6 (پياپي 306)، بهمن 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است