|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه دنياي اقتصاد98/2/25: يك دزد مي رفت و يك دزد ديگر مي آمد!
magiran.com  > روزنامه دنياي اقتصاد >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 4634
چهار شنبه 29 خرداد 1398


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID3360
magiran.com > روزنامه دنياي اقتصاد > شماره 4608 25/2/98 > صفحه 22 (تاريخ و اقتصاد) > متن
 
 


يك دزد مي رفت و يك دزد ديگر مي آمد!
نگاهي به خاطرات تاج الملوك، همسر رضاشاه


اشاره، تاج الملوك همسر دوم رضاشاه در خاطراتش گوشه هايي از وضعيت حكمراني او را برملا مي كند. اين خاطرات اسنادي زنده از يك دوران مرده محسوب مي شوند.

«شما مي دانيد كه در ميهماني ها رجال تراز اول دعوت داشتند. نخست وزير، وزرا، وكلا، و امراي درجه اول ارتش و صاحبان ثروت مثل حبيب آقاي ثابت يا علي آقاي رضايي و امثالهم. قاشق و چنگال و كارد و وسائل روي ميز يا طلا و مطلا بودند يا نقره اصل! حالا من اگر بگويم كه در هر ميهماني، از اين قبيل اغلب وسايل روي ميز مفقود مي شد چه مي گوييد؟! اين رجال كه از مال دنيا غني و بي نياز و از افراد طبقه اول مملكت بودند موقع شام قاشق و كارد و چنگال را مي دزديدند! يك دفعه مچ يك سپهبد ارتش را موقع گذاشتن قاشق و چنگال در جيبش گرفته بودند و او گفته بود به خاطر يادگاري جشن امشب، تصميم به اين كارگرفته است!»

وقتي ملاحظه شد ميهمانان دستشان كج است دربار دستور داد در ميهماني ها هر كدام از ميهمانان كه مايل هستند يادگاري داشته باشند از وسائل روي ميز هر چه مايل هستند بردارند! خب، شما مي دانيد كه قبل از آنكه سازمان امنيت (ساواك) درست شود، ارتش از زمان رضاشاه دستگاه اطلاعاتي داشت. اين دستگاه اطلاعاتي مرتب خبر مي آورد كه فلان سپهبد يا فلان فرمانده لشكر جيره سربازها را دزدي مي كند! به يك آقاي تيمسار خانه مي دادند. اتومبيل آمريكايي مي دادند، حقوق بالا مي دادند، مسافرت خارجي مي فرستادند و تازه مي رفت از جيره سربازها هم دزدي مي كرد! دريك كلمه بگويم همه دزد بودند فقط شدت و ضعف داشت!

من يك خانه در داخل شهر داشتم كه گاهي اوقات براي دور بودن از تشريفات كاخ و براي دور بودن از محيط دربار به آنجا مي رفتم و با دوستانم مثل آدم هاي معمولي نشست و برخاست مي كردم. يك دفعه اين خانه را دزد زد و مقداري از اموال گرانبها را برد. آن موقع سرهنگ بهزادي رئيس آگاهي بود. مدت ها از اين قضيه گذشت و به رغم فشار ما دزد پيدا نشد كه نشد. يك شب در يك ميهماني يك خانم جوان را ديدم كه گردنبند به سرقت رفته مرا به گردن داشت! او را صدا كردم و در مورد گردنبند پرسيدم. معلوم شد از معشوق خودش سرهنگ بهزادي هديه گرفته است! فردا صبح قضيه را پيگيري كردم و معلوم شد رئيس آگاهي چند دزد را گرفته و دزدها براي استخلاص خود رشوه هاي كلاني از جمله گردنبند مرا كه از ملك سعود هديه گرفته بودم به رئيس آگاهي داده اند و رئيس آگاهي هم بدون آنكه متوجه شود اين گردنبند همان گردنبند من است آن را به معشوقه خود هديه داده بود! همين امرباعث شد كه رئيس آگاهي را دراز كنيم! البته چه فايده؟ يك دزد مي رفت و يك دزد ديگرمي آمد.»

«موقعي كه ما به ملاقات هيتلر رفتيم آقاي محتشم السلطنه اسفندياري هم حضور داشت. هيتلر با من و اشرف و شمس دست داد و از من حال و احوال رضا شاه را پرسيد. از طرف سفارت ايران يك مرد جوان به عنوان ديلماج(مترجم)حضور داشت كه مطالب هيتلر را براي ما و حرف هاي ما را براي هيتلر ترجمه مي كرد. اگر اشتباه نكنم اين مرد جوان، جمال زاده پسرسيدجمال واعظ اصفهاني بود كه بعدها نويسنده معروفي شد. ما براي هيتلرچند هديه برده بوديم كه عبارت بود ازدو قطعه قالي نفيس دستباف ايراني ومقداري پسته رفسنجان و هداياي ديگر. حاج محتشم السطنه اسفندياري قالي ها را درجلوي پاي هيتلر باز كرد و شروع به توضيح دادن كرد.

هيتلر خيلي از نقش قالي ها و بافت و رنگ آنها خوشش آمد. روي يك قالي كه در تبريز بافته شده بود عكس خود هيتلر بود. روي قالي ديگرهم علامت آلمان نازي را نقش كرده بودند. از مطالب هيتلر دستگيرمان شد كه باورش نمي شود اين تصاوير ظريف را با دست بافته باشند. من اين ملاقات را هيچ وقت فراموش نكردم و به درخواست رضاشاه ده ها بار ريز مطالب آن را برايش تعريف كردم. هيتلر از رضا خيلي تعريف كرد وگفت زندگي او را مي داند و او را درك مي كند و از اينكه يك نظامي قدرت را در ايران در دست دارد خوشحال است. رضا از اين قسمت خيلي خوشش مي آمد و من هر وقت به اين قسمت از ملاقات خودم با هيتلر مي رسيدم بايد آن را چندبار براي رضا تكرار مي كردم.

يك بار موقعي كه رزم آرا براي اخلال در سلطنت محمدرضا نقشه چيني مي كرد. خواب هايي مي ديد كه به محمدرضا گفتم من مي ترسم يك رضاخان پيدا شود و همان كاري را كه پدرت با احمدشاه كرد با تو بكند! يادم هست كه محمدرضا خنديد و گفت: «نه رزم آرا رضاشاه است و نه من احمدشاه! اما اين پيش بيني من درست از آب درآمد و بالاخره كلك سلطنت پهلوي را كندند!»«خب شما ببينيد چه طور اسدالله علم با كمال شهامت به محمدرضا مي گفت كه مشير و مشاور دولت فخيمه انگلستان است. علم از ملكه انگلستان لقب اشرافي لرد و سر گرفته بود و خلاصه لقبي در انگلستان نبود كه به او نداده باشند! يك پدرسوخته ديگري بود به نام شاپور جي كه با پررويي به محمدرضا مي گفت من قبل از اينكه تبعه ايران باشم نوكر ملكه انگلستان هستم! ما از امثال اين آدم ها كه جاسوس و نوكر آشكار يا پنهان انگليسي ها و آمريكايي ها بودند دور و برمان زياد داشتيم. گاهي به محمدرضا مي گفتم چرا با علم به اينكه مي داني اين پدرسوخته ها نوكر اجنبي هستند آنها را اخراج نمي كني؟ محمدرضا مي گفت: «چه فايده اي بر اخراج آنها مترتب است؟ اينها را اخراج كنم ده ها نفر ديگر را اطرافم قرار مي دهند. بگذاريد اينها باشند تا خيال دولت هاي خارجي از حسن انجام امور در ايران راحت باشد!»

آمريكا براي دادن كمك هاي اقتصادي شرط مي گذاشت كه بايد فلان شخص بشود رئيس سازمان برنامه و بودجه. اصلا خدمت شما عرض كنم كه اين سازمان برنامه و بودجه در ايران وجود نداشت و آمريكايي ها آن را درست كردند. مثلا ارتش ايران احتياج به توپ و تانك داشت. مي گفتند مي دهم به شرط آنكه فلان كس بشود رئيس ستاد ارتش. همه اين امراي ارتش و رجال سياسي مملكت با خارجي ها زد و بند داشتند و اصلا بعضي از آنها مثل جمشيد آموزگار تبعه آمريكا بودند! بله! خيلي ها نمي دانند كه بسياري از اين آقايان تبعه آمريكا يا انگلستان و به اصطلاح معروف دومليتي بودند. گاهي اوقات بعضي اشخاص كه به ما وفادار بودند، مي آمدند و اطلاع مي دادند كه هر شب در منزل سفير آمريكا يا سفير انگلستان يا فلان كشور خارجي جلسه است و آقايان وزرا و امراي ارتش با سفير كبير آمريكا يا انگليس مشاوره و رايزني مي كنند و خط و ربط مي دهند و خط و ربط مي گيرند.

يك روز محمدرضا كه خيلي ناراحت بود به من گفت: مادرجان! مرده شور اين سلطنت را ببرد كه من شاه و فرمانده كل قوا هستم و بدون اطلاع من هواپيماهاي ما را برده اند ويتنام. آن موقع جنگ ويتنام بود و آمريكايي ها... هر وقت احتياج پيدا مي كردند... براي پشتيباني از نيروهاي خودشان در ويتنام از هواپيماها و يدكي هاي ما استفاده مي كردند. حالا بماند كه چقدر سوخت مجاني مي زدند و اصلا كل بنزين هواپيماها و سوخت كشتي هايشان را از ايران مي بردند. همين آقاي ارتشبد نعمت الله نصيري كه ما به او مي گفتيم نعمت خرگردن. او گردني كلفت مثل خر داشت! مي آمد خدمت محمدرضا و گاهي من هم در اين ملاقات ها بودم. مي گفت آمريكايي ها فلان پرونده و فلان اطلاعات را خواسته اند! محمدرضا مي گفت بدهيد!

منبع: خاطرات تاج الملوك، ويراستار مصطفي اسلاميه، انتشارات نيلوفر، 1392
يك دزد مي رفت و يك دزد ديگر مي آمد!


 روزنامه دنياي اقتصاد، شماره 4608 به تاريخ 25/2/98، صفحه 22 (تاريخ و اقتصاد)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 34 بار

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
ماهنامه جهان گستر
متن مطالب شماره 172، تير 1398را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است