|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران98/3/22: كارگراني بدون قرارداد و بيمه!
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 7091
سه شنبه 4 تير 1398


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 7080 22/3/98 > صفحه 8 (ايران اجتماعي) > متن
 
      


كارگراني بدون قرارداد و بيمه!
گزارش «ايران» از وضعيت تامين اجتماعي شاغلان موقت و فصلي

نويسنده: پرستو رفيعي

سوار اتوبوس كه مي شد گمان نمي كرد روزي چهارراه ها و ميدان هاي پايتخت جاي كارگاه چوب بري شهرشان را بگيرد و محل كار و كسب درآمدش باشد. چند روزي به دنبال كار مي گشت اما هيچ... مگر مي شود در اين شهر درندشت يافتن كار مانند يافتن سوزني باشد در انبار كاه. «اما خدا همه درها را به روي انسان نمي بندد.» اين را رحمان مي گويد، كارگر فصلي و موقت يكي از محله هاي تهران كه سال ها در كارگاه چوب بري كار مي كرد در شهرشان، كيلومترها دورتر از پايتخت. شعله هاي آتش كه به جان كارگاه افتاد چنان زبانه اي كشيد كه زندگيش را هم خاكستر كرد. ديگر نتوانست كاري پيدا كند مانند همان 59 نفر ديگر كه باهم كار مي كردند. اما شكم گرسنه بچه هاي قد و نيم قد را فقط نان است كه سير مي كند. يكي دو لنگه النگوي رباب هم فقط كفاف دوماهه زندگي شان را داد. گوشواره هاي يادگاري عزيز جان هم كه قراربود دست به دست از عروس به دختر برسد و در خانواده باقي بماند، خرج بيمارستان پسر دوساله اش شد، همان موقع كه اسهال و استفراغ گرفته بود. بيمه نداشت بايد نقدي هزينه ها را پرداخت مي كرد. ديگر صداي كف گيري كه به ته ديگ رسيده بلند شده بود. دو راه بيشتر نداشت يا بايد از ديوار مردم بالا مي رفت و دست در سفره ديگران مي كرد يا راهي غربت مي شد و زير بار سختي ها استخوان خرد مي كرد. بدون پدر، بزرگ شده بود اما عزيز نگذاشت لقمه حرام وارد سفره شان شود پس بايد راه او را ادامه مي داد. بقچه اش را جمع كرد، رباب و بچه ها را راهي خانه پدري اش كرد با وعده ارسال پول ماهانه به عنوان خرجي، راهي تهران شد.

او ادامه مي دهد: «خسته و نا اميد سر چهارراهي روي جدول كنار جوي نشسته بودم. با همه پولي كه برايم مانده بود تنها مي توانستم يك نان بربري بخرم چشمم كه به پل هوايي افتاد ناخودآگاه به خودكشي فكر كردم اگر خودم را از پل به پايين پرت كنم همه چي تمام مي شود اما راحتي اين خيال هم چند لحظه اي دوام نياورد فكر زنده ماندن و عليل شدن تنم را لرزاند. اگر زنده مي ماندم ذليل تر مي شدم. در همين فكر ها بودم كه سايه دو مرد را بر سرم احساس كردم. ساعتي چند مي گيري آقا؟ يكي شان پرسيد. مانده بودم چه بگويم كه ديگري گفت تا آخر وقت 100 هزار تومان خوبه؟ دستپاچه شده بودم گفتم آره و به دنبالشان به راه افتادم. چند دقيقه اي از حركت ماشين گذشته بود كه توانستم خودم را جمع و جور كنم تازه يادم آمد بپرسم چه كاري بايد انجام دهم. مرد جوان در جوابم گفت: جابه جايي وسيله و تميز كردن خانه. اين طور بود كه شدم كارگرموقت يا به قول تهراني ها كارگر فصلي. هر روز از صبح خروس خون تا گرگ و ميش هوا كنار چهارراه مي ايستم كنار مرداني كه بيشترشان از جنس خودم هستند و زخم روزگار خورده اند. چشممان به ماشين هايي است كه مي گذرند. هركدام بايستند به سمتش مي دويم انگار شرطي شده ايم. هركه زودتر برسد مي تواند شانس بيشتري داشته باشد براي كار.»

از درآمدش مي پرسم و سرپناهي كه در آن شب ها را به صبح مي رساند. رحمان اما چنان آهي مي كشد كه تا آخر ماجرا را حدس مي زنم. جرعه آبي مي نوشد و مي گويد: «بسته به نوع كاري كه پيشنهاد مي شود، روزي 35 تا 100 هزار تومان درآمدمان است. بيشتر روزها را با خوردن نان و تخم مرغ و نان و پنير مي گذرانم تا بتوانم پولي پس انداز كنم و براي زن و بچه ام بفرستم. سرپناهي هم ندارم شب ها با دو نفر از همين بچه ها در اتاق هايي كه جاي خواب اجاره مي دهند مي خوابيم.»

آن سوتر اما مردي درشت اندام سعي مي كرد زير سايه كوچك درخت خود را جاي دهد تا از گرماي آفتاب در امان بماند. پوست آفتاب سوخته اش از ساعت هاي طولاني خبر مي داد كه زير آفتاب به انتظار يافتن كار نشسته است. مي گويد نامش مهران است و 46 سال دارد. 8 سال پيش از كوهدشت به اميد زندگي بهتر روانه تهران شده است. چند سالي طول كشيده تا توانسته خانه اي در مولوي اجاره كند و دختر عموي نشان كرده اش را عقد كند. مي گويد: «از 7 صبح تا ساعت 5 بعداز ظهر اينجا مي نشينم به اميد كار. بعضي روزها حتي بيشتر مي مانم شايد كسي به دنبال كارگر بيايد. سخت است كه مرد يك زندگي باشي، صبح از خانه خارج شوي و در پايان روز دست خالي به خانه برگردي. فرزندم تا 2 ماه ديگر به دنيا مي آيد و من بايد علاوه بر خرج زندگي، پول پس انداز كنم. بچه خرج دارد من هم كه بيمه نيستم. اي كاش مي شد بيمه شويم. مي داني خانم من براي تامين مخارج زندگي ام هر كاري مي كنم از بنايي گرفته تا كارگري و باربري اما درآمدم كفاف هزينه هاي زندگي ام را هم نمي دهد چه برسد به پس انداز. اگر در شهر خودم كار بود هيچ وقت راهي تهران نمي شدم. بيشتر شب ها كابوس مرگ مادر پيرم را مي بينم هر بار كه تلفنم زنگ مي خورد فكر مي كنم مبادا مي خواهند خبر مرگ مادر پيرم را بدهند. اگر در شهرمان كار بود نه مادرم تنها مي ماند و نه غربت ما را آزار مي داد.

مردي با موهاي جو گندمي و ظاهري جاافتاده به سمتمان مي آيد. حرفهاي مهران را قطع مي كند و مي گويد: «زندگي همه ما يك داستان دارد. كار، كار و بازهم كار آنهم بي نتيجه و بي آينده. من برخلاف اين ها براي بيمه شدن و رهايي از سختي هاي زندگي تلاش بسيار كرده ام.4 بچه دارم از 12 ساله گرفته تا 5 ساله كه براي گذران زندگيشان بايد تلاش كنم. همه كار بلدم اما كار نيست. بارها به اداره هاي بيمه در خيابان مفتح، ترمينال جنوب و آزادي مراجعه كرده ام به اميد برقراري بيمه براي هزينه هاي زندگي در سال هاي پيري و ناتواني، اما آنقدر رفتم و آمدم كه خسته شدم و دست آخر عطاي بيمه را به لقايش بخشيدم. حالا هم مانند بقيه همين جا مي ايستم براي يك لقمه نان.» او مي گويد شرايط زندگي برايش بسيار سخت و آزاردهنده است تا جايي كه حتي خود را مستحق كمك كميته امداد مي داند. بيمه شدن را حق خود مي داند و از مسئولين انتظار دارد شرايط بيمه شدن امثال او را تسهيل كنند.

كارگري نه آب داشت نه نان!

اصغر پسر 29 ساله اي است كه پس از مرگ پدر و مادرش از لرستان روانه تهران شده است. چين هاي عميقي كه بر پيشاني اش افتاده، صورت آفتاب سوخته و دستاني كه پينه بسته، همگي نشان مي دهند كه كار را از سنين جواني شروع كرده است. خودش مي گويد: «از همان بچگي روي زمين مردم كار مي كردم. بزرگتر كه شدم در ساختمان هاي نيمه كاره براي خود كاري دست و پا كردم. كاركردن در ساختمان ها پول بيشتري داشت. چند كلاس بيشتر درس نخواندم اصلا كارگري و درس خواندن باهم جور در نمي آيد. وقتي از صبح تا شب مجبور باشي آجر جابه جا كني و كيسه سيمان و گچ را بالا و پايين ببري ديگر جاني برايت نمي ماند كه بتواني چند لقمه شام بخوري چه برسد به خواندن درس و رفتن به مدرسه شبانه. خيلي شب ها شام نخورده قبل از اين كه سرم به بالش برسد خوابم مي برد اما خوشحال بودم كه خرج خودم و پدر و مادر پيرم را درمي آوردم. پدرم كه به رحمت خدا رفت همه تلاشم را مي كردم كه مادرم راضي و خشنود باشد. تصميم گرفته بودم برايش يك النگو بخرم اما هميشه هشتم گرو  نه بود دست آخر هم نتوانستم يك شب خوابيد و صبح ديگر بيدار نشد و مرا تنها گذاشت.»

برادرانش آنقدر  روي زمين مردم كار كردند تا توانستند براي خود قطعه زميني بخرند اما كارگري براي او نه نان داشته و نه آب. دست آخر هم مجبور شده به اميد يافتن كاري پردرآمدتر راهي پايتخت شود. دو سال پيش ازدواج كرده اما راضي نيست.او مي گويد: «نه اين كه همسرم زن بدي باشد نه خيلي هم نجيب است و دوست داشتني تا به امروز با هم مشكلي نداشتيم اما من شرمنده ام از اين كه نمي توانم براي او زندگي مناسبي فراهم كنم و حتي براي رفع برخي از نيازهاي ساده زندگي هم دچار مشكل هستم اصلا هميشه نگرانم. هر روز غصه مي خورم. يك روز كار هست، چند روز كار نيست. بايد بدوي به دنبال افرادي كه به دنبال كارگر مي آيند چون امثال من زيادند و هر روز بيشتر هم مي شوند.»

اصغر هم مانند ساير كارگران فصلي نگران آينده است. مي گويد: «با دست درد و كمر دردي كه دارم در خوشبينانه ترين حالت تا 15 يا 16 سال ديگر مي توانم كار كنم. نمي دانم بدون بيمه و پس انداز براي آينده در زمان از كار افتادگي چگونه بايد امور زندگي خود و خانواده ام را بگذرانم. خانواده همسرم مدام از بچه حرف مي زنند و مي گويند تا ما زنده ايم دوست داريم نوه مان را ببينيم. اما آنها نمي دانند خون داخل دهانم را قورت مي دهم و با سيلي صورتم را سرخ مي كنم تا كسي نداند چگونه روزم را شب مي كنم.»

ته خط همه مان كارگري است!

ته خط همه ما كارگري است

در ميان مرداني با قامتي تنومند، جواني لاغر اندام جلب توجه مي كند. بقچه اي در دست دارد و كنار خيابان ايستاده است. برخلاف ديگران كه هركدام حرفي مي زنند، سكوت پيشه كرده و سخني نمي گويد. با فاصله از بقيه ايستاده انگار مي خواهد خود را از آنها جدا نشان دهد. اسمش را مي پرسم جوابم را نمي دهد. مي گويم بيست سالت شده كه راهي بازار كار شده اي؟ زير چشمي نگاهم مي كند. مي پرسم نبايد الآن سركلاس درس باشي، اينجا چكار مي كني؟ در كسري از ثانيه صورتش قرمز مي شود انگار خون به زير پوستش دويده، قفل دهانش باز مي شود. «درس خواندن مال از ما بهترونه. براي امثال من فرقي نمي كنه كه با هوش باشند يا با استعداد ته خط همه مان كارگري است آن هم التماسي. نمي بيني مرداني با اين هيبت و هيات چطور دنبال ماشين پولدارها مي دوند كه بتوانند دوزار بدست بياورند. امروزم را نبين در مدرسه جزو شاگرد زرنگ ها بودم، خودم چند تا شاگرد داشتم به آنها كمك مي كردم كه درس ها را خوب ياد بگيرند.»

از دليلش براي رها كردن مدرسه مي گويد: پدرم كارگري مي كرد و خرج زندگي من و سه خواهر و مادرم را مي داد. چرخ زندگيمان مي چرخيد نه لاكچري اما در حد خودمان خوب بود و ما به همان لقمه بخور و نمير پدر راضي و هميشه سپاسگزار بوديم. اصلا همه انگيزه ام براي خوب درس خواندن جبران زحمات پدر و مادرم بود. مي خواستم دكتر شوم تا كمر درد و پا دردش را مداوا كنم اما يك روز وقتي از مدرسه برگشتم شيون مادرم خانه را برداشته بود. پدر وقت بالا بردن يخچال از پله ها افتاده بود. ديگر ناقص شده و نمي تواند كار كند. مجبور شدم مدرسه را رها كنم. كاري هم كه بلد نيستم اوستا محمد مرا آورد اينجا، پاتوق هميشگي پدرم تا جاي پاي او بگذارم اما من زورم نمي رسد كه مانند او وسايل سنگين جابه جا كنم و بايد كارهاي خرد و سبك انجام دهم. همين است كه درآمدم كم شده و زندگيمان به مشكل برخورده است. اما همه بدبختي اش كه اين نيست مادرم مي گويد كسي كه براي معاش خانواده اش تلاش مي كند و سختي مي كشد و پول حلال درمي آورد مرد واقعي است كم و زيادش فرق نمي كند مهم حلال بودنش است. بدبختي اصلي اين است كه ما را به چشم خوبي نمي بينند. زنان و دختران و حتي بچه ها مي ترسند از كنار ما عبور كنند راهشان را دور مي كنند تا مبادا گزندي از ما به آنها برسد، انگار ما گودزيلا هستيم اصلا ترس در نگاه و رفتارشان ديده مي شود.»

فكر مي كني چرا اين طور شده چرا برخي از افراد جامعه با اين ديد به شما نگاه مي كنند؟ او در جوابم از موضوعي تلخ مي گويد. شايد در ميان ما تعداد كمي افراد خلافكار هم باشند اما اين به معني بد بودن همه ما نيست. ما براي امرار معاش خانواده هايمان كار مي كنيم و آدم هاي بدي نيستيم.»

نگراني تامين معاش خانواده و گذران زندگي در حال حاضر و در دوران ناتواني بزرگترين دغدغه اي است كه كارگران موقت با آن دست به گريبانند و قريب به اتفاق آنها آرزوي استخدام و بيمه در سر دارند.

گفت و گو با يك پيمانكار ساختماني
بيمه كارگران برايم صرف نمي كرد !

عده اي كار مي كنند و سودش را ديگري در جيب مي گذارد. بعضي از مشاغل اين گونه اند. البته نه اينكه بيكار باشند و پول روي پول بگذارند، بالاخره سود بردن هم زحمت هاي خودش را دارد منظورم زحمت شمردن پول هايي نيست كه از كارفرما مي گيرند و مجبورند بخش كمي از آن را به افرادي بدهند كه بيشترين زحمت را كشيده اند. منظورم استرسي است كه صاحبان مشاغلي از اين دست هر روز با آن دست و پنجه نرم مي كنند. خودشان مي گويند اين استرس خواب و خوراك را بر آنها حرام كرده و پولي كه به دست مي آورند ارزش اين همه استرس را ندارد. جمعه گل آقا از همين مردان پراسترس است. مردي 52 ساله كه حدود سي سالي در ايران زندگي كرده وهمسرش ايراني است. دو فرزند دارد و دو خانه در باقرشهر تهران، يكي را اجاره داده و در ديگري زندگي مي كند.

خودش مي گويد پيمانكار ساختماني است و با مهندسي پولدار كار مي كند. آقاي مهندس از دو چشمش بيشتر به جمعه گل اعتماد دارد و مسئوليت تامين نيروي انساني مورد نياز براي انجام برخي كار هاي ساختماني از جابه جايي مصالح تا ديواركشي و گچ كاري را به او سپرده است.

جمعه گل مي گويد: حرفه درست و حسابي بلد نبودم و در يكي از ساختمان هاي نيمه كاره آقاي مهندس كار مي كردم. آنقدر از خود توانايي و استعداد نشان دادم تا خودم را در دل آقا جا كردم. كار آقا رونق گرفت و از ساخت و ساز خانه هاي 4طبقه به ساخت آپارتمان هاي 8 واحدي و كم كم 20 واحدي رسيد. يك روز مرا كنار كشيد و گفت: جمعه خسته شده ام. دنبال كسي مي گردم كه مسئوليت كارگرها را برعهده بگيرد. بيمه، حقوق و هر مساله ديگري كه دارند. سال هاست كه تو را مي شناسم، مي خواهم امين من باشي و مسئوليت كارگرها را برعهده بگيري. اين طوري هم براي من خوب است و هم درآمد تو بيشتر مي شود.

او ادامه مي دهد: براي پذيرفتن پيشنهاد آقاي مهندس كمي مردد بودم اما دوستانم گفتند شانس يك بار در خانه هر كسي را مي زند و اين مي تواند سكوي ترقي و پيشرفت تو باشد. راست هم مي گفتند تا كي مي خواستم كارگري كنم و با پول بخور نمير كارگري زندگي بگذرانم. همين شد كه تصميم گرفتم اين مسئوليت را بپذيرم. با آقاي مهندس قراردادي امضا كردم و قرار شد كه او هر ماه مبلغي را به عنوان حقوق و مزاياي كارگران به من بدهد و من هم وظيفه داشتم كارگران مورد نياز را تامين كنم و حقوق آنها را هم بپردازم. دست آخر هرچقدر هم باقي ماند براي خود بردارم. از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان سال هاي اول همه شان را بيمه كردم و حقوق بالايي هم به آنها پرداخت مي كردم. اما چيزي براي خودم نمي ماند به همين دليل تصميم گرفتم من هم مانند بقيه از كارگران فصلي استفاده كنم. خوبي اين كارگران به قناعت شان است. آنها به حق خود قانع هستند و به دنبال بيمه و مزايا هم نيستند.

معامله دو سر سود

جمعه گل مي گويد: هر روز صبح به خيابان هايي كه پاتوق كارگران موقت است سر مي زنم. چند تايي كه به نظر مي رسد زور بازوي خوب و مهارت لازم را دارند انتخاب مي كنم و با خود به محل ساختمان مي برم. گاهي برخي از آنها آنقدر خوب كار مي كنند و به حق خود قانع هستند كه تا چند ماه هم با هم كار مي كنيم. بيشتر آنها به دنبال بيمه و... نيستند. آنها كارگران زحمتكشي هستند كه به درآمد روزانه خود بيشتر اهميت مي دهند. بيشترشان هم تنها در اين شهر زندگي مي كنند و با دردسر مرخصي و بيماري زن و همسر روبه رو نيستم. اين معامله دو سر سود است. آنها از سرگرداني در سر چهارراه ها و خيابان ها نجات پيدا مي كنند و خيالشان راحت مي شود كه تا چند روز كار دارند و حقوقشان سر موقع پرداخت مي شود، من هم خيالم راحت است كه مي توانم براي آينده بچه هايم پولي پس انداز كنم.

خواب و خوراك بر من حرام شده

به اينجا كه مي رسد قيافه اي حق به جانب به خود مي گيرد و مي گويد: البته فكر نكنيد كه من زحمت زيادي نمي كشم. ترس اينكه مبادا يكي از آنها هنگام كار دچار مشكلي شود خواب و خوراك را بر من حرام كرده. حتي بعضي از شب ها كابوس افتادن كارگري از داربست را مي بينم. خلاصه كه من از جان واعصابم مايه مي گذارم براي به دست آوردن يك لقمه نان بيشتر. فقط خدا مي داند كه چقدر تنم مي لرزد و چقدر نگران سلامتي اين بندگان خدا هستم.اين گفت و گو را در حالي به اتمام مي رسانم كه براي آگاهي از مشكلات كارگران موقت با تعدادي از انبوه سازان تماس گرفتم اما با يك پاسخ مواجه شدم و آن اينكه با كارگران در ارتباط نيستيم و از مشكلات آنها اطلاع چنداني نداريم و مسائل مربوط به آنها را به پيمانكار سپرده ايم.

كارگراني بدون قرارداد و بيمه!


 روزنامه ايران، شماره 7080 به تاريخ 22/3/98، صفحه 8 (ايران اجتماعي)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 10 بار
    



آثار ديگري از " پرستو رفيعي"

  مهار تنبلي چشم با غربالگري بموقع
پرستو رفيعي، ايران 27/6/97
مشاهده متن    
  درخواست 2 هزار دانشجوي پزشكي خارج نشين براي ورود به دانشگاه هاي داخل / تسهيلات وزارت بهداشت براي دانشجويان شاغل به تحصيل در خارج از كشور
پرستو رفيعي، ايران 25/6/97
مشاهده متن    
  توزيع 400 هزار دوز واكسن آنفلوانزا در داروخانه هاي كشور / عضو كميته كشوري كنترل آنفلوانزا در وزارت بهداشت خبر داد
پرستو رفيعي، ايران 20/6/97
مشاهده متن    
  كدام كوله پشتي را انتخاب كنم ؟ / يك متخصص فيزيوتراپي در آستانه شروع سال تحصيلي پاسخ مي دهد
پرستو رفيعي، ايران 20/6/97
مشاهده متن    
  زيباي خطرناك در مناطق گرمسير !
پرستو رفيعي، ايران 11/6/97
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
ماهنامه جاده هاي سبز
متن مطالب شماره 161، ارديبهشت 1398را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است