|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق98/3/13: توهم توازن
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3447
سه شنبه 21 خرداد 1398


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 3443 13/3/98 > صفحه 9 (ادبيات) > متن
 
      


توهم توازن
نقد و بررسي رمان «راهنماي مردن با گياهان دارويي» نوشته عطيه عطارزاده

نويسنده: فرشيد فرهمندنيا

«راهنماي مردن با گياهان دارويي» رماني است كه بر پايه تلاش براي ايجاد امتزاجي قابل قبول از رنگ ها، طعم ها، بوها و حس هاي مختلف شكل گرفته و از اين رو تكنيك غالب بر اكثر فصول آن همان صنعت آشناي حس آميزي است. هنگامي كه نويسنده از همان آغاز، طعم شور را به رنگ قرمز مرتبط مي كند و از رنگ قرمز به كلمه خون و از خون به گل سرخ مي رسد، پيداست كه نوشتار او بيشتر در راستاي محور استعاره و ساختار بوطيقايي شاعرانه حركت مي كند تا رتوريك مبتني بر مجاز مرسل كه شالوده شكل گيري، استمرار و معنابخشي به متون ادبيات داستاني به شمار مي آيد. درواقع در اين رمان با نويسنده/راوي شاعرمسلكي روبه رو هستيم كه جهان بسته خود را از خلال فرايندي كه شباهت بسيار به مكانيزم «سرايش» دارد، درك و بيان مي كند. 

داستان از زاويه ديد اول شخص و از زبان دختري جوان، حدودا بيست ودوساله، روايت مي شود كه مبتلا به عارضه نابينايي است و بنا به كليشه اي رايج و قديمي، نابينايي او عامل قوت يافتنش در ساير حواس شده است. او اگرچه نابيناست اما آمادگي و مهارت او در ساير حواس ازجمله بويايي و شنوايي و لامسه، اين كاستي و محروميت از چشم را جبران مي كند. و كل داستان بر مبناي پذيرش همين پيش فرض ساده، امكان روايت شدن و پيش رفتن پيدا كرده است. همين پيش فرض مبتني بر فرضيه وجود توازن (بالانس) در ميان حواس پنجگانه آدمي كه به سادگي اعتقاد دارد هرگونه كسري در بخشي از حواس به واسطه انباشت مازاد يا شدت عمل در حواس ديگر جبران خواهد شد. اين اسطوره توازن برگرفته از جهان بيني و برداشتي از جهان پيرامون است كه اساسا آنتروپي را در مسير حركت پرپيچ وخم جهان و رويدادهايش نمي بيند يا نمي خواهد بپذيرد و به جاي

رصد كردن ديناميزم تاريخي نهفته در دل پديده ها، به نوعي قاب بندي ساكن و غيرتاريخي براي مشاهده طبيعت و آدمي و اتفاقات روي داده بر آنها، اكتفا مي كند. اين نوع نگرش مبتني بر اسطوره توازن در عين آرامش، سادگي و نگاه صلح آميزي كه در ظاهر دارد، نهايتا مي تواند به نتايج معكوسي منتهي شود كه در ادامه به آن خواهيم پرداخت. اما اگر از همين لحظه توجه كنيم به پايان بندي اين رمان و فاجعه غيرمنتظره اي كه راوي رقم مي زند، مي توانيم به دريافت اوليه اي از همين آسيب هايي كه نظريه توازن در هستي شناسي اثر ادبي به دنبال دارد، برسيم. راوي داستان در بخش هاي پاياني، در عرض چند سطر و به صورتي كاملا غيرمنتظره از دختري مظلوم و شاعرمسلك به قاتل مادر خود تبديل مي شود گويي كه مي خواهد با كسركردن مادر از جهان، كه درواقع همه چيز و همه كس او در اين دنياست، باز هم توازن و تعادلي ساختگي را به جهان درهم ريخته ذهني خود تحميل نمايد. نوع برخورد اين رمان با زنجيره متمادي مازادها/ فقدان ها در حيات اجتماعي و فردي بشر به گونه اي است كه سرانجام سر از جنايت و حذف فيزيكي درمي آورد. البته نويسنده در اجراي ادبي و تكنيكي داستان و سبك نگارش و نثرنويسي، به خصوص در رفت وبرگشت هاي ماهرانه ميان حواس مختلف و توصيف صحنه ها بسيار خوب عمل كرده است: «من با شتابي باورنكردني به نيستي فرو مي روم، نيستي نديدن است. چيز پرتري است و همزمان خالي تر. شبيه گرفتن يكباره سر است زير شير آب يخ، اندام هاي حسي را فلج مي كند... شبيه گوش كردن به صداي خارج شدن خون از حفره هاي ريز پوست هنگامي كه صدها زالو روي بدن است». او توانسته نمونه قابل قبولي از نثرنويسي فارسي و تصويرسازي به نمايش بگذارد كه اين شايد بيش از هر چيز به اين موضوع برمي گردد كه عطارزاده (با درنظرگرفتن مجموعه شعرهايي كه در اين سال ها از او ديده ايم) در اصل شاعر خوبي است كه با سوءتفاهم پايش به عرصه داستان نويسي باز شده است.

استراتژي راوي براي غلبه بر وسواس هايش ازجمله وسواس توازن، استراتژي فتح جهان است. فتحي كه در توجه ويژه به جزئيات نهفته است. جزئيات خاصي كه طبعا براي يك فرد نابينا وجه دلالت اساسي تري پيدا مي كند و به مهم ترين ابزار شناختش از جهان و تنها كانال ارتباطي او با دنيا تبديل مي شود: «با دانستن ابعاد دقيق هر چيز مي توان آن را فتح كرد. بايد اول فاتح خود بود بعد خانه و بعد بقيه جهان». اتفاقا همين انطباق داشتن موقعيت راوي به مثابه فردي نابينا با استراتژي روايت يعني جزئي نگري افراطي، به روند پيشروي داستان وجهه اي قابل قبول و باورپذير مي بخشد و توجيهي براي بعضي از صحنه ها و اتفاقات فراهم مي كند.

اما متن آنجايي به ورطه احساسات گرايي صرف و كليشه اي شاعرانه درمي غلتد كه راوي مي خواهد جزئيات را به دردها ربط بدهد و درپي آن به دل نوشته هايي سطحي و بي رمق مي رسد: «جزئيات معمولا با درد هم رابطه دارند... تنهايي چيز پري است و هم زمان خالي، سرخ نيست چون شور نيست. گاهي ارغواني است يا آبي با طيف هاي گوناگون.» به اين ترتيب، با انبوهي از مونتاژها و سرهم بندي هاي غيرضروري در جريان روايت مواجه مي شويم كه با ذكر انبوهي از نقل قول ها از آثار ادبي ايران و جهان، متون عرفان اسلامي، حكمت خالده، طب سنتي و متون خفيه نگاري و غيره، سرانجام به كولاژي نامنسجم از اطلاعات متفرقه تبديل مي شود كه به ماحصلي داستاني يا مضموني منتهي نمي شود. داستان هرچه پيش مي رود با تلاش مضاعفش براي گنجاندن موتيف هاي معمايي در راستاي كشف حقيقت درباره خانه دروازه دولت و خطاب قرار دادن خواننده در آنات شك و ترديد و دودلي، به اين ازهم گسيختگي بيشتر دامن مي زند. حتي پيش از رسيدن به صفحه بيست وسه كتاب و فصلي تحت عنوان «من بورخسم»، خواننده آشنا با مقوله داستان حدس مي تواند زد كه در راستاي همين بينامتن گرايي حاد نويسنده از يك سو و نابينابودن قهرمان داستان از سوي ديگر دير يا زود سروكله بورخس هم پيدا خواهد شد، كه مي شود و در اينجا هم همچون هزارتوهاي ادبي- كتابخانه اي بورخس، قرار است جهان كتاب ها در جهان واقعي مداخله كند و از اين رو پاي كتابي به نام «طغيان نابينايان» وسط كشيده مي شود كه قرار است سرنوشت نياكان راوي را به تقدير او گره بزنند. اين قسم كنده شدن از واقعيت داستاني و تن دادن به كليشه هاي تلويزيوني كه اين روزها حتي در سريال هاي پرطرفدار هم مشابه زيادي دارد، آن قدر ادامه پيدا مي كند تا در صفحه هفتادودو، عاقبت راوي حس مي كند براي بازگشتن به عرصه واقعيت نياز دارد تا به شيوه تيغ زن هايي كه ژي^ك^~ مثال مي زند، براي ايجاد حس واقعي بودن اندام هايش، بر تن خود زخم بزند: «بايد چيزي توي بدنم فرو كنم، بايد بدنم را به خون بيندازم.» از اينجا به بعد، راوي به همان نقطه اي مي رسد كه در ابتداي اين يادداشت اشاره شد: پايان هر نوع ايدئولوژي كاذب توازن، خود-فروپاشي است. در پايان داستان، راوي كاملا از ايده فتح بريده است و اعتراف مي كند كه: «هيچ چيزي ارزش جنگيدن و به دست آوردن ندارد.» يا: «آن بيرون همه چيز پيوسته در حال ازدست رفتن است و حسرت تنها حس حقيقي آنجاست. همه چيز دروغي بيش نيست.» و او سرانجام همچون هر باورمند خوش خيال ديگري به وادي خيال پناه مي برد چراكه به قول «سيدجمال» (چهره آرماني تصويرشده در اين كتاب)، جهان نجات دادني نيست. در اين ميان، نمي توان از تصويرسازي هاي قابل قبول نويسنده، جملات قصار تكان دهنده اي كه گاه از زبان شخصيت هاي داستان گفته مي شود و حس آميزي هاي پررنگ و دلنشين در بدنه روايي قصه، چشم پوشي كرد كه اينها جزء نقاط قوت اثر محسوب مي شوند و مخصوصا بسامد بالاي عبارات حكيمانه و جملات قصار در متن، احتمالا دليل اصلي اقبال مخاطبان به اين رمان بوده است. اما تراكم يافتن بيش از حد همين عناصر در طول يكديگر و عدم انسجام و ساخت يافتگي آنها باعث مي شود كه نويسنده تحت تاثير منطق مخرب بازار، به نگارش صحنه هاي رويا و خيال از نوع بسيار سطحي و كارتوني مانند آنچه كه در پرده هفده و حضور پيدا كردن بورخس در روياي راوي شاهد هستيم، برسد. نويسنده هرجا كه توانسته است براي رهاندن روايت خود از بن بست و پاساژ زدن به فصل هاي بعد، از نقل قول هاي متعدد از كتب پزشكي سنتي و حرف هاي دكترهاي علفي بهره مي گيرد. دواهايي كه نه تنها شفا نمي دهند بلكه روايت را هم مانند راوي رمان كور مي كنند! انبوهي از اطلاعات پزشكي در مورد ذالت الجنب، بصل النخاع، غده صنوبري، گياهان دارويي و غيره پشت سر هم به متن تزريق مي شوند و اين پمپاژ غيرضروري اطلاعات ناهمگون، داستان را با تورمي مهلك مواجه مي كند. به علاوه اينكه نويسنده سعي دارد براي ايجاد پيچشي هنرمندانه تر در كار خود، حرف هاي راوي هذيان زده را گاه در دهان بوعلي سينا بگذارد و از قول او نقل كند تا فضا را بيش از پيش ماخوليايي و روياگون جلوه دهد.

گره گشايي پاياني اثر هم خام دستانه و سطحي است و باورپذير نمي نمايد. اينكه دختر در اثر گشوده شدن عقده اي نهفته نسبت به مادرش (كه پي برده سال ها قبل نگذاشته است چشمان او را عمل كنند)، ظرف چند دقيقه از يك راوي بي آزار كه مدام مي گويد «بهترين كار همراهي با ضربان جهان و رها كردن كارهاست» به يك قاتل بي رحم مادركش استحاله مي يابد، مسئله اي است كه تا به آخر براي مخاطب هضم نمي شود. 

توهم توازن


 روزنامه شرق، شماره 3443 به تاريخ 13/3/98، صفحه 9 (ادبيات)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 10 بار
    



آثار ديگري از " فرشيد فرهمندنيا"

  اقرار و انقياد / بررسي ريشه هاي تاريخي و فلسفي نوشتار اعترافي
فرشيد فرهمندنيا، شرق 25/10/96
مشاهده متن    
  بوطيقاي بي زباني / نگاهي به رمان «فو» نوشته «جي. ام. كوئتسي» ترجمه الناز ايماني
فرشيد فرهمندنيا، شرق 3/9/93
مشاهده متن    
  حفاري در تاريخ و خويشتن / نگاهي به رمان «تونل» ويليام هوارد گاس، نويسنده معاصر آمريكايي
فرشيد فرهمندنيا، شرق 16/7/93
مشاهده متن    
  مضحكه هيولاها
فرشيد فرهمندنيا، شرق 17/6/93
مشاهده متن    
  دايره بسته / درباره «از حيرت تا گرسنگي»
فرشيد فرهمندنيا، شرق 10/6/93
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه اكوفيزيولوژي گياهي
متن مطالب شماره 37 (پياپي 1102)، تابستان 1398را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است